و گاهی نمی توان مانع جریان رود زندگی شد. پائولو کوئیلو
پ.ن. سانسهاي محدودي به نمايش در مي آيد: سينما فرهنگ ساعت ۱۷:۳۰ را مطمئن هستم . نمي خواهم اين جمله ي تبليغاتي از دستش ندهيد را دوباره تکرار کنم اما اگر نبينيدش حيف است چون تنها دو بار زندگي مي کنيم. از سه چهار مجموعه ای که از شمس لنگرودی خوانده ام "ملاح خیابانها" را بیشتر دوست داشته ام.توصیفات و تصویرهای شعرش گاهی متعجبم می کند آن قدر که دور از ذهن است.آن قدر که بدیع است آن قدر که ... راننده به ماشین که می رسد و ساک را توی صندوق عقب جا می دهد تازه می پرسد: کجا؟ همین که لب از لب باز می کنم هاج و واج نگاه می کند. شاید توی دلش خود را لعن و نفرین می کند. اگر عجله نکرده بود می توانست پانصد شاید هم هزار تومان بیشتر بگیرد.حرف دلش به زبان می آید:"عمو! اون مسیر که سه و پونصده!" تلاش می کند تا راهی بیابد و ضرر ناخواسته را جبران کند:" عمو پس من یه مسافر دیگه بزنم؟!" راضی نمی شوم اما راننده چشمش به خیابان است. مسافر پیدا نمی کند. می خندد اما نه دندانش پیداست و نه باز و بسته شدن لبهایش. من نمی بینم.باز به زبان می آید: "آخرش ببین خودت تنها شدی ها!" نوار را هل می دهد توی ضبط . آهنگ و ترانه بختیاری است. مرد عرب زبان است:"عمو! به خدا بنزین گرونه! چه کار کنیم؟ پول بنزین هم نمی شه!" از سهمیه ی بنزین می پرسم . جواب می دهد که کفاف نمی دهد مگر چه قدر است؟ و من از بد شدن روزگار می گویم و خودم هم نمی دانم چرا.مرد می گوید:" عمو ! می فهمی این نوار چی می گه؟" من جواب می دهم :"یه کم." اما خودم می دانم که کمی بیشتر می دانم. می پرسم :" مگه شما عرب نیستی؟" -"آره. ولی من برای این آی آی گوش می دم.(قسمتی که خواننده با سوز آی آی می خواند. یک نوع ناله کردن شدید.)نمی دونم چی می گه." به خانه نزدیک شده ایم. چشمش هنوز به خیابان است و آخر آنچه می خواهد می یابد. یک مسافر مسیر مستقیم.زنی ۵۰ ساله شاید حتی بیشتر.زنی که بختیاری است و البته یادآوری این نکته که ۲۰۰ تومان هم ۲۰۰ تومان است. به خانه می رسیم. کمی از مسیر را اشتباه رفته است و به موقع نپیچیده.شاید توی دلش لعنتم می کند اما می گوید:"عمو! کاش زودتر می گفتی!"شاید دارد توی ذهنش عدد و رقم آن بنزینی را که اشتباه رفته است می سنجد .وقتی ساک را از صندوق می آورد هیچی نمی گوید.دلش پیش همان پانصد تومان است وقتی می خواهد بقیه ی پولم را بدهد. راه به جایی نمی برد. می خندد و ساک را می دهد دستم:"بیا عمو!" و شاید اگر ته دلش آن پانصد تومانی قوت بیشتری می گرفت می گفت:" برو عمو!" پ.ن. فیلم The lives of others را ببینید حتما. داستان فیلم در آلمان شرقی می گذرد و شرایط خفقان قبل از فروریختن دیوار برلین را نشان می دهد. کلی از دیالوگهایش خوشم آمده است.عجب فیلمی بود...
