و گاهی نمی توان مانع جریان رود زندگی شد. پائولو کوئیلو
این روزها حس مرگ دارد... حس کرختی پیش از مرگ....کرختی انتظار طولانی پیش از مرگ... پ.ن. این یک هفته فرجه ی اضافه فقط رخوت و کرختی روزهایم را بیشتر کرد...فقط همین! - خسته شدم ! - از چی؟ - از میرزا ملکم خان که هر چی مثل سیخ کباب روی آتیش قضاوتهای تاریخ جابجاش می کنم باز هم همون پرنس میرزا ملکم خان ناظم الدوله ای است که همیشه لقب وطن خائن و وطن فروش را به او داده اند که ناشر روزنامه ی قانون هست و از قضا با این کارش بزرگترین خدمت رو به کشورش هم کرده است. تک بُعدی نگاه کردن به میرزا ملکم خان -که هنوز در تلفظ فتحه و ضمه ی میم اسمش مشکل دارم – جز تحسین بیش از حد یا به طور کلی رد کردن او نتیجه ای ندارد . سؤالی که همیشه تکرار می شود : آیا ملکم خان وطن فروش می تواند حرکتی در جهت پیشرفت کشورش برداشته باشد؟ -عدو شود سبب خیر . مهم نیست ناظم الدوله چی کار کرده ؟! مهم اینه که چه تأثیری داشته ! اگر مرگ مهمترین واقعیت زندگی باشد سال ۸۶ آنقدر با آن روبرو شده ام و از زوایای گوناگون به آن نگاه کرده ام که گاهی فکر می کنم نکند به آخر خط رسیده باشم... . این آخری بُعد تازه ای بود ....هر چند تلخ... پ.ن. همیشه با به آخر خط رسیدن آدمها تمام نمی شوند . قبلاً به مرز تمام شدن رسیده بودم قبل از آنکه به آخر خط برسم. خدایا کفر نمی گویم. پریشانم ، چه می خواهی تو از جانم.مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی. خداوندا تو مسئولی .خداوندا تو می دانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است.چه رنجی می کشد آن کس که انسان است و از احساس سرشار است. دکتر شریعتی امروز بدی هم هست به خاطر سالگرد فاجعه زلزله ی بم ... به خاطر هزاران هزار آدمی که ممکن بود امروز روز تولدشون باشه اما مهلت مجوزشون تموم شده بود... . امروز روز خوبی است نه به خاطر تولدم .به خاطر اینکه مجوز زندگی ام هنوز مهلت داره تا ... . امروز ... . پ.ن. مجوز گرفتن برای نشریه و خوابگاه مشغله ی پستی بود برایم اما مجوز زندگی (؟) حتما اینطور نبوده است! تا دیروز اگر مثل آدم هایی رفتار می کردم که خبر مرگشان را برای دو روز بعد داده اند امروز مثل آدم هایی شده بودم که سالهای سال خوابیده اند و از دیدن همه چیز تعجب می کنند. امروز رفته بودم مدرسه . خیلی چیزها عوض شده بود . معاون ها عوض شده بودند. دبیر مطالعات سال اول حالا شده بود معاون مدرسه و معاون قبلیه شده بود مربی پرورشی. مدیر خودمون که عوض شده بود و مدیر بعدی هم بازنشست شده بود. هیچ کدوم از معلم های قدیمی هم صبح کلاس نداشتند. مربی پرورشی فعلی مثل معاون جدید پیش دانشگاهی حالم رو نگرفت. از معاون ها گفت که کدوم بازنشسته شده و کدوم رفته مدرسه ی دیگه . معاون جدید پیش دانشگاهی امّا حاضر نشد برنامه ی کلاس ها رو نشون بده .نمی دونم شاید فکر می کرد می خوام معلمهاشون رو ترور کنم؟ شاید هم اون راست می گفت به هر حال من قبلاً دانش آموز اونجا بودم ولی حالا... .
روزها کش می آیند....قد می کشند...درازمی شوند ...کوتاه می شوند... و سخت می میرند... .
نوشته شده در چهارشنبه 26 دی1386ساعت
9:26 بعد از ظهر توسط سمیرا| |
نوشته شده در سه شنبه 11 دی1386ساعت
0:37 قبل از ظهر توسط سمیرا| |
نوشته شده در شنبه 8 دی1386ساعت
8:39 قبل از ظهر توسط سمیرا| |
نوشته شده در پنجشنبه 6 دی1386ساعت
0:6 قبل از ظهر توسط سمیرا| |
امروز روز خوبی است. نه به خاطر بازگشت نه به خاطر دیدن دوستها و مدرسه های قدیمی ... به خاطر تولدم ...به خاطر اینکه من به دنیا اومدم و بابا برای ورودم به این دنیا مجوز گرفت مثل مجوز نشریه مثل مجوز خوابگاه ... .
نوشته شده در چهارشنبه 5 دی1386ساعت
7:16 قبل از ظهر توسط سمیرا| |
نوشته شده در دوشنبه 3 دی1386ساعت
6:16 بعد از ظهر توسط سمیرا| |


