تبليغاتX
لحظه های آبی من
لحظه های آبی من

و گاهی نمی توان مانع جریان رود زندگی شد. پائولو کوئیلو

بچه ها آنقدر توی اتاق استرس داشته اند و  آنقدر از دو روز قبل دعا خوانده اند و نذر و نیاز کرده اند که من و بقیه را هم مجبور کرده اند دنبال نتیجه باشیم.

دوست استقلالی ام باز ی را از رادیو گوش می ده و می گه که اصلا براش مهم نیست فقط به خاطر نتیجه ی استقلال نشسته است پای رادیو ! با این حال وقتی سپاهان گل می زنه از خوشحالی رو زمین بند نمی شه!

بچه ها از خوشحالی نمی دونن باید چه کار کنند ! جیغ می زنن وبعد آماده می شن که برن آزادی!

دوست استقلالی ام بهشون تبریک می گه و طاقتش نمی شه که نگه: ولی حق سپاهان بود که ببره ها!

نوشته شده در شنبه 28 اردیبهشت1387ساعت 10:16 بعد از ظهر توسط سمیرا| |
حرفهای آقای صفار هرندی را که می خوانم یاد "دنیای تصویر" و "هفت" تازه مرحوم شده می افتم که داغ هرچه نشریه ی سینمایی نخوانده را به دلمان می گذارد و به فکرمان وا می دارد که کجا را می شود یافت که محرمعلی خان مربوطه به آن نگاهی نداشته باشد؟
این روزها جای "هم میهن " خیلی خالی است و یادش مدام برایم تکرار می شود . یاد همان روزهای آخر اردیبهشت و اول خرداد می افتم که با سکینه با شوق تا دکه ی نزدیک دانشکده می رفتیم و هم میهن می خریدیم و کارمان شده بود خواندن روزنامه که هر چه می خواندیم از بس که مطلب داشت تمامش نمی کردیم. یاد آن روز کذایی می افتم که خبر توقیفش را شنیدم و هنوز هم دلم می سوزد وقتی روزنامه ها را نگاه می کنم و می بینم هیچ کدامشان هم میهن نمی شود که هنرشان به سیاسی نوشتن های ضعیفشان است و بقیه ی جنبه ها را هم نادیده گرفته اند.
این روزها دلم لک زده برای روزهای فرجه ی امتحانی که فقط برای خریدن هم میهن شال و کلاه می کردیم و از خوابگاه بیرون می زدیم ... !
نوشته شده در چهارشنبه 25 اردیبهشت1387ساعت 10:47 قبل از ظهر توسط سمیرا| |
این روزها روزهای خوبی نیست...روزهای بدی هم نیست... این روزها بیشتر سردرگمی با خودش دارد و تردید... این روزها بیشتر کتاب خوانده ام ."سال بلوا" ی عباس معروفی را امروز  تمام کردم و قبلترش "همنوایی شبانه ی ارکستر چوبها" ی رضا قاسمی .  کتابهای  این روزها هم نه آن قدر خوبند که کلمه برای توصیفش کم بیاوری و نه آنقدر بد که از خیر گفتن اسمشان بگذری. اما  هنوز هم فکر می کنم "سمفونی مردگان "عباس معروفی خیلی بهتر از "سال بلوا" هست.

وقت نمی کنم از "سال بلوا" بنویسم که نثرش را بیشتر دوست  دارم و داستانش به روز شده ی همان داستان عشق دختر پادشاه هست به زرگر . یا از "همنوایی شبانه ی ارکستر چوبها"ی رضا قاسمی که حس مشترکی بانثرش ندارم و البته به خاطر مهاجر بودن شخصیت اصلی داستان می شود یک جورهایی بیگانگی اش را توجیه کرد.

