و گاهی نمی توان مانع جریان رود زندگی شد. پائولو کوئیلو
انجمن روابط عمومی دانشکده جلسه ای ترتیب داده بود در مورد بررسی وضعیت آموزشی ارتباطات ... دکتر محسنیان راد ، دکتر خانیکی ، دکتر کوثری استادانی بودند که در این مورد صحبت کردند ... استادان دیگر دانشکده هم آمده بودندو البته پدر ( دکتر معتمد نژاد) که درست در روز جهانی ارتباطات به خاطر مریضی اش مجبور به ماندن در خانه شده بود....بحث های جالبی شد ....هر چند فقط حکم نمک پاشیدن به زخم ها را داشت از استادها گرفته تا دانشجوهایی که آن جا بودند....آخر جلسه به درد دل استادها کشیده شد.... همه تلخ می خندیدند.... همه مشکلات را می دانستند... همه دنبال راهی بودند تا از این افت مدام خلاص شویم....اما.... دوباره... سه باره... خودم هم می دانم تا چند روز دیگر تمام می شود ولی ..... همه چیز دارد سریع حرکت می کند ....جلو و عقبش را نمی دانم.... تصمیم گرفتم دیگه حرص نخورم و منتظر ادامه ی ماجرا بمونم.... بی فایده است ....شاید .... ولی می خوام برای یک بار هم که شده سعی کنم.... حرف های زیادی برای گفتن دارم....خیلی زیاد... اما چیز مهمتری هست که این روز ها مدام کم می آرم.... زمان.... حتما همه ی این حرف ها را می زنم....روزی ...شاید هم.... زمان.... اهمیت خیلی چیزها را ازبین می برد.... زمان... اتفاق غریبی است... چه زیاد باشد...چه کم... چه خوب باشد ...چه بد... زمان است که خاطره می شود.... با تمام جزییاتش.... زمان.... خیلی وقت ها آرزو داریم آینده را بدانیم... اما دانستن لذت خیلی چیزها را از بین می برد... حتی شاید لذت گذشته را... این ندانستن و در آرزوی دانستن است که زندگی را رنگ می بخشد .... فدریکو گارسیا لورکا جمله ای دارد که خیلی دوستش دارم: « تنها انگیزه ی ما برای زیستن راز نهفته در آن است.» دارم خواب می بینم ….خوابی که هیچ یادم نمی آید …کسی جیغ می کشد… از خواب می پرم ….صدای جیغ بچه هایی که پشت ساختمان بازی می کنند ... جیغ می زنند… و دختر بچه ای که مدام می گوید: …کار دارم… وایسا….می خوام یه چیزی بگم... عرق کرده ام …. لباسم نمناک شده…. رختخوابم گرم...نه داغ است…انگار دارم می سوزم… پتو را کنار می زنم...دختر است یا پسر نمی دانم …. جیغ می زند…می خندد… من غلت می زنم…. دارم می سوزم….ساعت 6:10 عصر است….هنوز خوابم …. دارم فکر می کنم چرا ساعت زنگ نزده…باید می رفتم کلاس…غلت می زنم…یه جلسه غیبت مهم نیست شاید…بچه ها بازی می کنند…. من نمی خوابم.... بیدار می مانم ...زل می زنم به سقف اتاق …. که فاصله اش با من کم است ..خیلی…. بچه ها یکی یکی می روند بالای سر مصدوم… تنفس…ماساژ…. نفس عمیق می کشم…. یک …دو…. اگر مصدوم همان لحظه جان می گرفت!!… کاش جان می گرفت…. حالا ماساژ… یک …دو…سه… رکود و خواب از تنم در آمده است دیگر…. یکی از بچه ها فشارم را می گیرد….11 روی 7 … می گه: خوبه…. زمزمه می کنم : آره ..خوبه….همه چیز خوبه… مدام توی کتابفروشی ها گشت می زدم و می گفتم:نه...این خوب نیست ....صحافی خوبی نداره... از این خوشش نمی آد... فونتش درشته...ریزه...موضوع خوبی نداره.... اما بالاخره با هر سختی بود خریدم.... خیلی خوششون اومد...من هم خوشحالم ...مهم نیست چه قدر دنبالشون گشتم....مهم اینه که پیداش کردم.... سکینه جون خوش اومدی!! به شهلا پدیده توی دانشکده یه اتاق داده اند برای کارهای فرهنگی اش«بخوانید ضد فرهنگی » ...خبر رسیده شهلا جون نترس شده است و بچه ها را تهدید هم می کند که کارت دانشجویی شان را می گیرد... بچه های دانشکده ادبیات دیروز تحصن کرده اند ....