مثل حرف زدن در خواب است
اول دیگران
و سپس تو را
بیدار می کند
خداوند کیبورد آفرید را تا آدمها انگشتهایشان را ورزش بدهند. اینترنت را آفرید تا با آدمهای جدید و فکرهای جدید آشنا بشوند و مغزهای کوچکشان دنیاهای جدیدتری را ببیند و کمی ورزش کنند. اما بعضی آدمهای ضد ورزش انگشتها را قلم می کنند. در اینترنت اختلال ایجاد می کنند چون تنبل هستند و نمی خواهند ما انگشتها و مغزهایمان ورزش کنند. خدایا نمی خوای یه عذاب بفرستی یا ما رو راحت کنی یا اونا رو؟ دیگه دارن داغونمون می کنن! کسی دیده این برنامه ی خبرنگار جاسوس رو که چهارشنبه و پنجشنبه از خبر ساعت ۷شبکه ي ۱ و خبر ۲۰:۳۰ شبکه ي ۲ پخش شد؟
نوشته شده در جمعه 4 دی1388ساعت
0:57 قبل از ظهر توسط سمیرا| |
"تنها دوبار زندگی می کنیم " به کارگردانی بهنام بهزادی روایت حسرتهای همیشگی و مداوم زندگی است. حسرت کارهایی که دوست داریم انجام بدهیم یا حرفهایی که باید بزنیم و نمی زنیم . گاهی بی دلیل گاهی با دلایلی که نمی دانیم. شخصیت فیلم به دنبال آن چیزهایی است که روزی می خواسته انجام بدهد اما انجام نداده است. تا آنجا برای جبران گذشته تلاش می کند که حتی جبران نشدنیها را هم بازی می کند تا به دست آورد تا فکر کند که از دست نداده بلکه با تاخیر به دست آورده است. "سیامک" داستان راست می گوید: آدمهایی مثل او زیاد هستند آدمهایی که مرده اند اما به نظر نمی آید... .
نوشته شده در چهارشنبه 2 دی1388ساعت
1:40 قبل از ظهر توسط سمیرا| |
حس حماقت شبیه حس آدمی است که ضامن نارنجکش را کشیده و منتظر است...
نوشته شده در یکشنبه 29 آذر1388ساعت
6:55 بعد از ظهر توسط سمیرا| |
عکاسی طبیعت نگاه آدمها را به دنیا عوض می کند. چیزهایی را می بیندکه در حالت عادی نمی دیده است.نمایشگاه عکس" آبان گان" هدیه تهرانی را از دست ندهید...
نوشته شده در سه شنبه 24 آذر1388ساعت
10:4 بعد از ظهر توسط سمیرا| |
طنز تلخ زندگی در چارچوبهای شکسته است. برای جا شدن خودمان چارچوبهای سالم را شکستن است.
نوشته شده در دوشنبه 23 آذر1388ساعت
1:8 قبل از ظهر توسط سمیرا| |
شعر
نوشته شده در دوشنبه 9 آذر1388ساعت
5:54 بعد از ظهر توسط سمیرا| |
... و این شروع کردنهای نامتناهی، و این شروع کردنهای سخت نامتناهی ، و این شروع کردنهای سخت و زجرآور نامتنهاهی، و این پایانهای ساده ، و این پایانهای ساده ی کوتاه، و این پایانهای ساده ی کوتاهِ دل آزار و این میانه های پرفراز و نشیب، و این میانه های پرفراز و نشیبِ سخت، و این میانه های پرفراز و نشیبِ سختِ دلهره آور ، و این میانه های پر فراز و نشیبِ سختِ دلهره آورِ متروک ،و این جمله های قفل شده ، و این جمله های قفل شده ی مسکوت، و این جمله های قفل شده ی مسکوتِ نامتناهی...
نوشته شده در شنبه 7 آذر1388ساعت
11:39 بعد از ظهر توسط سمیرا| |
راه آهن است و هجوم راننده ها و خیل مسافران تازه رسیده. راننده نمی پرسد کجا؟ فقط قیمت را می پرسد. به خیالش زرنگی کرده است. ساک نه چندان سنگینم را با عجله به دست گرفته و به دنبال خود کشانده است تا ماشین. مکالمه های قبلی را نشنیده است. آن قسمت را که به راننده ی دیگری گفته بودم:من که بچه ی اهوازم! قیمت دستمه! می دونم !
نوشته شده در چهارشنبه 4 آذر1388ساعت
10:21 بعد از ظهر توسط سمیرا| |
اگر راننده های تاکسی می دانستند ناشناخته ترین "سیزیف" های دنیا هستند چه می کردند؟
نوشته شده در جمعه 29 آبان1388ساعت
11:20 بعد از ظهر توسط سمیرا| |
یک معیار برای دیدن فیلم : فیلم خوبی نباشد.چون وقتی فیلم خوب می بینید تمام ذهنتان را مشغول می کند از زندگی ساقط می شوید.
نوشته شده در چهارشنبه 27 آبان1388ساعت
10:26 بعد از ظهر توسط سمیرا| |


