تبليغاتX
لحظه های آبی من
لحظه های آبی من

و گاهی نمی توان مانع جریان رود زندگی شد. پائولو کوئیلو

 

 

زنی خودش را به آتش کشید

 

دیشب

زنی که نرمال نبود

شاید

حرفی که  همه می گفتند

وقتی جگرش کباب شد

شاید

 

هیچ حرفی نزد با ما!!!

گوش های ما ناشنوا

شاید

برای دردهای یک  زن کم بود

شانه های من و تو

شاید

 

دلم برای کسی تنگ است

برای کسی که مهربان بود

شاید

 

 

چه سخت بود دردت ؟!

بانو!

که حتی اگر خود را بسوزانی

کسی نمی فهمت

شاید

 

دلم برای تو سوخت

بانو!

اگر به جای تو بودم

چه می کردم؟؟؟

شاید.....

که دیگر حرف های من تمام نمی شود  شاید

و شاید های من حالت را بهم می زند شاید

واژه هایی که تکرار می شود هر صبح

تهوع آورمی شود برایت  شاید

من وتو درد مشترک نداریم

تویی که نمی شناسمت

شاید

چه تکرار ملال آوری؟

بانو!

که با هر برگ حوادث تکرار می شوی شاید

خبر بد بود و حال من بدتر

زنی میان آتش و تاول

 و زخم قرمزی بی پوست

جگر که را نسوخت آتش؟

 

 

 

کدام خطه؟کدام بوم؟

چه فرق می کند؟؟؟

بانو!

جنوب و شمال نمی شناسد آتش!

روزبرگ حوادث با نام تو زینت می شود

هرصبح

 

که اگر بدانی این شعر نیست

دوباره خودت را به آتش می کشی

شاید؟؟؟

نوشته شده در دوشنبه 28 اسفند1385ساعت 4:49 قبل از ظهر توسط سمیرا| |

بعضی وقت ها اشتباهاتی می کنیم در زندگی مان که قابل جبران نیستند...می توانم در این مورد خودم را مثال بزنم که به اشتباه در مورد برنامه های تلویزیون فکر می کردم که  همه تکراری اند و هیچ چیزی هم یادت نمی دهند ..... هر روز بی محتوا تر از قبل می شوند به جز  بخش ها ی خبری اش که دو سالی است دارد کم کم پیشرفت  می کند و حداقل از حالت کلیشه ای اش بیرون امده و فیلم های سینمایی که با نقد وبررسی است بقیه ارزش تلف کردن وقتت را ندارند .....                                             

ولی دیشب به طور معجزه آسایی  متوجه تکلیف بزرگ تلویزیون و رسانه های ملی شدم که تحقیق و بررسی پیرامون مشکلات هوو ها و البته بررسی نحوه های گوناگون هوودار شدن و راه های پیشگیری آن است. جالبه واقعا که هر کسی که در این سریال ها از راه راست منحرف شود برای زنش هوو می آورد .....بعد هم به این نتیجه رسیدم که ان شالله از چند وقت دیگر در تلویزیون برنامه هایی راجع به چگونگی همکاری پلیس با زنانی که هوو پیدا کرده اند برای رفع این معضل بسیار بزرگ اجتماعی به نمایش در خواهد آمد... هر چند این برنامه ها فقط برای آکادمیک شدن زنان خواهد بود چون با توجه به پیشینه ی غنی فرهنگ ما در این مورد و سریال های آموزشی که به طور مرتب از تلویزیون پخش می شوند زنان برای خودشان کارآگاهی شده اند که دست کارآگاه شمسی  و خانم مارپل را هم از پشت می بندد  و به طور قطع تا شوهرشان را از چند صد کیلومتری ببینند متوجه می شوند که در چه مرحله ای از هوومند شدن هستند و مراحل سرکوبی را آغاز  می کنند... چه قدر خوش شانسم من!! که خیلی زود متوجه این راز بزرگ شدم.....

حتی در مورد سریال قبلی که برایتان نوشته بودم که محور اصلی داستان عاشقانه بوده اشتباه کرده ام چون آن جا هم هدف اصلی سریال بررسی مشکلات هوو ها بوده است منتها  در زمان گذشته.... کی گفته زمان انقلاب هوو ها مسئله نداشته اند و یا اصلا مسایل عاشقانه نبوده است... اصلا ما چه می دانیم پشت پرده چه خبر بوده .... شاید شاه هم می خواسته برای فرح هوو بیاورد!!!!!

فرض محال که محال نیست....هست؟؟

نوشته شده در سه شنبه 22 اسفند1385ساعت 4:47 قبل از ظهر توسط سمیرا| |

نگاه که می کنم به سریال ها... به فیلم های تلویزیون ....یا وقتی  فیلم ها را  مرور می کنم می بینم که چه قدر جایش خالی است...

     زمانی دلم خوش بود که سینمای ایران اگر  مشکلاتی دارد و البته زیاد کنارش کسانی را دارد که باید افتخار کرد...   کیار رستمی...حاتمی کیا... صدر عاملی و.......  به ملاقلی پور که می رسم ....دلم می گیرد... سفر به چزابه.......... تا .......میم مثل مادر ....

کافی است نگاهی به فیلم های سینمایی بندازیم و البته با تلویزیون قهر کرده باشیم تا حس مشترکی پیدا کنیم..........چه قدر جایش خالی است.....
نوشته شده در شنبه 19 اسفند1385ساعت 4:41 قبل از ظهر توسط سمیرا| |
  شنبه - ۳  اسفند – تهران - فر هنگسرای نیاوران - اولین جشنواره فیلم های سینمایی ، تلویزیونی ، مستند....       

