تبليغاتX
لحظه های آبی من
لحظه های آبی من

و گاهی نمی توان مانع جریان رود زندگی شد. پائولو کوئیلو

 

به دوستم گفته بودم برام هم میهن بخر و کلی هم سفارش که یادت نره...

ظهر وقتی که برگشت گفتم : چی شد؟

گفت : توقیفش کردند .

باورم نشد.

گفتم : شوخی نکن! برای چی ؟

گفت : نمی دونم ! فقط دیدم همه ی روزنامه ها تیتر زدند که هم میهن توقیف شد!

روزنامه ی روز قبل را که مثل همیشه وقت نکرده بودم خوب بخوانم برداشتم و نگاه کردم هیچ دلیلی برای توقیف کردنش نداشت چون دلیلی نداشتند....

.............

دوستی که کتاب را داده بود گفته بود من با این کتاب گریه کردم...

خیلی باورم نشد ولی وقتی به آخر کتاب  رسیدم دیدم خیلی هم بیراه نگفته است ،  دوباره به  اسم کتاب نگاه کردم : روزنامه نگاران غصه می خورند و پیر می شوند....ژیلا بنی یعقوب.

هم میهنی ها هم شاید دارند غصه می خورند و پیر می شوند هر چند امیدوارم زودتر رفع توقیف شود....

 

نوشته شده در یکشنبه 17 تیر1386ساعت 9:12 بعد از ظهر توسط سمیرا| |

یه قوطی زغال که توش اسپند جلز و ولز می کرد دستش بود با بلوز گشاد قرمز و پشت لب تازه سبز شده ای  که توی صورت سبزه اش  خودش را نشان نمی داد .

 ایستاده بود کنار عابر بانک و زل زده بود به آدم هایی که می آمدند و پول برداشت می کردند.

یکی پول برداشت و رفت توی ماشین دوباره آمد که بردارد ...

بلوز قرمز قوطی به دست گفت: باز هم می خوای برداری؟

پسر با آن چشم های درشت وغ زده که انگار ارث بابای همه را طلب داشت گفت: آره !

بلوز قرمز دوباره با لبخندی که انگار گوشه لبش خشک شده بود گفت : مگه چقدر پول داری؟

چشم های درشت وغ زده جواب داد : ۱۶۰۰۰۰ تومان

قوطی به دست گفت : چه طور این قدر پول داری؟

پسر جواب داد: هر چقدر پول بریزی همون قدر پول می گیری ...خودش که نمی زاد ؟!

قوطی حتما سرخ شده بود مثل بلوز گشادش و رگه های قرمزش زیر پوست سبزه اش  کشیده شده بود با پشت لب تازه سبز شده که دیگه هیچی نگفت... .

نوشته شده در دوشنبه 11 تیر1386ساعت 9:29 بعد از ظهر توسط سمیرا| |

شخصیت ها:

رها

کوهیار

پدر رها

سیمین: زن پدر رها

نوشین : دوست رها

صدرا : از اقوام رها

فلور : مادر کوهیار

خلاصه : رها و کوهیار در پارک وی با هم آشنا می شوند و ازدواج می کنند پس از دو ماه از ازدواج رها متوجه بیماری فلور و کوهیار می شود و ....

 محوریت این فیلم شاید  حماقت آدم های داستان باشد..... آدم ها...آدم های احمق..... آدم هایی که بی مجال حرف زدن  فکر می کنند، تصمیم  می گیرند و هیچ وقت متوجه حماقت خودشان نمی شوند.

همه ی آدم های این فیلم به نوعی دیوانگی می کنند .....از شخصیت هایی مثل سیمین گرفته تا کوهیار که بیمار روانی است.

ریتم تند داستان بعد از ازدواج  رها و کوهیار کند می شود . در واقع انگار  فیلم تنها برای این ساخته شده تا جزیی از سینمای نوپای وحشت در ایران شود .  برای همین است شاید که بعد  از سفر دو ماهه پس از ازدواج بیشتر از آنچه در ابتدای فیلم نمایش داده می شود روی رفتار و حرکات بیمار گونه ی   شخصیت های  کوهیار و فلور زوم می شود و البته حماقت عاقل نما های داستان بیشتر از قبل  روشن می شود.

استفاده از رنگ قرمز آن قدر ناشیانه است که هدف  القای خشونت بر ذهن مخاطب زود خودش را لو می دهد و اثرش را به نصف می رساند .

قشنگ ترین قسمت فیلم شاید همان قسمتی است که پس از اوج اضطراب و تنش فیلم ( کشته شدن پدر رها و صدرا و فرار کوهیار و فلور به خانه ی فلور) کوهیار از فلور می خواهد برایش لالایی بگذارد ، لالایی که خودش هم ( فلور) دوست دارد.  بعد همراه با پخش اهنگ دوست داشتنی لالایی فیلم ، جو متشنج فیلم  کم کم از آن حالت تنش خارج می شود و همراه با به آرامش رسیدن کوهیار و فلور مخاطب هم  به آرامش می رسد...

 

پایان فیلم با دخالت سیمین به گونه ای باز می شود چه اگر پلیس وارد خانه می شد شاید دوربین   به ناجار  مجبور به روایتی می شد که چندان خوشایندش نبود....

در کل شاید بشود گفت پارک وی تنها فیلم خوبی است  با بازی  هایی مقبول و نه بیش از آن ....

 

 

نوشته شده در چهارشنبه 6 تیر1386ساعت 8:6 بعد از ظهر توسط سمیرا| |