تبليغاتX
لحظه های آبی من
لحظه های آبی من

و گاهی نمی توان مانع جریان رود زندگی شد. پائولو کوئیلو

باور صداقت آن که خیانتش بر تو آشکار شده است اما هنوز از رسوایی اش نزد تو بی خبر است سخت است خیلی سخت.

مدام با خودم فکر می کنم یک آدم - اگر هنوز بشود این عنوان را به او داد- تا چه حد می تواند این قدر بی رحم باشد .این قدر دورو.

بعد از سالها زندگی کردن برای اولین بار فهمیده ام که آدمها ورای ناشناختگیهایشان تا چه اندازه می توانند فریبکار باشند . تا چه اندازه دروغگو.

این روزها فقط تلاشم را می کنم که اعتمادم را از دست ندهم به همه چیز.به همه کس. به قول دوستی از آن ور بوم نیفتم. اما من افتاده ام از یک طرف دیگر. خیلی سخت.

اعتماد ... کالای نایابی است.

نوشته شده در دوشنبه 29 مهر1387ساعت 9:2 بعد از ظهر توسط سمیرا| |
رسوایی نزدیک است. پرده برداشتن از خشونتی به کمال رسیده. از صداقتی دروغین . و از اعتمادی سرشار که لگد مال شده است.

نوشته شده در دوشنبه 22 مهر1387ساعت 6:38 بعد از ظهر توسط سمیرا| |
بوی خیانت می آید. خشونتی  به کمال رسیده. دوست دارم تمام روزهای آمده و نیامده خواب باشد.

نوشته شده در شنبه 20 مهر1387ساعت 1:34 بعد از ظهر توسط سمیرا| |
نیاز انسان به عشق نیاز اوست به بخشیده شدن. برای همین ما  آدمها خدا را دوست داریم و خدا هم ما را.
نوشته شده در جمعه 19 مهر1387ساعت 11:27 بعد از ظهر توسط سمیرا| |
استاد مصاحبه مان همین که می آید سر کلاس با همان لهجه ی فرانسه ی غلیظش و  بقاوو گفتن بعد از هر جواب صحیحی که می شنود یک لیست نسبتا بلند کتاب می دهد و من به همکلاسی ام می گویم : می خواد بی سوادی ما را یک جا حل کنه!

استاد مصاحبه مان نمی خواهد کتابی از بازار بخریم چون فکر می کند این کتابهایی که به خلاق معروف شده اند اصلا هم خلاق نیستند. من از این حرفش خوشم می آ ید چون معیار باورهای ما را از هر چه خلاقیت است زیر و رو می کند با اینکه خیلی نمی دانم حرفش درست هست یا نه؟

استاد مصاحبه مان با آن لهجه ی فرانسه اش می خواهد که ما هر هفته برایش یک مصاحبه ببریم . ما غر می زنیم که زیاد است استاد !نمی شود! اما این حرفهایش مرا یاد معلم انشای دوره ی راهنمایی ام می اندازد با آن موضوع انشاهای عجیب و غریبش! و آن حس ناتوانی قبل از نوشتن !

................

بقاوو : براوو . آفرین

نوشته شده در پنجشنبه 18 مهر1387ساعت 11:20 بعد از ظهر توسط سمیرا| |

ما ، زنها، آموخته ایم که اندوهمان را ، همیشه ، باید در پستوهای قلبمان پنهان کنیم. در پس ِ نقابهای پر از لبخندمان.

............................

پ.ن.۱. وقت اضافه ی تعطیلات من هم تمام شد. زود. خیلی زودتر از تعطیلات.فردا دوباره باید ساک و چمدانم راببندم و راهی شوم.

نوشته شده در پنجشنبه 11 مهر1387ساعت 8:55 بعد از ظهر توسط سمیرا| |

ترس از انکار شدن ، به تمسخر دیگری در آمدن و شکست است که آدمها را به سکوت وا می دارد.  و گاه به نادیده گرفتن حقیقت .

آدمیزاده چون می پندارد که شکستش حتمی است از تلاش باز می ماند. از جستجوی حقیقت . از به دست آوردن حق.

 آدمی عجز و ناتوانی اش را در نفرینها و گلایه هایش  نهان می کند. نفرین نهایت عجز آدمیست. نهایت نتوانستن و ناامیدی در توانستن.

نوشته شده در پنجشنبه 11 مهر1387ساعت 8:45 بعد از ظهر توسط سمیرا| |

مرگ تدریجی یک رویا : به نظرم پینوکیو از مارال باهوشتر بود . تا می آیم پای ثابت این سریال بشوم مارال و پینوکیوبازیهایش حرصم را در می آورد و اگر بتوانم کانال را عوض می کنم.

