تبليغاتX
لحظه های آبی من
لحظه های آبی من

و گاهی نمی توان مانع جریان رود زندگی شد. پائولو کوئیلو

به شدت زنده ام . نمی نویسم اصلا. یک سررسید جدید برداشته ام برای نوشتن که دارد خاک می خورد چون حوصله ی خودکار به دست گرفتن را ندارم. اما تا دلتان بخواهد توی ذهنم می نویسم و چند باره خوانی می کنم. می نویسم و خیلی راحت پاک می کنم.

" همنام " جومپا لاهیری با ترجمه ی فریده اشرفی دومین رمان هندی است که خوانده ام و اصلا نمی شود با فیلمهایشان مقایسه کرد. داستان بیگانگی آدمها با هم . بازگشت به آنچه اصالت دارد پس از رفتنها و برنگشتنهای بسیار.

پ.ن. لذت خواندنش مطمئنا بیش از این کوتاه جمله های بی روح است که حتما به بی حوصلگی ام خواهید بخشید!

پ.ن.۲. "خدای چیزهای کوچک" آرونداتی روی با ترجمه ی گیتا گرکانی هم خیلی قشنگ است با توصیفهای زیبایی که کم پیدا می شود ! فضای داستان و مکان هر دو با هم متفاوت است اما هر دو در نشان دادن فرهنگ هندوستان موفق بوده اند.

نوشته شده در یکشنبه 27 مرداد1387ساعت 5:23 قبل از ظهر توسط سمیرا| |

همان بهتر شاید که نمی دانستیم آن بلوزهای سفید مردانه ای که کادوپیچش کرده اند و به نام قدردانی بعد از کنفرانس خبری داده اند یعنی چه؟

نه آنها عقلشان را به کار گرفته بودند که  بلوز مردانه به خبرنگارهای زن می دادند و نه من که با کندذهنی بسته را گرفته بودم و  فکر نکرده بودم: چرا؟

همان بهتر شاید که نمی دانستیم و مثل آن آقای خبرنگار شیرینی های گل محمدی ( دانمارکی سابق)را هل می دادیم توی دهانمان و منتظر آبمیوه می شدیم.

پ.ن. درسته که خیلی وقتها اشتباهاتی می کنیم که از نداشتن اطلاعات ما ناشی می شه ولی وقتی می فهمی چه کار کردی حتی یادش عذابت می ده! و این البته به شرطی است که نتیجه ی اون اشتباه تا مدتها رو شونه هات سنگینی نکنه!

پ.ن.۲. خبرنگار روزت مبارک! حتی اگر قبل از رسیدن به 17 مرداد و یا بعد از این روز دیگه خبرنگار نباشی !

نوشته شده در پنجشنبه 17 مرداد1387ساعت 4:22 قبل از ظهر توسط سمیرا| |
خوب نیستم. در واقع بد هم نیستم.

امروز تمام خاطراتم را دوباره مرور کردم. چه با نگاه کردن به آلبومهای قدیمی و چه خواندن دفتر انشاهای دوره ی راهنمایی.

این روزها با تمام کسالتش با خواندن انشاهای قدیمی و خندیدن به متنهایی که نمی دانم چه طور نوشته ام و معلممان چه طور ۱۹ و ۲۰ داده به آنها و خبر خوبی که امروز بهم رسید کمی بهتر شده است.

خوب نیستم. حوصله ی هیچ کس را هم ندارم .

نوشته شده در چهارشنبه 16 مرداد1387ساعت 2:21 قبل از ظهر توسط سمیرا| |
واژه ها گم نشده اند.

من گم شده ام!

نوشته شده در سه شنبه 15 مرداد1387ساعت 9:21 قبل از ظهر توسط سمیرا| |
پ.ن. یک ساعته نشستم که بنویسم .حرفم و تصمیمم را برای هر روز نوشتن پس می گیرم.

خیلی بی مزه بود.