نوشته شده در یکشنبه 22 اردیبهشت1387ساعت 8:37 بعد از ظهر توسط سمیرا| |
ماهنامه ی تخصصی ارتباطات

           پنجره

                                                               برگزار می کند:

پخش فیلم مستند "خانه سیاه است"

کاری از: فروغ فرخزاد

شنبه ۲۱/۲/۱۳۸۷ - ساعت ۱۱:۳۰

خ شریعتی -سه راه ضرابخانه - خ شهید گل نبی -دانشکده ی علوم ارتباطات دانشگاه علامه طباطبایی 

نوشته شده در جمعه 20 اردیبهشت1387ساعت 10:48 بعد از ظهر توسط سمیرا| |
از راه که می رسم می نشینم  کنار بچه ها که توی اتاق ۲×۲ خوابگاه کتابهایی را که خریده اند به هم نشان می دهند و تاریخ می زنند که یادشان نرود اردیبهشت ۸۷ از نمایشگاه کتاب خریده اند.

این نمایشگاه هم گذشت... 

نوشته شده در پنجشنبه 19 اردیبهشت1387ساعت 9:53 بعد از ظهر توسط سمیرا| |
      دنیا همیشه پر از علامت سوال بوده است. سهم هر آدمی هم با دیگری متفاوت بوده است. این روزها سهمیه  ی من  را زیاد تر داده اند انگار؟

نوشته شده در چهارشنبه 18 اردیبهشت1387ساعت 0:9 قبل از ظهر توسط سمیرا| |
                                                     حلقه

گوشی تلفن را میان زمین و هوا رها می کنم و به رضا خیره می شوم که داد می زند : چی شده؟

مامان نگاهش را از تلویزیون می گیرد.

رضا ابروهایش را بالا می برد : یعنی چی ؟

بغض می کنم .

مامان دستمال کاغذی توی دستش را می پیچاند.

رضا دست چپش را می برد طرف سرش. دست می کشد روی موهای کوتاهش: کِی؟

مامان لبش را می گزد: راست می گی ؟

دستم را می گیرم جلوی دهانم.

اشک می آید توی چشمهای مامان.

رضا حلقه را توی انگشتش می چرخاند. 

                                  اردیبهشت ۸۷

نوشته شده در سه شنبه 17 اردیبهشت1387ساعت 11:29 بعد از ظهر توسط سمیرا| |

امروز یعنی روز دوازدهم اردیبهشت که همزمان است با روز معلم، برای مطبوعاتیها روزی آرمانی به شمار می آید روزی که گویی تنها در آرمانشهر خود آن را جستجو می کنند . انجمن صنفی روزنامه نگاران ایران به مناسبت روز جهانی آزادی مطبوعات همایشی برگزار کرد که طی آن پنج روزنامه نگار برتر اعلام شدند :1-مرحوم احمد بورقانی 2- لطفالله میثمی 3- عذرا دژم 4- هوشنگ گلمکانی( به دلایل مشکلات کاملاشخصی نتوانست در مراسم شرکت کند ) 5- محمد قوچانی

محمد قوچانی سردبیر سابق روزنامه ی مرحوم هم میهن که سال گذشته توقیف شد و سردبیر کنونی هفته نامه ی شهروند امروز که صدایش از استرس و شاید هیجان می لرزید وقتی پای میکروفن حاضر شد گفت که سخنران خوبی نیست و به جای آنکه بر اساس متن صحبت کند از روی متن می خواند. قوچانی در 10 دقیقه متن بلند بالایی را خواند که در ادامه می آید . نکته ی جالب این متن سوالهایی است که شاید گذشته از طرح آن برای تمام فعالان عرصه ی مطبوعات بیشتر دغدغه ی دانشجویان روزنامه نگاری چون من باشد که جایگاهی برای آینده ی خود نمی بینند حتی در عرصه ی سینما و ادبیات .

 

پ.ن. ازآنجا که متن طولانی است تکه تکه آن رامی نویسم و پست می کنم . هر جاکه مطمئن نبوده ام از آنچه شنیده ام نقطه چین می گذارم که البته در حد یکی دوکلمه است. اگر اشتباهی دیدید ممنون می شوم که تذکردهید. سرعت خواندن بالابود و سرعت شنیدن من کم. بخوانید و اگر دوست داشتید  فکر کنید !

