و گاهی نمی توان مانع جریان رود زندگی شد. پائولو کوئیلو
اشتباه کردم ....نباید می گفتم با آدم هایی از این جنس که هیچ وقت حاضر نیستند اشتباهاتشان را قبول کنند که دنبال راهکارهای بهتری باشند.....نباید حرف زد..... آره... من اشتباه کردم....ان هم وقتی می دانستم گفتن هیچ فایده ای ندارد جواب همه ی حرف ها ...همه ی سوال ها فقط توجیه است و بس.... من اشتباه کردم... فاطمه جون خوش اومدی!! خوابگاه...خوابگاه فقط جای خواب نیست...جایی نیست که روی تختت کتاب بخوانی و در همان حال بخوابی... خوابگاه دنیای رنگین کمانی است... دنیای زیبایی...اگر بخواهی فراتر از دلتنگی ها ی مدام ، اشک ها ، لبخندها و یا لفظ های ناخشنودی که میان هم اتاقی ها گاهی رد و بدل می شود ببینی... فصل جالب این نوع زندگی گپ های عصرانه و شبانه ای است که تا فراتر از نیمه شب به طول می انجامد... همین نوع زندگی ست که تو را از فضای محدود اطرافت جدا می کند ...با افکاری شاید نقیض آنچه تو می پنداری...آنچه با ان بزرگ شده ای و گوشت و پوستت با آن عجین شده است... وقتی می بینی دوستت مسئله ای را که خیلی ساده برای تو حل شده است دشوار تر هضم می کند وقتی ذهنت با چالشی مدام در گیر می کند که کدام درست است ؟ کدام غلط ؟ زندگی زیباتر از انچه که بوده می شود! خوابگاه این سرزمین شگفتی ها برای من شاید جایی باشد که خودم ..فکرم... آرمان هایم را به چالش می کشد...راه باز می کند و بعد سخت ترین مرحله ..مرحله ی انتخاب است.... انتخابی که باور ها ی آینده های مرا شکل می دهد ....و شاید... خوابگاه جای خواب نیست.... مأمنی است شاید برای دیدن دور نمای خوش آینده... همین دیروز بود که آرزو کردم دیگه هیچ وقت حرف نگفته نداشته باشم ....اما وقتی امروز اون پدیده رو دیدم و آنقدر شوک بهم وارد شد که داشت اسمم هم یادم می رفت فهمیدم اشتباه بزرگی کردم ...تنها چیزی که توی ذهنم تاب می خورد اسم همین پدیده ی خارق العاده بود و این که به دوستام که همراهم بودند بگم که بالاخره پدیده را دیدم .... داشتم نگاهش می کردم و اصلا انگار زبانم را حس نمی کردم که باید حرکتی می کرد آن موقع ....اول گیج شدم... دوستم را توی امور دانشجویی تنها گذاشته بودم تا به حرف های او گوش بدهم... آرام حرف می زد و چیزی در مورد آیین نامه و قبل از عید ...بعد هم نگاه کوچکی به سر تا پای من کرد و گفت عزیزم می دونی شما هیچ مشکلی نداری .فقط....مانتو... گفتم: باشه ... همین را گفتم و بعد رفتم طرف بچه ها .... مانده بودم به بچه ها چی بگم؟هنوز گیج می زدم... بعد که جدا شدم به اطرافم نگاه می کردم و می گفتم : دیگه هیچ کس نبود که به من گفت؟ یه عالمه جمله توی ذهنم تاب می خوره که دوست داشتم بهش می گفتم ... مدام با خودم می گم : این جمله بهتر بود اگر می گفتم ... اسمش را نگفتم راستی..... من که بهش می گم شهلا پدیده ....حالا تو هر چی می خوای صداش کن؟ همیشه همین طور است روزهای روشنمان را می فروشیم به آسمان بی ستاره و در حسرت یک ثانیه آفتاب تا ابد می گرییم. بین سریال ها یی که گذاشته اند این روز ها ترش و شیرین طعم دیگری دارد ..... کار های عطاران دو سه سالی است مهمان خانه هایمان شده....خانه بدوش.....متهم گریخت....که بعد از طنز شبانه ی کوچه ی اقاقیا مهمان سفره های افطارمان شد و نسبتا کارهای قوی تری بود .... تضاد طبقاتی جامعه را خوب به نمایش می گذارد.... شخصیت هایی که خوب پرداخت شده است.... بازیگرانی که به نقش تسلط دارند .... شخصیت هایی که قابل باور است .... از دل جامعه بیرون آمده..... دروغ نمی بافد برایت...