 

نوشته شده در جمعه 11 مرداد1387ساعت 7:49 قبل از ظهر توسط سمیرا| |

دفتر یا سررسیدی است  شبیه بقیه ی دفترها و سررسیدها. گاهی هم از همان دفترهایی است که برگه هایش نقش و نگار دارد و روی جلدش خوش خط نوشته " دفتر خاطرات".

همه شان شبیه به هم اند ظاهراً. مثل آدمها . داخلشان هم کم و بیش مثل هم است . گاهی از ساعت خواب وبیداری می نویسی. گاهی از اینکه چرا صبحانه نخورده ای یا چرا از اتوبوس جا مانده ای! اما گاهی دلت می خواهد چیزهای بیشتری بنویسی. چیزهایی بیشتر از صبحانه خوردن و ساعت خوابیدن.فکرهای گاه وبی گاه. احساسات متناقض . دلخوریهایت از آدمهای  اطراف . یا حتی برنامه هایی که برای خودت داری .آن وقت است که با خودت فکر می کنی کاش این دفتر یا سر رسید با بقیه فرق داشت. کاش یک طوری می نوشتی که اگر به دست کسی رسید نتواند بخواند. کاش به زبانی می نوشتی که فقط و فقط خودت می توانستی بخوانی و بنویسی. گاهی دفترت را عوض می کنی تا از آنهایی باشد که قفل کوچکی دارند . گاهی دفترت را یک جایی می گذاری که دست هیچ احدی به آن نرسد و ... . همین دفتری که شبیه بقیه ی دفترهاست تا از ساعت خواب وبیداری ات در آن می نویسی ، حریم ممنوعه ای می شود و جزیره ای ناشناخته.اگر خیلی محرمانه هم نباشند باز هم دوست نداری کسی به آن نگاه کند . چه برسد به آنکه بخواند. حتی اگر روی آن خوش خط ننوشته باشد : " دفتر خاطرات " .

با این حال گاهی طوری یادداشت می نویسی که انگار یک روزی بالاخره یک نفر آن را می خواند.با خودت فکر می کنی ممکن است تا وقتی زنده هستی کسی آن را بخواند. اگر خواند چه طور در مورد رفتارت قضاوت می کند؟! نکند آنقدر مبهم نوشته باشی که منظورت  را اشتباهی برداشت کند. نکند آنقدر شرح داده باشی که ... .یک چیزهایی را هم فاکتور می گیری. هرچه با خودت کلنجار می روی نمی توانی بنویسی شان. فکر می کنی نکند یک چیزی بنویسم و بعد پشیمان بشوم از نوشتنش . حتی به این هم فکر می کنی که کاش تا وقتی زنده هستی کسی آن را بخواند. این طوری می توانی به چرا ها و چگونه های یادداشتهایت هم جواب بدهی. باز با خودت فکر می کنی اگر مُردی، اگر یک روزی رسید که دیگر نبودی دفتر خاطراتت را چه کسی برگ می زند؟ اصلا نکند گم بشود و سر از جایی در بیاورد که تو را نمی شناسند. هر چند گاه ترجیح می دهی که تو را نشناسند. آدمهایی که تو را می شناسند با همان فیلترهای غبارآلود ذهنی شان تو را می سنجند. آن طور که دلشان می خواهد نه آن طور که تو بوده ای.

شاید حتی به این فکر کنی که کاش می توانستی یک آدمی را پیدا کنی که دفتر خاطراتت را  به او بسپاری. برای همین همه ی آدمهای اطرافت را خوب می کاوی.حرفها، خندیدنها و  گریستنهایشان را . بعد هم از خودت می پرسی:" این آدم می تواند دفتر خاطراتم را نگه دارد؟ نکند مثل یک وسیله ی اضافی پیش خودش نگه دارد و هر موقع که دلش خواست دور بیندازد."

