تبليغاتX
لحظه های آبی من
لحظه های آبی من

و گاهی نمی توان مانع جریان رود زندگی شد. پائولو کوئیلو

کارگردان :مهرشاد كارخاني

شخصیتهای اصلی:

میکائیل ( پژمان بازغی)

عسگر  (بابک حمیدیان)

خلاصه: میکائیل و عسگر هر دو در یک کشتارگاه کار می کنند. آنها برای آن که وانتشان را به خاطر بدهی  از دست ندهند باید یک گاو را برای قربانی کردن به شهر برسانند اما ... .

 ريسمان بازشاید برای خیلی ها کسل کننده ترین فیلمی باشد که تا به حال دیده اند چون تمام فیلم داستان گرفتن و به مسلخ بردن یک گاو است اما نکته ی جالب، سکوت و دیالوگهای کم فیلم است. بیشتر فیلم به جای اینکه با دیالوگهای شعاری رنگارنگ پر شود به سکوت می گذرد.دیالوگها فقط داستان فیلم را پیش می برند بدون آن که حاوی قضاوتی باشد اگر چه به قضاوت بیننده کمک می کند.  این نوع فیلم به مخاطب اجازه  می دهد در فیلم غرق شود و خودش را یکی از آدمهایی بداند که همان اطراف در بطن ماجرا دارد وقایع را می بیند. همه چیز در فیلم بیش از آن که گفته شود نشان داده می شود و در نهایت آنچه به جا می ماند تصاویری است که می توانیم با کنار هم قرار دادن آن معنایی را بسازیم زیبا و شاید ژرف.

نوشته شده در چهارشنبه 27 شهریور1387ساعت 8:20 بعد از ظهر توسط سمیرا| |

دست خودم نیست بس که خبرهای بد نوشته ام و تسلیت دیگر دستم به نوشتن خبرهای  خوب نمی رود! اما این بار دوست دارم یک خبر خیلی خوب بنویسم.

این پست مخصوص فاطمه  است همکلاسی، هم بند( بند = خوابگاه) ، همکار ( نشریه ی دانشجویی ) ، دوست و خواهر خوبم !

برایش خوشحالم و همین طور برای برادر خوبم سید ابراهیم که قرار است تنهایی های فاطمه ی عزیزم را پر کند و همراه زندگی اش باشد. امیدوارم  یک زمانی بتوانند از عینک و حتی عصای همدیگر استفاده کنند.

پ.ن. یه زمانی به مناسبت تولد وبلاگ فاطمه ، اینجانوشتم اما فاطمه کلی ما را جلوی دوست و آشنا روسفید کرد بس که مطلب می ذاشت هر دقیقه! انشاءالله این همراهی یک تأثیر وبلاگی هم داشته باشد و فاطمه  وبلاگ رو به موتش را دوباره احیا کند.

نوشته شده در چهارشنبه 27 شهریور1387ساعت 8:9 بعد از ظهر توسط سمیرا| |
 فکر می کنید مایوسم  یا دلمرده ؟ مطمئن باشید که اشتباه می کنید!به جان خودم!

نوشته شده در یکشنبه 17 شهریور1387ساعت 8:42 بعد از ظهر توسط سمیرا| |

اظهار یأس می کنند . یک نوع یأس فلسفی که هیچ کس نمی تواند آن را درک کند. یک حسی که خیلیها آن را واقعاً درک می کنند و خیلیها تنها تظاهر می کنند به تجربه ی آن. تنها برای اینکه خود را آدمهای فهمیده ای بدانند و بیشتر شبیه یک نوع ژست روشنفکرانه است. یعنی:" ما خیلی می دانیم و آه! افسوس که شما نمی توانید درک کنید. "