پ.ن.۲. متن کامل شده است !

مرتبط:

متن قوچانی در روزنامه ی کارگزاران

گزارش مراسم

"ما بیگانه نیستیم" از بدر السادات مفیدی

 


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه 12 اردیبهشت1387ساعت 11:53 بعد از ظهر توسط سمیرا| |
بالاخره طلسم شماره ی پنجم "پنجره" شکست... فردا ظهر... حیاط دانشکده...

 

نوشته شده در دوشنبه 9 اردیبهشت1387ساعت 5:30 بعد از ظهر توسط سمیرا| |
    این روزها عجیب دوست دارم یاد گذشته ها کنم... یاد چهار سالگی ام... ده سالگی...پانزده سالگی... هفده هجده سالگی و .... یاد گذشته ای که هنوز نیامده است... گذشته ای که شاید امروزم را هم به چالش وادارد... چرا؟
   
     احاطه ام می کنند... می رقصند... با نقطه هایشان ... فکر می کنم این کلمه ی سه حرفی با همین جثه ی کوچکش این روزها چقدر زندگی ام را تحت تاثیر قرار داده است؟
گمانم دوباره زده ام به جاده خاکی همان تکه نگاریهای روزانه ام که هر چه ازش فرار می کنم رهایم نمی کند.چرا؟ شاید  برای همین "چرا" هایی که آشفته ام می کند گاهی.
  
    این روزها کارم شده خواندن کتابهای کم حجم که زود تمام می شوند... خوبی این کار حس کاذبی است که آرامشی بهت می دهد : تو کتاب می خوانی!حجمش مهم نیست!
کتاب " بازی عروس و داماد " بلقیس سلیمانی را اگر نخوانده اید از دست ندهید. کتاب کم حجمی است البته و ۶۳ داستان کوتاه دارد که برخلاف اسمش بیشتر به خلق موقعیتهای بکری از مرگ پرداخته است... موقعیتهایی که با پایان غافلگیر کننده و گاه تلخش متعجبتان می کند.پایان بندیها یاد آور داستانهای کوتاه رولد دال نویسنده ی انگلیسی هم هست که فکر می کنم کتاب " داستانهای نامنتظره "اش  را بخوانید بد نباشد.
 
 
 
نوشته شده در یکشنبه 8 اردیبهشت1387ساعت 10:55 قبل از ظهر توسط سمیرا| |
پله ها را بالا می روم یکی یکی شاید که نفسم بند نیاید..فایده ای ندارد... نه یکی یکی بالا رفتن من از پله ها نه اصرارهایم به مسئول اتاق کامپیوتر که پسورد را بده عزیز کارمان لنگ است ... کار باید فردا برود برای چاپ( همان کپی ) .

گوش نمی دهد و حمام رفتن را بهانه می کند...

 غر می زنم ...

رقیه دوست من و هم اتاقی او  به من دلداری می دهد که اشکال نداره عزیز! یعنی حالا نمی شه فردا صحبت کنی ! و وقتی به او می گوید :حالا نمی شه خودت پسورد را بزنی!

 بی جواب می ماند نه من راه دیگری دارم نه او!

پله ها را دو تا دو تا پایین می روم ... سرپرستی ...نگهبانی ....

"یک ساعت صبر کن تا ببینم چه می شود " مسئول شب هست و مهربان... تمام قصه ی نشریه را می ریزم روی دایره  شاید که حل شود...

پله ها را بالا می روم ... پایین می ایم .. زنگ می زند... حل نمی شود... کمی موعظه می کنم که نباید

این طور باشد که... نمی شود صبر کرد... کار لنگ است ...حل نمی شود... باز هم تاخیر... .

نوشته شده در جمعه 6 اردیبهشت1387ساعت 10:39 بعد از ظهر توسط سمیرا| |