تبليغاتX
لحظه های آبی من
لحظه های آبی من

و گاهی نمی توان مانع جریان رود زندگی شد. پائولو کوئیلو

آدم ها...آدم هایی که با یک تکان 2/3 ریشتری به اندازه ی 9 ریشتر می لرزند و زود یاد بدهکاری هایشان می افتند.....تمام خوبی ها و بدی ها  یادشان می آیند....

آدم های شیشه ای...با شیشه هایی شفاف ، کدر و گاهی شکسته ....

یکی توی حیاط خوابگاه جلوم ُ گرفت و گفت: ببخشید من 120 تومان باید بیارم براتون ....امشب حتما می آرم...

 

نوشته شده در دوشنبه 28 خرداد1386ساعت 8:29 بعد از ظهر توسط سمیرا| |

زمانه دارد عوض می شود ...آدم ها هم عوض می شوند... این که  چه چیزی خوب است یا بد هیچ وقت معلوم نیست...همیشه همه چیز نسبی بوده و حتی همین نسبی بودن هم قطعیت ندارد...

روزها، ماه ها، سال ها همه به دنبال هم می آیند و برگ های تقویم زندگی مان بدون مکث برگ می خورند...

فکر آدم ها گاهی آن چنان تغییر می کند که باور گذشته یا حالش از تصور آینده اش سخت تر می شود....
ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه 22 خرداد1386ساعت 8:39 بعد از ظهر توسط سمیرا| |
      اگر یک بار...فقط یک بار... قلم را برای نوشتن به دست گرفته باشی آن وقت با من هم عقیده  می شوی که دیگر نمی توانی که نمی خواهی وسوسه ی نوشتن  رهایت کند....

      چه می شود هر چه بهانه داشتم برای نوشتن سکینه زودتر از من نوشته و البته بهتر.... پس چرا دوباره گویی...

همین تا بعد...

نوشته شده در شنبه 19 خرداد1386ساعت 9:9 بعد از ظهر توسط سمیرا| |
سال قبل همچين روزي خيلي پرخاطره بود...

روزي كه امتحان هاي پيش دانشگاهي تموم شد و يه دوره ي پر اضطراب به دنبالش نه تنها براي كنكوري ها كه شايد خانواده هايي كه كنكوري هم نداشتند شروع شد...

روزي كه يه فيلم خوب مثل پيانيست ديدم و البته يه تئاتر خوب(مطمئن نيستم ولي حدس مي زنم چون حداقل نمايشنامه ي معروفي داشت كه نوشته ي ژان پل سارتر بود) را از دست دادم....

روزي كه توي بي خبري تماشاي فيلم متوجه نشدم بيرون خونه چه غوغايي  شده (به خاطر آتش سوزي خانه ي همسايه  ‏‏) .

و شايد مهم ترين اتفاقش همين وبلاگي هست كه الان مي بينيد....

وبلاگم يك ساله شد...و توي اين يك سال اتفاقات زيادي افتاد كه همش خاطره شد...خاطره هايي كه اينجا مي خونيد و نمي خونيد...

پ.ن.۱. به خاطر شروع امتحانات احتمالا به روز نمي كنم ديگه...

پ.ن.۲. هيچ چيز قابل پيش بيني نيست ...

پ.ن.۳. اتفاق مهم ديگه حضور ناگهاني  يك سوسك پرنده بود كه  البته به قتل رسيد...

نوشته شده در چهارشنبه 9 خرداد1386ساعت 11:41 قبل از ظهر توسط سمیرا| |

این روزها، روزهای بدی است...تلخ....

باورم نمی شد...انگار ایستاده بودم جلوی پرده ی سینما....آبی سورمه ای ها هل می دادند بچه ها را .... بچه ها جیغ می زنند...آبی سورمه ای ها آن قدر هل دادند بچه ها را که شیشه ی در انجمن شکست ....من مانده بودم توی انجمن از پنجره ای که برای رای دادن رفته بودم باید برمی گشتم ...شلوغ بود...نمی شد راحت رفت بیرون....بچه ها جیغ می زدند...

حالم بد شده بود... نفسم بالا نمی آمد ....هوا دم کرده بود...راهرو بوی نم گرفته بود...صدای شعار ها می پیچید توی سرم....

«... استعفا...استعفا...» ....« فتحی ...برو بیرون...»

......

امروز بیانیه نوشته شد و بچه هایی که موافق بودند امضا کردند....

 

پ.ن. آبی سورمه ای ها : حراستی ها ی دانشکده + حراست دانشگاه که از المپیک آمده بودند

 

نوشته شده در پنجشنبه 3 خرداد1386ساعت 0:52 قبل از ظهر توسط سمیرا| |