دفتری است شبیه تمام دفترها ظاهرا. مثل آدمها. با این حال هر کدام قصه ی خودش را دارد و خط نوشتهای خودش را . خودکار یا مداد صاحب دفتر خاص خودش را هم.

اینجا هم یک فضایی است مجازی . شبیه تمام فضاهای مجازی دیگر. یک وبلاگی شبیه تمام وبلاگهای دیگر. یک جایی است مثل همان دفترهای شبیه به هم. یک جایی که می شود نوشت تا قضاوت آدمها را به آنچه نوشته ای، آنچه فکر کرده ای ، آنچه دیده ای زودتر از آنکه بمیری بدانی. اینجا هم مثل همان دفترهای شبیه به هم گاهی با خودت کلنجار می روی و بعضی چیزها را فاکتور می گیری و گاهی هم فقط از ساعت خواب وبیداری ات می نویسی.  اینجا هم قصه ی خودش  را دارد و خط نوشتهای خودش را .

اما  این خط نوشتهای متفاوت ، این خودکار و مدادهای خاص ، این قصه های یکسان و گاه رنگارنگ نشانه ی برتری خط نوشتی بر خط نوشت دیگر نیست. هر چه باشد تمام این خط نوشتها نوشته ی آدمیزاده ایست که گهگاه جوهر خودکارش کم یا زیاد شده و خط خوردگیهای مختلف کوچک و بزرگش  روح صفحه ای را آشفته کرده است.

 

نوشته شده در پنجشنبه 10 مرداد1387ساعت 1:55 قبل از ظهر توسط سمیرا| |
گاهی وقتها نمی دونی چی باید بنویسی چی باید بگی . شاید هم می دونی ولی تردید ... .

حس خوبی نیست اصلا ! ولی خوب شاید ننوشتن و نگفتن بهتر از حروم کردن کلمه باشه که مثلا بگی :

"خب...می دونی...راستش ..." بالاخره یه روز می رسه که آدم می تونه بین یه عالمه کلمه بهترین ها رو انتخاب کنه.

پ.ن. من هم نمی دونستم باید چی بنویسم برای این پست! برای همین کلمه ها را حروم نکردم! البته فکر می کنم!

نوشته شده در چهارشنبه 9 مرداد1387ساعت 8:1 قبل از ظهر توسط سمیرا| |
روزهایی که در پیش اند شاید کمتر وقت داشته باشم برای نوشتن و فیلم دیدن.

کتاب "هنر داستان نویسی "ابراهیم یونسی را هنوز به نیمه نرسانده ام ولی کتاب خوبی است و خواندنش خسته کننده نیست.

پ.ن. دارم تلاش می کنم سر تصمیمم بمانم و هر چند کوتاه هر روز چیزی بنویسم. این پست فقط برای همین است.

نوشته شده در سه شنبه 8 مرداد1387ساعت 7:57 قبل از ظهر توسط سمیرا| |

امروز نتیجه ی کنکور سراسری 87 اعلام شد و من دوباره یاد همان خاطرات کذایی قبل از کنکور و بعد از کنکور خودم افتادم.

یاد همان صبحهای جمعه ی قلم چی رفتن و کتاب کار نخوانده را توی راه خواندن . یاد ماه آخر قبل از کنکور و آبکش کردن دیوار اتاق با پونز و چسباندن برگه های روانشناسی که درست و حسابی نخوانده بودم و بینش که همیشه مثل یه سایه ی شوم بالای سرم هست.

باز یاد همان همکلاسی ام افتادم که می خندید و می گفت: "من سوالهای کنکور رو دارم ولی برای اینکه تابلو نشه می خوام نفر آخر بشم!" همان همکلاسی ام که خیلی وقت است ندیدمش تابگویم :"شکوفه جک جدید چی داری ؟" و او ریز بخندد و سر کلاس از ردیف اول بیاید ردیف اخر و از خنده روده برمان کند.بعد از کنکور دیگه ندیدمش و نمی دانم سال بعد قبول شد یا نه؟

یاد دویدن توی کوچه بعد از تعطیلی مدرسه  و از دکه ی نزدیک مدرسه پیک سنجش را دوبرابر قیمت خریدن و باز دویدن که از سرویس مدرسه جا نمانیم!