مثل هیچ کس: کامپیوترمان این روزها یک ویروسی گرفته است به اسم کاظم. یک چیزی شبیه همین شخصیت کاظم توی داستان.

ترانه ی مادری: فرخنده و فرخی که هیچ شباهتی به مادرشان ندارند. فرخنده ای که تا اسم پویا می آید مغزش به اندازه ی یک کشمش کار نمی کند و البته به پای مارال نمی رسد.این سریال را دوست داشتم تا وقتی هما روستا و بازی همیشه خوبش و صدای تئاتری خوبترش را داشت. اما بعدش فقط بی خودی کش آمد .

هویت: یک قسمتش را دیدم که به نظرم بیشتر روانی بازار آمد تا یک فیلم ضعیف حتی. به سفارش سیمای خوزستان ساخته شده بود ( علاوه بر شبکه ی استانی اگر اشتباه نکرده باشم شبکه ی 3 هم نشانش می دهد.)و آن یک قسمتی را که دیدم همه اش خلاصه شده بود در نشان دادن مراسم عزاداری و مرثیه های دوست و آشنای مرحوم توی فیلم. فیلمهای ایرانی هر چه بد باشند و هیچی نداشته باشند خوب از پس به گریه در آوردن مردم بر می آیند . برای همین مراسم عزاداری یک بخش ویژه ای دارد توی فیلم و سریالهایمان. یادتان نمی آید نمونه اش را . اگر "هویت" را ندیده اید یادتان بیاید "پس از باران" سعید سلطانی را ،" نرگس" تابستان دو سال قبل را، همین" ترانه ی مادری" تابستان 87 و" زمانی برای پشیمانی" شبهای قدر امسال را از شبکه ی 3. هر چیزی هم حدی دارد آخر.

بزنگاه:  هنوز تمام نشده خیلیها منتقدش شده اند سرسخت. من اما آن قسمت اولش را که مراسم عزاداری را نشان می داد و لایه های تناقضات این مراسم را می شکافت دوست دارم هنوز. آخه آقاجون روز آخر من رو صدا کرد و گفت: صابر! گفتم: بله آقاجون! بذارین دستتون رو ببوسم....

 

نوشته شده در چهارشنبه 3 مهر1387ساعت 11:50 قبل از ظهر توسط سمیرا| |

 تلویزیون روشن است . نمی دانم کدام شبکه است و کدام برنامه ! اما هر چه هست به مناسبت هفته ی جنگ برنامه ای پخش می کند که تاریخ آن روزها را مرور می کند .قبل و بعد از 31 شهریور59 را.

مامان دوست دارد صدای تلویزیون را کمی بلند تر کنم و خودم هم کمتر حرف بزنم : بذار ببینم چی می گه؟ اون وقتها که خوب گوش نمی کردیم سخنرانیها را!

می خندم: بعد از سی سال تازه می خوای گوش کنی ! مگه اون وقتها نگاه نمی کردی ؟

- اون وقتها اعصابم خرد می شد وقتی اخبار جنگ را می گفت.

به مامان نگاه می کنم و مامان را تصور می کنم که جوانتر است شاید دو سه سالی کمتر از حالای من و شادتر . آخر شهریور 59 وقتی می فهمد که جنگ شروع شده بابا وسایل ضروری را جمع شده و نشده می گذارد توی ماشین و مجبورش می کند که برود.

مامان را تصور می کنم که نگران است . ترجیح می دهد تلویزیون سیاه و سفید بابابزرگ خرد و خاکشیر شود اما آنقدر اخبار جنگ توی سرش صدا نکند. مدام نشنود: خبر داری دزفول را زده اند! خبر داری فلان جا را زده اند!

مامان را خیال می کنم که توی حیاط کوچک خانه ی بابابزرگ راه می رود و فکر می کند که بابا برمی گردد؟ و خاله ی کوچکم را که با شیطنتهایش دوست دارد بداند بچه اسمش چی هست ؟ و مامان را که زیر بار نمی رود قبل از برگشتن بابا اسم بچه را لو بدهد.

تلویزیون روشن است و مامان شاید در خفای ذهنش به روزهای اول جنگ فکر می کند. به خاطرات آن روزها.

مامان دوست دارد صدای تلویزیون را کمی بلند تر کنم و خودم هم کمتر سؤال بپرسم که: خُب! بعد چی شد؟

مامان را تصور می کنم که خیلی جوانتر است و بهش می گویند: جنگ زده. مامان را که یک بچه ی بی اسم توی بغلش هست و مدام فکر می کند: بر می گردد؟

نوشته شده در چهارشنبه 3 مهر1387ساعت 11:46 قبل از ظهر توسط سمیرا| |