و گاهی نمی توان مانع جریان رود زندگی شد. پائولو کوئیلو
انگار گم شده ايم ميان حجم های هندسی بی هيچ راهنما که ما را رهنمون خواهد شد؟ به ابديت به نور به راهی مشرقی که تمام حجم ها در برابرش خط راست می شود... نشسته بود پشت پنجره و کتاب فارسی روبرویش باز بود. مامان از آشپزخانه صدا کرد: امیر . اون پنجره رو ببند و شعر حفظ کن تا ازت بپرسم. زل زده بود به کوچه.به بچه ها که توی کوچه می دویدند و عرق از سر و رویشان می ریخت. دلش می خواست او هم می دوید توی کوچه و با بچه ها فوتبال بازی می کرد. مامان دوباره صدا کرد :امیر ، بیا تا ازت شعر بپرسم؟ برای بار آخر به کوچه نگاه کرد.آرام پنجره را بست و بعد چرخ ویلچرش را به طرف آشپزخانه حرکت داد. در سکوت یک روز پاییزی بهار شدم دویدم تمام راه را افسوس! سراب بود بی آنکه تابستان باشد بی آن که زاده ی کویر باشم به سراب رسیدم لب های ترک خورده ام بی آب لرزید در سراب غرق شدم به ساحل رسیدم بی آن که غریق باشم به افق دوخته شدم با سنجاقی از پر و الماس بی آن که خورشید باشم در ظلمت درخشیدم بی آنکه جواهر نشان باشم از دور پیدا شدم بی آنکه گم شده باشم سفر کردم بی آن که جاده ای پیموده باشم به مقصد رسیدم بی آن که از مبدایی آمده باشم به کاخی رسیدم بی آن که از کوخی آمده باشم بارانی شدم بی آنکه ابری بر سرم سایه بان باشد چمدانم را باز کردم بی آن که روزی بسته باشم و در سکوت یک روز پاییزی دوم بار بهار می شوم... . مرد دستی به سر بی مویش کشید.نگاهش را از پنجره ی سبز رنگ اتاقش گرفت. به اطراف نگاه کرد. یه اتاق سفید،درد،سرفه ، کابوس، انتظار ، تنها چیزهایی که سهمش شده بود از خاکریزهایی که پاهاشُُ به یادگاربرداشته بود .حالا او هم مثل بقیه یه خطِ تیره شده بود لا به لای صفحه های تاریخ. زیبایی.... لطافت و شکوه روح یک هنرمند... یک نوازنده ی پیانو... یک پیانیست لهستانی ...شور زندگی همه با اولین شلیک توپ مدفون می شود... صحنه ی آغازین فیلم با نوازندگی اسپیلمن آغاز می شود و در میان آهنگ شور انگیز او همه چیز به هم می ریزد... و داستان درست از همین جا آغاز می شود... جنگ ... آوارگی ... بیگاری برای بیگانه... و قطاری که عزیزانش را به سوی مرگ می برد و او درمانده فرار می کند تا زنده بماند...فیلم روایتگر زندگی اسپیلمن است در تمام سال های سخت جنگ جهانی دوم...ممنوعیت از نشستن در رستوران...ممنوعیت از قدم زدن در پارک و یا حتی راه رفتن در پیاده رو ... ورشو ... دیگر او را نمی شناسد... او نیز ورشو را...میان او و ورشو دیواری کشیده اند ...دیوار جدایی... آلمان ها به خانه ی همسایه می ریزند ... آنها سر میز شام نشسته اند از جایشان تکان نمی خورند ... فرمانده ی آلمان ها دستور می دهد تا بلند شوند و مرد ویلچرنشین محکوم به سقوط آزاد از بالکن خانه می شود و بقیه ی اعضای خانواده از پشت سر تیر باران می شوند... و خانواده ی اسپیلمن ناظر تمام این وقایع است...فقر... کودکی که در چاله ی زیر دیوار می میرد...قطار بی بازگشت...گرسنگی .... و انگشتان ترک خورده ی روح لطیفی که زیر آوار سهمگین جنگ همچنان می نوازد... می نوازد آهنگی را که نوای آن تنها در ذهن او غوغا می کند...تا مبادا کسی از وجود او آگاه شود و او به دام گشتاپو بیفتد... تمام سال های جنگ می گذرد و«اسپیلمن» در تلاشی سخت زنده می ماند...تنها کسی که از خانواده ی شش نفره ی آنها باقی مانده ... با تمام آوارگی ها...گرسنگی...تحقیر... زنده می ماند... در روزهای پایانی جنگ هنگامی که در حال باز کردن یک قوطی کنسرو است با افسری آلمانی روبرو می شود . افسر آلمانی به او کمک می کند و در حالی که آلمان ها در قسمت پایین خانه ای که اسپیلمن پنهان شده به کارهای اداری خود مشغولند به او غذا می رساند... آلمان ها عقب نشینی می کنند... اسپیلمن نجات می یابد ....افسر آلمانی به دست روس ها اسیر می شود و قبل از آنکه اسپیلمن بتواند به او کمک کند او را به جای دیگری منتقل می کنند... درنهایت اسپیلمن دوباره در رادیو لهستان به نوازندگی مشغول می شود وافسر آلمانی سالها بعد کشته می شود.... فیلم با نوازندگی اسپیلمن در ورشو در حالی که لهستان در صلح به سر می برد تمام می شود... گویی که تمام آن سالهای سخت تنها کابوسی شبانه بوده که هرگز رنگ واقعیت به خود نمی گیرد. اما واقعیت این است که حوادث به تصویر در آمده در فیلم تنها مختص ورشو و قوم یهود نمی شود که در هر جنگی تمام این فجایع اتفاق می افتد ...با تمام زشتی هایش ... شگفت آن که هر بار حادثه ای بی تکرار به نظر می آید... در تمام آینه ها نگاهت خواهم کرد و از دور خواهمت دید ای رویای دوست داشتنی دوستت خواهم داشت که بی رویا مرگ، چه تلخ خواهد بود و آنگاه که در عطش خواهم سوخت پیاله ای رویا مرا بس است که زلال ترین آب ها ، هیچ روح بی رویایی را درمان نخواهد کرد
نوشته شده در سه شنبه 30 خرداد1385ساعت
0:20 قبل از ظهر توسط سمیرا| |
نوشته شده در سه شنبه 30 خرداد1385ساعت
0:19 قبل از ظهر توسط سمیرا| |
نوشته شده در چهارشنبه 17 خرداد1385ساعت
0:18 قبل از ظهر توسط سمیرا| |
نوشته شده در چهارشنبه 17 خرداد1385ساعت
0:17 قبل از ظهر توسط سمیرا| |
رویاهایمان را کجا، جا گذاشته ایم؟ افسوس ، افسوس بر ما که روزهای سبز خون رنگمان را فراموش کردیم و دل به غریبه ی آشنایی سپردیم که خون از رگ هامان گرفته بود و سوگوارمان کرده بود.رویاهایمان را کجا، جا گذاشته ایم ؟! پشت کدام پرچین مرگ آور و در شوق حیات شورانگیز کدام حباب آرزو... .
نوشته شده در سه شنبه 9 خرداد1385ساعت
0:16 قبل از ظهر توسط سمیرا| |
نوشته شده در سه شنبه 9 خرداد1385ساعت
0:15 قبل از ظهر توسط سمیرا| |
نوشته شده در سه شنبه 9 خرداد1385ساعت
0:5 قبل از ظهر توسط سمیرا| |