امروز یاد خیلی از روزهای قدیمی دوباره برایم جان گرفت. یاد روز کنکور و نتیجه ی کنکور و قبل از قبولی و بعد از قبولی و ... .

چند روز پیش داشتم آمار بچه های قدیمی را از دوستی می گرفتم و هضمش نمی توانستم بکنم که چه قدر زندگیهایمان فرق دارند؟ چرا اینقدر راههایمان متفاوت شده است؟

کنکور اگر برای جوان ایرانی به لطف انواع دانشگاههای تازه کشف شده دیگر غولی نباشد که تمام زندگی اش را دچار وقفه کند کمتر از آن هم نیست. زندگی ما شده است قبل از کنکور و بعد از کنکور. مثل اینکه خط را در تاریخ بشر اختراع کرده باشیم . باورتان نشود شاید هنوز گاهی با بچه های اتاق و همکلاسیها می نشینیم و نا خودآگاه از رتبه حرف می زنیم و درصد فلان درس و ... .

پ.ن. دوبرابر قیمت می خریدیم تا برایمان نگه دارد و بی پیک نمانیم.

پ.ن.۲. کاش این کنکور کذایی را بر می داشتند ! ولی نه به خاطر اینکه همه برن دانشگاه فقط برای اینکه رفته باشند!

پ.ن.۳. دانشگاهها روز به روز دیدنی تر و علمی تر می شن ! اینقدر که گاهی بعد از وارد شدن باید برگردی و تابلوی دانشگاه را دوباره نگاه کنی!

مرتبط:

تمام شد

نتیجه ی ۱ و 2و3

تردید

نوشته شده در دوشنبه 7 مرداد1387ساعت 1:41 قبل از ظهر توسط سمیرا| |
ژنرال ژیواگو یکی از مقامهای نظامی روسیه که به دنبال برادر زاده ی گمشده اش می گردد ماجرای زندگی برادرش(دکتر ژیواگو) را برای دختری تعریف می کند که فکر می کند همان برادرزاده ی گمشده اش باشد.

دکتر ژیواگو که در سالهای جنگ جهانی اول پزشک جوانی است در جبهه های جنگ با دختری رو به رو می شود به نام لاریسا که به دنبال شوهرش به آن منطقه آمده است...  

- امشب بالاخره تونستم فیلم رو ببینم . فیلم خوبی بود . داستانش توی روسیه اتفاق می افتاد و در مورد انقلاب ۱۹۱۷ روسیه و جنگ جهانی اول بود . شاید این طوری حرف زدن از فیلمی که هر سال جز ء ۱۰۰ فیلم برتر هالیوود می شه خیلی درست نباشه ولی اگر راستش رو بخواید وقتی می ذارمش کنار فیلمهایی مثل "فهرست شیندلر" و " پیانیست " که هر دو در مورد جنگ جهانی دوم هست می بینم خیلی خوب کار نشده است. مخصوصا فیلمبرداری فیلم که گاهی بدون مقدمه وارد صحنه ی بعد می شد  طوری که صحنه ها با هم تداخل پیدا می کرد و خیلی از نکته ها از دستم می رفت. با این حال فیلم خوبی بود و دیدنش رو توصیه می کنم. البته اگر بتونید پیدا کنید .من که خیلی سخت پیدا کردم. ( به خاطر قدیمی بودن فیلم)

نوشته شده در یکشنبه 6 مرداد1387ساعت 2:52 قبل از ظهر توسط سمیرا| |
خلاصه ی فیلم :

