و گاهی نمی توان مانع جریان رود زندگی شد. پائولو کوئیلو
از تاکسی که پیاده شدم ساختمان مرکزی دانشگاه جلوم قد کشید برخلاف آنچه گفته بودند نه تنها سبز نبود بلکه رنگ کدر و خاکستری اش بیشتر مرا به این فکر انداخت که چرا مجبور شده ام این همه راه را تا کریمخان بیایم و چه کار عبثی بود. از نگهبانی پرسیدم امور خوابگاه ها و به امید این که طبقه ی سوم نزدیک است از راه پله های تاریک بالا رفتم و بعد از 30 – 40 پله دیدم نوشته: طبقه اول راهروهای پیچ در پیچ و بی انتها یی که شباهت زیادی به ساختمان شهرداری اهواز داشت . از همان نوع ساختمان هایی که باید پلیس گشت داشته باشد تا بچه ها یی را که گم می شوند به در اصلی هدایت کند. وارد اتاقی شدم که کنارش چند تا برگه بود و یکی دیگه که توجه بیشتری رو جلب می کرد روش نوشته بود خوابگاه روزانه و با ماژیک فلش زده بود به طرف اتاق. روبروی در خانم نسبتا چاقی پشت میز نشسته بود که وقتی برگه رو دید اشاره داد به میز دیگه که خانم مانتویی پشت آن نشسته بود و آقایی که تمام راه را برای دیدن او و گرفتن امضایش آمده بودم. گفت : چند روز در هفته ؟ گفتم : یه روز دوباره به برگه نگاه کردو گفت: خب، شما کلاست ساعت 9 تموم شه کی می رسی خوابگاه ؟ گفتم : 10 گفت : 1 ساعت نمی شه من می گم نیم ساعت ! اگر دیر رسیدی راهت نمی دن خوابگاه ! گفتم: آقا من برای امنیت خودم سعی می کنم زودتر برسم ولی از انقلاب تا خوابگاه زودتر نمی شه؟ برگه را توی دستش گرفته بود و منتظر بود تا خانم مانتویی شماره همکارش را بگیرد.گفت : خانم من هم برای امنیت خودت می گم! شما باید مقررات خوابگاه رو هم در نظر می گرفتی! گفتم: آقا این طوری که نمی شه من اگر بخوام خودم با مقررات تنظیم کنم که تموم چهار سالی که اینجام به باد می ره! -خب خوابگاه نگیر اگر بده و باعث می شه از تموم زندگی ات بمونی؟ گفتم: خوابگاه بد نیست! ولی من نمی تونستم از این کلاس بگذرم به هر حال یه روز بیشتر نیست! - من فقط می تونم بگم نیم ساعت ! اگر دیر برسی راهت نمی دن! گفتم: خیلی ممنون خانم مانتویی صدا کرد : آقای .... گوشی را گرفت و 5 – 6 دقیقه ای که حرف می زد من ایستاده بودم کنار میز خانم نسبتا چاق . توی اتاق 2 تا پنکه ی قدیمی خاک گرفته بود که احتمالا از بیست سال قبل تمیزش نکرده بودند . مبلمان قدیمی که نمونه اش را توی انباری خوابگاه دیده بودم مشابه همان پنکه خاک گرفته بود . نور از لا به لای کرکره های پنجره می تابید و سایه ی پاهایم روی زمین قد می کشید. گفت : التماس دعا و گوشی را گذاشت .به من اشاره کرد تا دنبالش بروم. از اتاق بیرون رفت و وارد یکی از همان اتاق های تو در تو شد که 3 تا اتاق دیگه هم داخلش هست. روان نویسش را در آورد که صدای آهنگ خارجی توی اتاق پیچید.گوشی اش زنگ می زد!!!! شروع کرد به نوشتن . به برگه که نگاه کردم دیدم نوشته تاخیر برای 40 تا 45 دقیقه مانعی ندارد! گفتم: من سعی خودم رو می کنم ولی 1 ساعت می شه! امضا کرد و همان طور که داشت برگه را می داد دستم گفت : حالا اون جا هم یه خرده اصرار کنید! از راهروهای پیچ در پیچ و تاریک آمدم پایین بیرون از ساختمان نور بود و روشنی ... خوب شد که زود کارم تمام شد! ................................... پ.