امروز خبرنگاران خارجی رفته اند دانشکده برای تهیه ی گزارش .... نمی دانم کی می خواهیم کار فرهنگی کنیم .... تا کی با این روش های ابتدایی می خواهیم نبض جامعه را کنترل کنیم و انتظار داشته باشیم همه نظر ما را قبول کنند!!! هیچ کس نمی تونه بفهمه من و هم اتاقی هام این دو شب گذشته رو چه طور گذروندیم؟ حرف سقراط که می گه چیزی که ازش اطلاع نداریم و نمی شناسیمش ترسی هم نداره ! را قبول ندارم ...شاید برای این که تجربه به آدم هایی مثل من ثابت کرده دنیای ناشناخته ها می تونه خیلی بیشتر ترس داشته باشه...خیلی خیلی بیشتر...مخصوصا وقتی با مرگ مرتبط می شه... این دو شب واقعا ترسیدم... از اعتراف به ترسیدنم هم هیچ ترسی ندارم... هیچ کس نمی تونه بفهمه ما چه شب های سختی گذروندیم ...مخصوصا وقتی تموم استخاره هامون در مورد عذاب بود و مهربونی خدا و امتحان شدن... جدیداً حس می کنم نسبت به مسئولین دارم آلرژی می گیرم...به خصوص وقتی با سادگی از کنار تموم ترس ها ی ما گذشتند....بدون این که فکر کنند آرامش ما چه قدر مهمه ....بدون این که بخوان بدونن ما دیشب همه توی یه اتاق خوابیدیم تا خیالمون راحت باشه اگر اتفاقی بیافته همه پیش هم هستیم.... هیچ کدومشون .... دیشب درست وقتی که فکر می کردم همه چیز داره به خوبی و خوشی تموم می شه... تموم تصوراتم به هم ریخت... دیشب شب بدی بود..خیلی بد... اما مثل همه ی شب ها با تموم استرسی که داشتیم خوابیدیم... و روشنی تصویر تموم ترس هامون رو با خودش برد...دوباره خندیدیم و سعی کردیم فراموش کنیم که دیشب دو تا از بچه ها چه طور گریه می کردند و بغض هامون رو با چه سختی فرو دادیم...سعی کردیم همه چیز رو فراموش کنیم حتی دستی که یکی از بچه ها پشت پنجره دیده بود....دستی که شاید هیچ وقت نفهمیم مال کی بود؟
نوشته شده در پنجشنبه 27 اردیبهشت1386ساعت
2:19 قبل از ظهر توسط سمیرا| |
واژه ها...
واژه ها....
دوباره از یاد می روند....
دوباره...
سه باره...
دارم به رکود می رسم....
حرف برای گفتن زیاد است.....و کلماتی که مدام در سایه روشن ذهن دور و نزدیک می شوند....
پ.ن. یکی نیست بگه وقتی حس نوشتن نداری مگه مجبورت کردند....
نوشته شده در چهارشنبه 19 اردیبهشت1386ساعت
3:22 بعد از ظهر توسط سمیرا| |
دارم به رکود می رسم
نوشته شده در سه شنبه 18 اردیبهشت1386ساعت
0:37 قبل از ظهر توسط سمیرا| |
اتفاقاتی دارد می افتد که نمی توانم جلوی آن را بگیرم....
نوشته شده در یکشنبه 16 اردیبهشت1386ساعت
2:20 قبل از ظهر توسط سمیرا| |
نوشته شده در جمعه 14 اردیبهشت1386ساعت
2:35 قبل از ظهر توسط سمیرا| |
امروز بچه های دانشکده ادبیات دوباره تحصن کرده اند....دوستم می گفت: آن قدر شلوغ بود که نمی تونستیم رد بشیم چه برسه به فیلم یا عکس....
نوشته شده در یکشنبه 9 اردیبهشت1386ساعت
11:40 بعد از ظهر توسط سمیرا| |
نوشته شده در یکشنبه 9 اردیبهشت1386ساعت
11:28 بعد از ظهر توسط سمیرا| |
کتاب خریدن شاید کار ساده ای به نظر بیاد...آره...مطمئنا اگر برای خودم می خواستم بخرم خیلی زود می تونستم این کار رو بکنم اما وقتی برای یه نفر دیگه کتاب می خری مسئله خیلی سخت تر می شه... باید سلیقه ی طرف مقابلت رو در نظر بگیری ..که چی دوست داره....اصلا کتاب می خونه یا نه؟ اگر می خونه چه نوع کتابی ؟....
نوشته شده در شنبه 8 اردیبهشت1386ساعت
0:42 قبل از ظهر توسط سمیرا| |
دوست خوبم سکینه هم اومد... چیزی نمی گم.... بهتره خودتون ببینید...
نوشته شده در چهارشنبه 5 اردیبهشت1386ساعت
11:35 بعد از ظهر توسط سمیرا| |
نمی دانم داریم به کجا می رویم ....جلو...عقب ....تا کی می خواهیم با این بی برنامگی ها به بهانه ی اموری که شاید بشود خیلی بهتر حل کرد وضعیت را بدتر می کنیم...
نوشته شده در چهارشنبه 5 اردیبهشت1386ساعت
10:53 بعد از ظهر توسط سمیرا| |
نوشته شده در یکشنبه 2 اردیبهشت1386ساعت
1:46 قبل از ظهر توسط سمیرا| |