آندریا دختری است که روزنامه نگاری خوانده اما هنوز موفق به یافتن شغل مناسبی نشده است. در همین جستجوهاست که در مصاحبه ی مجله ی مد " ران وی" قبول می شود و با وجود ظاهر متفاوت( نوع لباس پوشیدن ) با سایر کارمندان  به عنوان دستیار دوم میراندا پریستلی ( سردبیر مجله و با بازی مریل استریپ )مشغول به کار می شود. آندریا تمام تلاشش را به کار می گیرد اما نمی تواند رضایت میراندا را جلب کند. در نهایت آندریا که هنوز به سبک خودش لباس می پوشد تصمیم می گیرد تغییراتی ایجاد کند که نتیجه ی اصلا بدی ندارد اما ...

پ.ن.فیلم جالبی بود . داستان آندریا شاید داستان جدال تمام ما آدمها باشد برای حفظ "خود"مان.اما پیروز این جدال همیشگی  کیست؟ آندریا یا میراندا؟

مرتبط:

آفتاب

 

نوشته شده در شنبه 5 مرداد1387ساعت 10:0 قبل از ظهر توسط سمیرا| |
تصمیم گرفته ام که دیگر تصمیم نگیرم.

تصمیم گرفته ام که خیلی از کارهایی را که قبلاْ انجام نداده ام و همیشه توی فکرش بوده ام انجام بدهم و  بعضی کارهای نالازم توی برنامه را بعدا.

تصمیم گرفتم که وبلاگم را روزنوشت کنم که مثل روز برایم روشن است این اتفاق اصلا نمی افتد .

تصمیم گرفته ام به تصمیمهای قدیمی که احترام نگذاشته ام حداقل گه گاه یادشان کنم.

تصمیم گرفته ام یک بار هم که شده کبری باشم و ...

پ.ن.۱. این همه تصمیمی که گرفته ام را خط اول نقض نمی کند چون مرتبط به یک موضوع خاص و نه چندان خصوصی است که فقط دوستان نزدیک می دانند.

پ.ن.۲. کبری شدن البته کار سختی نیست چون تا آنجا که یادم می آید هیچ وقت نفهمیدم کبری تصمیمهایش را عملی کرد یا نه؟

نوشته شده در جمعه 4 مرداد1387ساعت 5:0 قبل از ظهر توسط سمیرا| |

یک آدمی بود پیر . با سبیلهای بزرگ و سفیدی که رو به دوربین لبخند می زد و من تا قبل از اینکه اسمش را زیر عکس بخوانم - که صفحه ی اول یکی از روزنامه های آخر خردادماه کار شده بود -  نمی دانستم " نادر ابراهیمی" ست و اصلاً هم خبر نداشتم که فوت شده است و همین که خط اول خبر را خواندم کلی خورد توی ذوقم که : "آخی! "و بعد یاد تک کتابی افتادم که ازش خوانده بودم : " بار دیگر شهری که دوست می داشتم " و مثل همیشه همان تک جمله ها را یادم آمد که :

 

 "بخواب .

 بخواب هلیا!

 دود دیدگانت را آزار می دهد .

 شب از من خالی ست هلیا...

شب از من، و تصویر پروانه ها خالی ست..."

 

امروز لابه لای کتابها دوباره پیداش کردم و خواندم :

 

"خواب.

 تنها خواب ، هلیا!

 دستمالهای مرطوب تسکین دهنده ی دردهای بزرگ نیستند.

 اینک دستی ست که با تمام قدرت مرا به سوی ایمان به تقدیر می رانَد.

اینک ، سرنوشت ، همان سرافرازی ِ ازلی ِ خویش را پایدار می بیند.

شاید ، شاید که ما نیز عروسکهای کوکی ِ یک تقدیر بوده ایم... نمی دانم... "

نوشته شده در پنجشنبه 3 مرداد1387ساعت 9:55 قبل از ظهر توسط سمیرا| |
عجب...
نوشته شده در چهارشنبه 2 مرداد1387ساعت 4:18 قبل از ظهر توسط سمیرا| |