تبليغاتX
لحظه های آبی من
لحظه های آبی من

و گاهی نمی توان مانع جریان رود زندگی شد. پائولو کوئیلو

اندوهت را سانت می کنند

با خط کشی بر گونه ات

نوشته شده در دوشنبه 29 مرداد1386ساعت 10:2 قبل از ظهر توسط سمیرا| |
آخرین داستانی است که نوشته ام....سال قبل همچین روزهایی بود شاید....

                                  چشم هایی که زیر پالتوی قدیمی گم شد....

       نشست روی صندلی. نگاه کرد به رود . به کارون. با موجهای گل آلودش.... زل زد به آسمون... به ماه ... به ابر که داشت یواش یواش قرص ماه را می جوید...

دوباره نگاه کرد به کارون.... به  موج  گل آلود که انگار رنگ خون گرفته بود ...

خودش را پیچید توی پالتوی قدیمی ... باد ،نرم می خورد  روی پوستش... روی پوستش که سرخ شده بود ... به چشم هایی که رنگ خون بود.....هم رنگ کارون...


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه 20 مرداد1386ساعت 4:36 قبل از ظهر توسط سمیرا| |
داشتم تیتر ها را نگاه می کردم ....فقط همین ...اما وقتی عکس و تیتر اعتمادملی را دیدم دلم گرفت....شرق توقیف شد...

کم مانده بود اشکم در بیاید ....روزنامه را باز کردم ...چرا؟.... باز هم بهانه ....بهانه...

این روزها باید منتظر توقیف اعتمادملی و شاید اعتماد هم باشیم .... روز خبرنگار در حالی جشن گرفته می شود که دو روزنامه هم میهن و شرق و  خبرگزاری  ایلنا توقیف شده اند...

نوشته شده در چهارشنبه 17 مرداد1386ساعت 8:37 قبل از ظهر توسط سمیرا| |
به مادرم گفتم : دیگر تمام شد

همیشه پیش از آن که فکر می کنی اتفاق می افتد

باید برای برای روزنامه تسلیتی بفرستیم

این روزها این شعر فروغ را مرتب تکرار می کنم .... حادثه...حادثه های شوم ...حادثه های شومی که مرتب تکرار می شوند....

انگار این روزها هر که را می بینی عزیزی را از دست داده پیر و جوانش شاید مهم نباشد اما وقتی جوانی فوت می کند ......

این روزها هر که را می بینی حال خوبی ندارد یا گریه می کند یا جیغ می زند یا خودش را آنقدر زده که صورتش رو به کبودی می رود...

این روزها اصلا روزهای خوبی نیست...

این روز ها فقط صدای جیغ و ضجه است که گوشت را پر می کند و تنت را می لرزاند و خاک قبرستانی که از بس کنار قبر عزیزی نشسته ای با تار و پود لباست یکی شده...

این روز ها روزهای بدی است ...خیلی بد...

نوشته شده در دوشنبه 8 مرداد1386ساعت 8:28 بعد از ظهر توسط سمیرا| |