جمله ... جمله... حرف به حرف ...  ذهنم برگ می خورد....

فاطمه ات را به که  می سپاری ؟ فاطمه ی شیرینت ؟ با آن چادر عربی که نذرش کرده بودی؟ با آن قامت کوچک ؟ندیده بودم...باور کن... نوزادی با کمتر از دوهفته سن ... و آزمایشی با نامی سنگین تر از وزنش ... سنگین تر از توان شانه های یک زن... یک مرد ...و دست هایی کوچکتر از هیبت یک سرنگ ....فاطمه ات را به که می سپاری...  بعد از خودت... بعد از عباس....بعد از آن که این ویروس آن قدر در جان هایتان ریشه دواند تا از نفس کشیدن بازبمانید...

سوال های زیادی داشتم برای پرسیدن و حرف هایی برای گفتن ... اما ..

زبانم خشک شد.. حرفهایم را دوباره و چند باره توی ذهنم مرور کردم... زبانم نچرخید....

خواستم بگویم: خسته نباشی بانو... و لبخندت ابدی! ... خواستم بگویم: به کجا رسید نتیجه ؟ تا کی ؟ چند روز ؟ چند ثانیه ؟ فاطمه تا کی می تواند پدر ی داشته باشد و مادری؟ خواستم بگویم... دهانم قفل شد!

خواستم بگویم:  هدیه ات مبارک ! هدیه  ی پاکی ات مبارک ! به عباس که فاطمه را بغل داشت و جلوتر از من بود... نشد...

نگفتم ... چرا ... نمی دانم ...

نگفتم شاید برای آن  که نخواستم شادی آن  لحظه شان  را از بین ببرم....... نگفتم... نوشدارو بعد از مرگ سهراب رسیده یا این نوشداروی ایرانی تو را به فاطمه ات خواهد رساند... عباس را به تو..  به فاطمه... و تو را به عباس..

آه ... مینا ... دلم برای بغض های نشکفته و شکفته ات تنگ است... دلم برای لبخندت ... برای شجاعتت .... برای امیدی که نمی دانم به کجا رسیده است...تنگ است... وقت ... ساعت .. دقیقه ... ثانیه...  تنگ است ..و طلا ارزشی دارد در برابر زمان تو ؟!...وقتی تو روزهایت را با فاطمه .. با 3 فرزند دیگرت  که نامشان را نمی دانم با امید زنده بودن و امید دادن به عباس  .. با امید نفس کشیدن در این هوای سربی  شماره می کنی....

روز- ماشین- مینا ( بغض کرده)- فاطمه ( روی پاهای مینا) – عباس :" چرا گفتی مینا؟ چرا؟ ( با گریه) من و تو چند وقت دیگه زنده ایم ؟"

مینا:" این طور که ما پیش می ریم... سه سال"

عباس:" فکر کن.. سه سال... تو با گفتن این حرف ها سه سال شادی را از اون ها گرفتی...چرا گفتی مینا؟ چرا؟"

عباس یا تو .. کدام یک زودتر... کدامتان زودتر فاطمه را تنها می گذارید... کدامتان زودتر لبخندش را از یاد خواهید برد. اصلا از یاد خواهید برد؟!....

دیالوگ هایت را توی ذهنم  مرور می کنم .... شب...شاه عبدالعظیم ....عباس و فاطمه پشت سرت ....جلوی دوربین... :" چند وقتیه به هم ریختم... به عباس امید می دم ولی خودم نا امید شدم... همش می ترسم بیماری عباس زودتر عود کنه..."

 چند ساعت قبل تر... روز....ماشین... فاطمه ی ده- دوازده ماهه توی بغلت... " من فقط به خاطر آزمایش های فاطمه موندم.. دیگه کشش ندارم... فکر نکن می رم خونه ی مامانم ...می خوام تنها زندگی کنم"  !!!!!

بعد مکالمه زن هایی که پشت سرم نشسته بودند :" چه قدر پر رو"!!!!؟؟

دلم می گیرد....

خواستم بگویم... چرا ...نمی دانم...

فقط تا آمدی توی سالن.. تا دیدمت ... تا فاطمه ات را دیدم  ..و یا  عباس را با نگاه مهربان پدرانه اش به فاطمه ....یادم امد اشک شادمانی اش را وقتی جواب آزمایش فاطمه منفی بود... چیزی توی سینه ام گم شد...آن قدر که کوچک شده بود...

خواستم بگویم: تبریک.... نه برای بازی در فیلم های مستند «آه ای روزهای خوش» و « قدم 3» با کارگردانی حسن رستگار.... برای شجاعتت ...برای امیدت ... به زندگی ...به این ثانیه هایی  که می گذرند....و کاش من توانی داشتم برای نگه داشتن این ثانیه ها ی طلایی...

اما چه حیف شد از میان آن همه حرف فقط گفتم : موفق باشید...

و شما رفتید .... من پشت سرتان بودم... پشت آن همه رنج .... سختی ... ایثار.... من آنجا بودم... با دنیایی پر از حرف.. با دنیایی پر از سوال.... و شما با آن همه شادی .. رنج ... از من دور شدید....

چه می خواستم بگویم؟چه می توانستم بگویم؟

نگاهم میان فاصله ها گم شد...شما میان فاصله ها...

فرهنگسرای نیاوران- در ورودی - 5شنبه - بعد از ظهر- من و نگاهی که خیره می شود به بنر جشنواره : اولین جشنواره ی فیلم سینمایی ، تلویزیونی، مستند و فیلمنامه های ایدز....

 

نوشته شده در دوشنبه 7 اسفند1385ساعت 4:33 قبل از ظهر توسط سمیرا| |