همه شان متولد خانه هایی به کوچکی قصر نیستند... اما خیلی هم به مسئله عمق نمی دهد... از ظاهر ماجرا می گذرد اما در میانه ی راه می ماند....داستان از دل همین مسایل روزمره ای که با آن مواجه هستیم شکل می گیرد...همان مسایلی که گاه پیش پا افتاده به نظر می رسد.... با این حال فکر می کنم دارد کلیشه می شود.... قاطی کردن های مریم امیر جلالی.... سادگی ها ی آناهیتا همتی ..و... این حنا نهایتا تا دو سه سال دیگر رنگ دارد...هر کار تازه ای همان طور که رنگ می دهد...بعد از مدتی رنگ می بازد.... باید مدام به دنبال فکر های تازه بود قبل از یکنواختی های مدامش.... سهم ماهم شاید لبخند های تلخی است که به لب می نشانیم.... و حرفی که زیر لب خورده می شود: عجب روز... 2 تعطیلات هم داره تموم می شه... هفته ی دیگه دوباره کلاس ها شروع می شه....دوباره من می مونم و هزارتا کار ناقص که به امید تعطیلات یک ماهه ای که به لطف خودم البته فراهم شده بودو یه عالمه پشیمونی.... 3 خیلی هنر کنم کنفرانسی که بیشتر روش کار کردم و البته تموم هم نشده جمع کنم ... یه کار کامل هم یه کاره دیگه.... پ.ن. خداییش تعطیلات خوبی بود...ولی آدمیزاده دیگه... همیشه دوست داره حسرت بخوره...مخصوصا اگر هر کار مفیدی بکنه به جز خوندن جزوه هایی که به امید نوروز سماق مکیدند... دیگر تمام شد باید تمام راه های رفته و نرفته را برگردم باید تمام گل های خشک باغچه را از ریشه درآورم هر چه غروب هست در جیبم بگذارم و به انتظارت روی تمام خورشید ها مثل مشق بچه های دبستانی خط قرمز بکشم شاید هم سیاه فردا که بیاید تمام روزهای رفته و نرفته را برای بار هزارم شماره می کنم تا کم شود نبودنت سال نو همگی مبارک امیدوارم سال خوبی باشه برای همه ....سالی پر از تجربه .....پر از تلاش .... تازه اسباب کشی کردم و اومدم بلاگفا ....در واقع از این پست به بعد اولین مطلب هایی هست که اینجا می نویسم.... فردا که بیاید پنجره ها را باز می کنم و بهار را سلام خواهم کرد....
دیشب آن قدر عصبانی شده بودم که دلم می خواست زود تر از اون جای سرد و نمور که برای به اصطلاح پرسش و پاسخ در نظر گرفته بودند بلند شم ....روی موکت نشسته بودم و سرما لرز انداخته بود به تنم....خیلی حالم بد بود...حالت تهوع گرفته بودم ....از خودم هم بدم می اومد که دوباره گفته بودم چیزهایی را که آنها نمی شنیدند.... چیزهایی که می گفتند درک می کنیم ولی نمی کردند... گوش می کنیم و لی...
نوشته شده در چهارشنبه 29 فروردین1386ساعت
12:14 بعد از ظهر توسط سمیرا| |
دوست و همکلاسی خوبم فاطمه هم بالاخره به وبلاگستان اومد.... می دونم که وبلاگ خوبی خواهدداشت...من هم به سه نقطه هاش ایمان دارم...
نوشته شده در یکشنبه 26 فروردین1386ساعت
2:21 قبل از ظهر توسط سمیرا| |
نوشته شده در شنبه 25 فروردین1386ساعت
11:10 بعد از ظهر توسط سمیرا| |
نوشته شده در چهارشنبه 22 فروردین1386ساعت
9:13 بعد از ظهر توسط سمیرا| |
نوشته شده در دوشنبه 20 فروردین1386ساعت
11:58 بعد از ظهر توسط سمیرا| |
نوشته شده در یکشنبه 12 فروردین1386ساعت
2:36 قبل از ظهر توسط سمیرا| |
نوشته شده در دوشنبه 6 فروردین1386ساعت
3:55 قبل از ظهر توسط سمیرا| |
چه فایده دارد گفتن.... وقتی جواب همه چیز توجیه است...توجیه....توجیه.... گاهی آدم ها چشم هایشان را می بندند و وانمود می کنند که خوابند..در این مواقع هیچ کس نمی تواند کاری کند تا آن طرفت نخواهد چشم هایش را باز کند.....
نوشته شده در پنجشنبه 2 فروردین1386ساعت
1:24 قبل از ظهر توسط سمیرا| |
سلام
نوشته شده در چهارشنبه 1 فروردین1386ساعت
5:8 قبل از ظهر توسط سمیرا| |