ژستهای روشنفکرانه را رد کردن شاید خود به نحوی یک ژست روشنفکرانه باشد بی دانشی که شایسته ی این نام به طور واقعی باشد. اما از کجا می شود فهمید این یأسهای درونی که گاه خیلی فلسفی به نظر می آیند واقعا تجربه شده اند. یا حرف زدن از تمام آنها نه برای فخر فروشی که به یک عادت و شاید یک عیب قدیمی"هرچه یاد گرفته ای به دیگران بگو " برمی گردد.از کجا می شود فهمید؟ درک درونیات یک آدم بی آن که ادعایی داشته باشد برای فهمیدن، برای دانستن ، برای فخر فروختن و علم به این که این آدم خودش هست نه فقط یک ژست روشنفکرانه، یک حرکت تقلیدی؟ می شود؟

پ.ن. عیب قدیمی نه عادت چون تناسب مخاطب و انتقال دانسته ها درنظر گرفته نمی شود و البته علاقه ی مخاطب به دانستن دانسته های گوینده.

پ.ن.۲.انتشار این سه متن به طور همزمان نتیجه ی دسترسی نداشتم به اینترنت است.

نوشته شده در چهارشنبه 13 شهریور1387ساعت 7:26 بعد از ظهر توسط سمیرا| |

خاک است که آباد می شود . خاک است که آب آبادش می کند و می شود واحه، می شود روستا ، شهر.

آهن است که شهر را جان می بخشد. شهرهای کوچک را بزرگ می کند. بزرگ و بزرگ تر.

شهرهای کوچک همان روستاهایی هستند که تازه شده اند بخش. همان بخشهایی که تازه شده اند شهر. شهرهای کوچک یعنی آرزوهای کوچک و شاید رویاهای کوچکتر.

 شهر کوچک یعنی خیابانهای تازه آسفالت شده ی اصلی و کوچه های خاکی . خیابانهای خلوت و بلند با بلوارهایی که بعد از رسیدن هر بودجه ی جدیدی رنگ می شوند .  شهر کوچک یعنی مصوبه های معلق، زمینهای کلنگ خورده. ساختمانهای خالی و تازه ساز آجر سه سانتی با راهروهای سنگ مرمر. ساختمانهایی با امیدهای طولانی رسیدن و نرسیدن. با امید به بزرگ شدن و نشدن.

شهر کوچک یعنی خواستن و نتوانستن و شاید نخواستن و نتوانستن. شهر کوچک ، سینما ندارد و همان طور سینما رو . سینما؟ چه حرفهایی ؟!  شهر کوچک توی رویاهایش کوچه های تمیز دارد ، بازار شلوغ ، بیمارستان مجهز  - نه درمانگاهی که در بهترین وضعیت فقط دوسه پزشک عمومی دارد و  آمبولانسهایی که می گویند  همیشه خراب است. شهر کوچک توی رویاهایش خواب نان تازه می بیند و دانشگاههای نوری که انگار فقط قیمت خانه را بالا می برد . خانه های ... .

شهر کوچک دنیاهای جدید را دوست دارد حتی اگر نتواند برود. شهر کوچک گاهی جوش می آورد ، حرص می خورد بارش را می بندد مهاجرت می کند به هر جا که شد. شهر کوچک مدام غصه می خورد. مدام توی رویاهایش خواب حقوقهای چندماه نداده را می بیند . شهر کوچک فکر می کند حق اعتراض ندارد چون اگر اعتراض کند بهش می گویند : زیاده خواه!

شهرکوچک صورتش را با سیلی سرخ می کند. زن آبستنش شهر دیگری بستری می شود- اگر توی راه نمیرد مثل همان 5- 6 زنی که توی راه بیمارستان تاب نیاوردند. عکس رادیولوژی اش  را در شهر دیگری می گیرد. برای تفریحش هم جای دیگری باید برود.

شهر کوچک یعنی تک کتابخانه ی عمومی خاک خورده.کلاسهای گلسازی و نقاشی نیمه کاره ، گران و پرخرج تابستانی.