ن.1 این روز ها وقتی فکر می کنم به مشغله هایم می بینم چه قدر پستند! مجوز خانه فرهنگ برای نشریه! مجوز برای تاخیر خوابگاه! و آخری که مجوز برای فروش نشریه تخصصی ارتباطات که قبلا از خانه ی فرهنگ مجوز گرفته است! نمی دانم تا کی باید دنبال مجوز برای کارهای ریز و درشتمان باشیم ! عمرمان پای همین امضا بازی هدر می رود و آقایان به اسم قانون ، پنجره را تا پای توقیف می برند! پ.ن.2. دوستانی که نشریه را دیده اند می دانند پنجره قابل این حرف ها نبود که نگهبان تیز هوش دانشکده بعد از دو ساعت متوجه فروش غیر قانونی نشریه بشود!!!! پ.ن.3. حدس صحیح این است که به خاطر تکثر و تنوع اسمی و کیفی نشریه در دانشکده ارتباطات حضور نشریات مطمئنا ضعیفی مثل پنجره باعث افت کلاس مطبوعات خواهد شد! خوشحال بودم ...حس کردم تموم خستگی های دیشب از بین رفته .... خوشحال بودم... بالاخره نشریه ای که شماره ی اولش از اسفند سال قبل قرار بود پخش بشه مجوز گرفت. دیشب ( شاید بهتره بگم امروز صبح) وقتی کار صفحه آرایی شماره ۲ تموم شد امیدی نداشتم حتی به انتشار شماره اول..ولی حالا... فردا ساعت ۱۲ ظهر اگر اتفاق جدیدی پیش نیاد شماره ی اول نشریه ی پنجره توزیع می شه! با تموم ضعف ها به ویژه صفحه آرایی شماره ۱ فکر می کنم توی دانشکده کوچیک ما کار نویی باشه به خصوص اگر شماره ۲ زودتر مجوز بگیره و دردسرهای شماره اول رو نداشته باشه ! وقتی اشتباه خودشون رو با اشتباهات شما توجیه می کنند و قبول هم نمی کنند .... دلم می خواد داد بزنم تا تموم مقام و منصب ها و دیوار های پوک این دانشکده که شاید بهش مغرور شدند روی سرشون آوار بشه ... نه... به مرگشون راضی نیستم... می خوام فقط بدونن وقتی تموم در ها به روت بسته می شه چه حسی می تونه به آدم دست بده! فقط همین و بس!؟ حرف هایی هست برای شنیدن ! حرف هایی هست برای گفتن و حرف هایی که اگر برای دیگران نگویی شاید همیشه در اشتباه باقی بمانی ! می گفت که بچه انقلاب نیست والبته آمار خیلی دقیقی هم ندارد اما حس می کند بعد از انقلاب گرایش خانم ها به داستان نویسی خیلی بیشتر از قبل شده است که متاسفانه خیلی هم موفق نبوده اند. بعد هم گفت فکر می کند که علتش احساسات گرایی خانم ها باشد چون خانم ها خیلی احساساتی هستند و با مسائل هم احساساتی برخورد می کنند . من اما این طور فکر نمی کنم حتی اگر بخواهیم برچسب احساساتی بودن خانم ها را بی هیچ بحثی قبول کنیم و از تفاوت روحیات آدم ها بدون در نظر گرفتن جنسیت هم چشم بپوشیم تنها زمانی می توانیم این موضوع را علت ضعف داستان نویسی زنان عنوان کنیم که احساسات و احساسات گرایی را یک ضعف بدانیم . ضعف شخصیتی که اگر در داستان نمود پیدا کند ضعف داستان را نیز به دنبال خواهد داشت. حال آن که چه طور می توان از احساسات چشم پوشید و داستانی نوشت؟ مگر نه این که داستان از روح آدمی سرچشمه می گیرد و هنر نشانه ی لطافت روح بشری است؟ پس چرا دخالت احساسات در داستان ضعف به شمار می آید؟ مگر انسانی بدون احساس متصور است که بخواهیم داستانی بدون احساسات بنویسیم ؟ و آیا بروز احساسات ضعفی در شخصیت انسانی است ؟ مگر نه این که داستان همان زندگی ای می تواند باشد که اتفاق نیافتاده است. با گذشت زمان لایه های شخصیتی و فکری آدم ها ساخته می شود و گاه تصوراتی حتی نقیض آنچه معتقدیم چنان در ضمیر نا خودآگاهمان شکل می گیرد که حذف آن نیاز به خودسازی آگاهانه ی چند نسل دارد . در واقع این فکر که احساسات گرایی زنانه موجب ضعف داستان است می تواند نشات گرفته از همین قالب های فکری فرهنگی در ضمیر ناخودآگاهمان باشد.کاربرد جمله هایی مثل : « مگه تو دختری که گریه می کنی؟»،«مرد که گریه نمی کنه!» ، « مردی رو دیدم که مثل زن ها گریه می کرد» در زندگی روزمره با تمام عقاید ضد مرد سالارانه از این نوع نگاه حکایت دارد. مطمئنا ضعف موجود ناشی از احساسات گرایی صرف نیست و عوامل مختلفی در ایجادآن نقش داشته است با توجه به این نکته که داستان نویسی ایران (به ویژه داستان کوتاه که با جمال زاده به ظهور رسید) عمر کوتاه و البته تجربه های اندکی دارد و آشنایی ما با ادبیات غرب ( داستان نویسی) گاه در تجربه هایی از تقلید محض فراترنرفته است. پ.ن. دیدن فیلم موازنه ی قدرت می تواند به شما برای تصور دنیایی بدون هیچ احساس انسانی کمک کند. داستان این فیلم بعد از جنگ جهانی سوم اتفاق می افتد و انسان هایی را به تصویر می کشد که برای داشتن دنیایی بدون جنگ و خونریزی از داشتن کوچکترین احساسات منع می شوند تا آنجا که پسر ده دوازده ساله ی قهرمان داستان از او می پرسد آیا می تواند گریه ی خواهر کوچکترش را به مأموران گزارش دهد؟ گاهی تصمیم می گیری دنیا رو عوض کنی! گاهی فکر می کنی بهتره خودت رو تغیر بدی تو رو چه به عوض کردن دنیا؟ در س می خونی! کتاب می خونی! سعی می کنی به روز بمونی! همین موقع اسم یه کتاب خونه تخصصی رو می شنوی ! تصمیم می گیری عضو بشی! کتاب ها رو که می بینی کلی ذوق می زنی! به هر کدوم از دوست ها و همکلاسی که می رسی سفارش می کنی که حتما سر بزنند ! تصمیم می گیری زودتر مدارک عضویت رو تکمیل کنی ! اما نه! ؟؟؟؟؟؟؟؟ فرم تعهد رو می بری که رییس دانشکده امضا کنه با منشی نسبتا محترمی مواجه می شی که می گه به خاطر بند زیر نمی تونیم امضا کنیم: « فارغ التحصیلی خانم / آقای ..........منوط به تسویه حساب با کتابخانه دفتر توسعه و مطالعات رسانه ها است.» تموم کتاب ها آوار می شه رو سرت! رویای کتاب ها می ره به باد! مهم نیست ! به راهت ادامه می دی ! اما ! یه سوال !؟ کی می خواد از این کتاب ها استفاده کنه ؟ وقتی شرایط عضویت تنها کتابخانه ی تخصصی ارتباطات برای دانشجو های این رشته مشکل هست؟
نوشته شده در چهارشنبه 25 مهر1386ساعت
12:16 بعد از ظهر توسط سمیرا| |
خبر خیلی خوبی بود!
نوشته شده در سه شنبه 24 مهر1386ساعت
0:2 قبل از ظهر توسط سمیرا| |
ناراحتم...عصبانی...
نوشته شده در شنبه 14 مهر1386ساعت
9:11 قبل از ظهر توسط سمیرا| |
نوشته شده در شنبه 7 مهر1386ساعت
11:28 قبل از ظهر توسط سمیرا| |
نوشته شده در دوشنبه 2 مهر1386ساعت
12:36 بعد از ظهر توسط سمیرا| |


