و گاهی نمی توان مانع جریان رود زندگی شد. پائولو کوئیلو
زندگی خیلی خوب است.خیلی شیرین است . خیلی خوب است که هیچ آدمی نمی تواند با ایده آلهایش زندگی کند . خیلی خوب است وزارت ارشاد با تمام سختی که دارد می تواند به کارش ادامه بدهد و مثلاً به چاپ دوم کتاب "قلعه ی سفید" اورهان پاموک یا مجموعه داستان صادق چوبک یا داستانهای هدایت مجوز ندهد. زندگی خیلی خوب است . فقط نمی دانم کی قرار است من از سرباز داستان نویسی به مقامهای بالا برسم. مثلاً سرهنگ داستان نویسی بشوم یا حداقل سروان. هرچند هنوز وزارت ارشاد بیشتر از درجه ی ۱ و ۲ به نویسنده های ایرانی درجه ی دیگری نداده است. همه چیز مثل یه بغض سنگینی می کنه . مثل یه کوه. مثل نم شرجی وقتی که می پیچه لای نفسهای یه آدم. همه چیز مثل یه رگه ی درد می مونه توی شرجی که از پایین قلب شروع می شه . یه رگه ی درد شبیه خوردن سوزن به مردمک چشمهای یه آدم . زایرمحمد از اهالی تنگسیر به فریب یکی از اهالی بوشهر تمام پس اندازش را به یکی از بازاریان بندر می دهد ولی بندریها پولش را پس نمی دهند و شیخ بندر (قاضی) و وکیل زایر محمد را هم با خود همراه می کنند. در نهایت زایر محمد پس از یک سال دوندگی تصمیم می گیرد از حق خودش و البته به شیوه ی خودش دفاع کند .... " تنگسیر " صادق چوبک را تازه تمام کرده ام و کلی خوشم آمد . تصویرهای قشنگی داشت و توصیفهای نابتری . آخر کتاب داستان "شیرمحمد" رسول پرویزی را به خاطر شباهت زیاد طرح دو داستان و حتی اسم شخصیت اصلی ضمیمه کرده بودند که شاید بدی شد در حق رسول پرویزی که داستانش را بی شوق و بی حوصله خواندم و مدام قیاسش کردم با " تنگسیر " چوبک و هر بار به چوبک امتیاز بیشتری دادم. دریا نمی خوابد؛ اما بیداری دریا تسلی است برای روحی که نمی خوابد. جبران خلیل جبران ما که نفهمیدیم بیش از ۴۹ درجه یعنی چی ؟ الف) ۵/۴۹ ب) ۵۰ تا ۶۰ ج) بیشتر از ۶۰ د) بیش از ۹۴ یه روز صبح از خواب پا می شی و فکر می کنی می دونی که باید چه کار کنی؟ حس می کنی جواب تموم سوالها رو می دونی؟ همه چیز مثل یه آسمون صاف و بدون ابر می مونه! حس خوبیه! آرامش بخشه ! هر چقدر هم که کوتاه باشه! ندیدمش. اما آنها که دیده بودند می گفتند زن بود. هنوز اوایل بهار بود و شرجی نرسیده بود . توی تاکسی نشسته بودم و خیس عرق بودم. آنها که دیده بودند می گفتند زن بود با یه زنبیل. ندیدمش. می گفتند حدود ساعت 12 بود. ساعت 12 ، من حتماً دنبال ساعتم گشته بودم . شاید هم با یه دستمال کاغذی نمور عرق صورتم را پاک کرده بودم. می گفتند عابرپیاده بود . دمپایی زنانه اش را آن سر خیابان پیدا کرده بودند. وقتی که من توی راه بودم و دلم شور می زد که نکند دیر برسم . آنها که نزدیکتر بودند، بی حال شده بودند و حوصله ی حرف زدن نداشتند. می گفتند یه پسر بود. یه پسر جوون . یه موتور سوار. تاکسی از پل که رد شده بود و پیچیده بود طرف فلکه ساعت. کمی قبلترش شاید 10 دقیقه شاید یه ربع خواسته بود که از خیابان رد شود اگر همون زن زنبیل به دست بود . من کیفم را باز کرده بودم و دنبال کیف پولم می گشتم لابد که از روی موتور پرت شده بود اگر همون پسر جوون موتور سوار بود. کتاب جغرافیا را باز کرده بودم که نکند نکته ای پریده باشد وقتی تنش خورده بود به آسفالت داغ خیابان. کتابم را برگ زده بودم که" برنامه ریزی شهری چیست؟" و بچه های مدرسه مان سر ایستگاه دیده بودند که دختر راننده چه طور هول شده است از دیدن همانی که تنش بد خورده بود به آسفالت داغ خیابان بعد از روگذر. "مراحل برنامه ریزی شهری در ایران را نام ببرید؟" را خوانده بودم حتماً وقتی آمبولانس از کنار تاکسی رد شده بود و ماشین ها دور فلکه، آسفالت رنگپریده را سانت کرده بودند. آنها که دور بودند از دیدن اتوبوس خوشحال شده بودند و نزدیکها اصلاً نفهمیده بودند اتوبوس واحد کی از روگذر آمده بود پایین که سر پسر جوون موتور سوار یا شاید زنِ زنبیل به دست ، زیر چرخش له شده بود و ... . ندیدمش. وقتی رسیدم در آمبولانس را بسته بودند. یکی از بچه های مدرسه تشنج کرده بود سر ایستگاه اتوبوس و نزدیکها نمی توانستند جلوی اشکشان را بگیرند . من اما ندیدمش. هیچ وقت. نوشتۀ پیمان هوشمندزاده مجموعه داستان پیوسته