شهر کوچک یعنی سهم صفر از زندگی، نفت و از گازی که دلار می شود اما خرج نمی شود توی کوچه هایی که بوی گاز خفه ات می کند. گازهایی که نشتیهایش را آتش می زنند و شعله می شود توی کوچه ها،  توی خاطراتی که از یک بار دیدن شهر  ، ذهنت تا همیشه به یاد خواهد داشت. شهر کوچک یعنی صفر یعنی مرگ یعنی خانه های سقف و دیوار ترک خورده . یعنی :"اگر به من رأی بدهی شهر را بزرگ خواهم کرد و همه با هم پیشرفت می کنیم" . شهر کوچک یعنی : "من گول این حرفها را نمی خورم دیگه" و دوباره رأی دادن به همان آدم.

شهر موتورسوارها ، موتورسوارهای جوان که می چرخند دور میدانها . شهر کوچک کلی میدان دارد نزدیک به هم. شهر کوچک یعنی بودجه های مصوب ، شهرک صنعتی کلنگ خورده. شهر کوچک یعنی روح ناامیدی، بیکاری ، رویای کار در فلان کارخانه ی جدید نزدیک شهر، ازدواج در سن کم . شهر کوچک یعنی : بی خیال ما شو ! بذار به درد خودمان بمیریم. ما که شهر کوچک نیستیم دیگر ! بیمه ی روستایی داده اند به ما !

 شهر کوچک یعنی :" خانم ! نکند اسم ما را جایی بنویسی ! مامانم کلی دعوا کرد وقتی فهمید با شما حرف زدیم!"

شهر کوچک یعنی :"خانم ببینید ما چه قدر کار می کنیم برای اینجا! با اینکه  بودجه کم داریم" و بعد لیست مصوبه ها و کلنگ خورده ها را بگذارند جلوی رویت . شهر کوچک یعنی دریغ از فاضلاب و لوله کشی مناسب شهری . شهر کوچک یعنی : ببینید شهرهای بزرگ همسایه ما را مستعمره ی خودشان کرده اند. شهر کوچک آخرش یعنی :همینی که هست ! بی خیال خانم! آن قدر امثال شما آمده اند و رفته اند . چه کار کرده اند؟! هیچی!

 

پ.ن. این شهر کوچکی که توی کابوسهای من هست و زندگی عادی مردمش، نامش آغاجاری است از شهرهای خوزستان . جایی که می گویند 60% گاز ایران را تأمین می کند. اما راستش را بخواهی اسمش می تواند هرچیز دیگری باشد هرجا که تو دیده ای . مثل هر شهر کوچک دیگری که نیاز به کمک دارد و امکانات . هر شهر کوچکی در همین مرز و بوم که بزرگترین آرزوی مردمش شاید کوچکترین خواستهای مردم شهرهای بزرگتر باشد.شاید.

نوشته شده در چهارشنبه 13 شهریور1387ساعت 7:17 بعد از ظهر توسط سمیرا| |

 زمانهایی هست که خود را می کشیم. زمانی که از مشکلات فرار می کنیم . از آنچه پیش آمده است. آنچه پیش خواهد آمد و یا هر آنچه فکر می کنیم در برابرش ناتوانیم . در برابرش زبونیم و ضعیف .  آنچه فکر می کنیم قادر به درک و شاید حل آن نیستیم. ناخودآگاه بی قرص یا حتی داشتن ریسمانی خود را می کشیم. بی آن که معتقد باشیم خودکشی خوب است یا بد. پایانی است واقعی بر راه زندگی یا فریبی بر میانه ی آن.

 به ناگاه نه جسم که روح را می کشیم . زمانی که  زبان به گلایه های بیهوده باز می کنیم ؛ وانمود می کنیم که نمی بینیم یا نمی شنویم و  فرصت زندگی کردن را از خود می گیریم.

  زمان را که می کشیم گویی خود را کشته ایم. گویی روح خود را به ریسمانی از داربستی آهنین آویخته ایم.

بانک "پ" تنها جایی می تواند باشد برای وقت کشی و شاید پیش از آن خودکشی.