چاپ چهارم نشر چشمه قیمت 1400 تومان ها کردن روایت تنهایی آدمهایی است که کنار هم زندگی می کنند اما با هم نمی خندند با هم نمی گریند . روایت غربت آدمهاست در جایی که باید آشناترین باشد. داستان روایتی از تنهایی ها ، بحثها ، دوست نداشتنها و دوست داشتنیهای راویست! راوی صادقانه از درونیاتش برای کسی حرف می زند که نه خودش می شناسد و نه به مخاطب معرفی می شود. برای کسی که شاید همان پرستوی منقوش شده بر کف دستش باشد و شاید برای خودی می گوید با گفتن از درونیاتش هر لحظه زاده می شود و جان می گیرد. هاکردن از چهار داستان تشکیل شده که اگر چه هرکدام به تنهایی می توانند داستانی جدا محسوب شوند اما با کنار هم گذاشتن آنها روایت انسانی از تنهاییهایش کامل می شود. "یک بار هم شده «سوسن» گوش بده "، " مثلاً بازی"، " سوراخ لحاف" و " هاکردن" نام چهار داستان این مجموعه است. نثر " هوشمند زاده " به خوبی توانسته است سردرگمی راوی را به تصویر بکشد. چیدمان اتفاقات به خوبی انجام شده و غم مضمون اگرچه به خوبی به مخاطب منتقل شده اما شیرینی نثر را از مخاطبش نگرفته است. تابستان ما هم بالاخره رسید . هر چند ماه اولش به نیمه رسیده و ذهن مدام غر می زند که این دیگه چه تابستانی است و دادش به گوش وزارت علوم هم نمی رسد که این چه برنامه ایه... تابستانمان را دوماهه کرده ای و ... . که مسافر مکه بوده نتونسته بره و پروازش لغو شده. مدام باخودم می گم : نکنه فردا نتونم برم؟ دعا کنید که موندن دیگه خیلی سخت شده! دلم لک زده برای بوی نم شرجی که وسط مرداد از درز در و پنجره میاد تو خونه و شرشر عرق کولر گازیها که باعث می شه برنامه های روز بعد رو تا جایی که می تونیم عقب بندازیم. دلم لک زده برای اون کارون گل آلود بعد از بارون و بوی لجنش که روزهای شرجی بیشترحالت رو بهم می زنه! دلم لک زده برای بازار کاوه و بوی عطرهای عربی سر راه! برای میدون پنج نخل و کاکتوسهای مصنوعی رنگارنگ نزدیک نمایشگاه بین المللی! برای کتابفروشیهای رشد و بین الملل که قیافه ی راهنماهاشون رو مثل بچه های فامیل می شناسم ! برای ایستگاه اتوبوس نزدیک مدرسه ی پیش دانشگاهی که هنوز هم با دوستهای مدرسه ام همونجا قرار می ذاریم ! دلم تنگ شده برای پل معلق که اسمش بیشتر از خودش به من شبیه هست! امتحانها که تموم بشه می ریم مرخصی تا مهر! دلم لک زده برای همه ی اون چیزایی که بقیه فکر می کنند ارزش دلتنگی نداره چون همیشه کنارشون بوده و مثل من ازش دور نیفتادند! پ.ن. ۱. رود کارون که از وسط شهر اهواز می گذره نیازی به توضیح نداره فکر می کنم! ۲.بازار کاوه : بازار ماهی و میوه که اگر از سمت خ .نادری وارد بشید حتماْ بوی عطر عربی رو می فهمید! ۳. بقیه ی اسمها هم فکر می کنم توضیح توی متن کافی بوده ! اگر اهوازی هستید که مشکلی ندارید و اگر نیستید که ان شالله قسمتتون بشه ببینید !
نوشته شده در دوشنبه 31 تیر1387ساعت
1:9 بعد از ظهر توسط سمیرا| |
نوشته شده در یکشنبه 30 تیر1387ساعت
7:47 قبل از ظهر توسط سمیرا| |
خلاصه داستان:
نوشته شده در پنجشنبه 27 تیر1387ساعت
5:59 قبل از ظهر توسط سمیرا| |
نوشته شده در چهارشنبه 26 تیر1387ساعت
7:1 قبل از ظهر توسط سمیرا| |
صدا و سیما تابستان هر سال یک برنامه ی طنز ویژه برای خوزستانیها در نظر می گیرد که کلی همه مان را می خنداند . بخش پیش بینی آب و هوای ساعت ۲ نهایت تلاش صدا و سیماست. امروز آقای مجری برنامه گفت : اهواز با دمای بیش از ۴۹ درجه گرمترین مرکز استان بود.
نوشته شده در دوشنبه 24 تیر1387ساعت
9:30 بعد از ظهر توسط سمیرا| |
عجیبه...گاهی طولانی و گاهی کوتاهه .
نوشته شده در دوشنبه 24 تیر1387ساعت
10:24 قبل از ظهر توسط سمیرا| |
نوشته شده در جمعه 21 تیر1387ساعت
8:36 قبل از ظهر توسط سمیرا| |
نوشته شده در پنجشنبه 20 تیر1387ساعت
7:52 بعد از ظهر توسط سمیرا| |
نوشته شده در شنبه 15 تیر1387ساعت
9:46 قبل از ظهر توسط سمیرا| |
دلم شور می زنه . مامان می گفت هوا قرمز رنگ شده از گرد و غبار ! خانم همسایه مان
نوشته شده در پنجشنبه 13 تیر1387ساعت
2:0 قبل از ظهر توسط سمیرا| |
این یک هفته که تموم بشه می ریم مرخصی تا مهر...
نوشته شده در شنبه 8 تیر1387ساعت
2:18 قبل از ظهر توسط سمیرا| |