جایی که آدمیزاده مجبور می شود نزدیک به چهار ساعت روی یک صندلی بنشیند. به غرغر آدمهایی گوش بدهد که وقتشان را مهم می دانند. با عجله می آیند و اگر کار بانکی شان آن قدر مهم نباشد با عجله می روند. آدمهایی که عصبانی اند.می خواهند حسابهایشان را ببندند چون از توی صف ماندن خسته شده اند ولی مجبورند باز هم منتظر بمانند. آدمهایی که آمده اند حساب باز کنند و باز هم منتظرند. و البته به اعتقاد خانمی که در باجه ی 1 کار می کند : " آنها حساب باز می کنند چون بانک "پ" را دوست دارند. و هیچ جا سیستم این بانک را ندارد."

جایی که ورای تمام فکرها و مشغله ها می توانی خودت را به خواب بزنی. می توانی به آدمها گاه و بی گاه خیره شوی و بیشتر به تابلوی شماره نوبتها نگاه کنی که حرکت لاک پشت وارش بی حوصلگی و شاید صبوری ات را هم از رو می برد.

جایی که سعی می کنی شرایط سپرده گذاری را بخوانی میان آن همه شلوغی و حوصله ات هم نمی شود وقتی فکر می کنی حالا حالاها باید توی صف بمانی.

جایی که دختری می نشیند کنارت که عصبانی است. چاق است و وقتی می رود توی فکر، دستهایش روی سینه به سختی به بازوهایش گره می خورد. گاهی مثل مردهای چاق انگشتهایش را طوری در هم فرو می برد و می گذارد روی کیفش که بتواند انگشتهای شست تپلش را  دور هم بچرخاند و چند دقیقه ای به آن خیره شود. سعی می کند پشیمانت کند از نشستن و دلش می خواهد شماره نوبت تو را داشته باشد تا بتواند چکش را کمی زودتر نقد کند.فقط کمی زودتر. دو بار هم راهنمایی ات می کند : " بانک "س" خیابون یک .خیلی خوبه . 10 بری 5/10 خونه ای." و سعی می کند بفهمد به چه فکر می کنی. صورتت را می کاود با دقت و شاید دهانت را که کلمه ای بشنود .دریغ . آوایِ درونی ِ "بی خیال ! حالا که فعلا نشسته ام " تو را نمی شنود و دوباره به تابلو نگاه می کند.

جایی که وقتی نوبتت می رسد باورت نمی شود .

 وقتی که بیرون می آیی تنها آفتاب ظهر است که گرمت می کند و میل دوباره به زنده بودن ، به فرار از خودکشی با نیم شرجی اوایل شهریور را در وجودت بیشتر می کند. تنها آفتاب است که می ماند و رگه های عرق متصل به هم روی  لباسی که یکپارچه خیس به نظر می رسد با کمترین نقطه های خشک و یا حتی نمور. تنها آفتاب می ماند که صورتت را نشانه می رود و شیشه ی تاکسی ای که کدر بودنش برخلاف همیشه خوشحالت می کند.

نوشته شده در چهارشنبه 13 شهریور1387ساعت 7:15 بعد از ظهر توسط سمیرا| |
وراي بسياري از خنديدنهاي ما شايد گريستني باشد بي صدا ،پررنج‌و جانكاه.
وراي گريستنهايمان اما شايد خودي است كه پنهان مي شود لابه لاي اشكها تا زمان بگذرد.

پ.ن. زندگی این روزها تمام رخوت است و سستی. هفته ای بود که به اینترنت دسترسی نداشتم و شاید به خودم. هفته ای هم که خواهد آمد شاید همین طور پیش برود .باز هم رخوت و تمام نشدن روزهایی که حتی حوصله ی خودت را هم نداری.

پ.ن.۲. زندگی تمامش نوشتن در پانوشت لحظه هایی است که به آبی بودنش شک داری. به همه چیزش .حتی وجود و بود و نبود نگارنده ی لحظه های آبی من.

 

نوشته شده در شنبه 2 شهریور1387ساعت 8:37 بعد از ظهر توسط سمیرا| |