و گاهی نمی توان مانع جریان رود زندگی شد. پائولو کوئیلو
ما آدمها عادت کرده ایم به قضاوتهای خوب و بد از آشنایانمان بی آنکه آنها را خوب بشناسیم. ما عادت کرده ایم از آدمهای اطرافمان بت بسازیم و هر وقت دلمان خواست بتهایمان را به بدترین شکل بشکنیم. همه فکر می کنند آن کس که بتی می سازد بیش از آن کس که بتی می شود ضربه می خورد . اما چه کسی جواب نبودنهای بتی را می دهد که بت ساز و بت شکن ساخته است؟ آیا بتها حق ندارند از آنچه هستند دفاع کنند؟ چه کسی این حق را از آنها می گیرد که به دیگران اجازه ندهند که هر طور دلشان می خواهد در موردشان قضاوت کنند؟ پیرمرد حقوقدان می گفت چون دانشگاهی هستم بهت می گم باید تموم حاشیه را بری و تحقیق کنی ؟ تا بفهمی علت چیه؟ من برایش توضیح می دهم که تحقیق دیگری نیاز هست. من ارتباطات می خونم و می خوام بدونم برداشت مردم از سریال روز حسرت چیه؟ می خوام بدونم پیامی که کارگردان می خواسته به مخاطبش بگه به همون صورت دریافت شده یا نه؟ چیزهایی هم از رمز گذاری و رمزگشایی می گم . حقوقدان پیر اما راضی نمی شود . فکر می کند من باید تمام پس زمینه های ترویج ازدواج موقت و مجدد در ایران را بدانم . پ.ن. راستش هیچ فکر نمی کردم رسما جایی به نام خانه ی عفاف باشد اما وقتی حقوقدان پیر گفت که هست و حتی یک اشاره ای کرد به آدرسش شوکه شدم. اگر شما ها چیزی در این مورد شنیدین خبرم کنید. می خوام بدونم این قضیه تا چه حد درسته؟ توی اینترنت که خیلی مطلب پیدا نکردم. راستش مصاحبه با استادی که خودش روزی مصاحبه درس می داده است کمی برایم دلهره آور بود اما امروز وقتی نشسته بودم پای حرفهای دکتر فرقانی کلی از این کار خوشم آمد. مصاحبه با آدمی که خودش اعتراف می کند به تودار و درونگرا بودنش و کشف روزهای خوب و بد آدمها بیش از آنچه همیشه فکر می کردم جالب است. پ.ن.۲. نمی دانم کلمه ی " شتک " را کجا خوانده ام اما به نظرم معنی اش باید یکدفعه پاشیده شدن چیزی مثل خون یا آب باشد که اثرش قطره قطره بماند. مدام با خودم فکر می کنم چرا دیوار حاشای بعضی آدمها اینقدر بلند شده است. و دیوار اعتماد من به این آدمها این قدر کوتاه. رسوایی برای آنکه وقاحت را به کمال رسانده است مصداق همان مثل قدیمی است: خجالت برایش عروسی است! خانم پیر رو می کند به من دوباره و لبخند می زند. به دوستش چیزی می گوید و ما از کنارشان رد می شویم.من چندباری دست می کشم روی سر دوستم و بلند ازش می پرسم:تو مطمئنی خوبی؟ آن زمان که کلام به پایان رسیده است و راه به نیمه. من ... قدیمها تحقیق برایمان این قدر مهم نبود. یک کتاب یا نهایت دو تا از کتابخانه می گرفتیم و رونویسی می کردیم. معلمها هم خیلی در بند روش تحقیق و این حرفها نبودند. آخرین تحقیقی که دوره ی مدرسه دادم تحقیق فلسفه ی پیش دانشگاهی بود. تقسیم کار عادلانه ای بود. من از کتابخانه کتاب گرفتم و برگه آ۴ دادم به دوستم. دوستم هم تحقیق را نوشت و طلق و شیرازه زد به کار و تحویل معلممان دادیم. نتیجه این که هیچ کداممان نفهمیدیم چی نوشتیم. هنوز هم آن وقتی که فکر می کردم حتما می رسه تا تحقیق را بخوانم نرسیده است. موضوع درس روش تحقیقم" بررسی الگوهای رمزگشایی سریال روز حسرت در میان بینندگان ساکن شهر تهران " است. تازه کار را شروع کرده ام و کمی شاید هم بیشتر سردرگم ام. دیشب " زندگی بدون من" و "مهمانخانه ای در برف " را اگر دیده باشید متوجه می شوید که پخش همزمان دو فیلم ارتباط با روح آن هم به بدترین شکل ممکن چه قدر می تواندحرص آدم را در بیاورد. پ.ن. خدا روشکر من خوابم برد و فقط آخر مهمانخانه در برف را دیدم. اما پخش این فیلمها یک چیزی دارد که آدم را وسوسه می کند : اگر اینقدر آمد و رفت بین دو دنیا راحت است ما هم یک دور بریم و سر بزنیم. این طوری نه مجبور می شوی خودت را برای کتابشناسی روش تحقیق پای اینترنت هلاک کنی نه کلاس و درس و ... . تازه مرتب هم خانواده را می بینی. خیلی هم خوش می گذره. پ.ن. فیلمهای سینماها این روزها حتی اگر خیلی عالی نباشند آن قدر خوب هستند که وسوسه ات کنند برای دیدنشان. پ.ن.۲.در این دارالخلافه ی مبارکه دو چیز هست که مدتی است عوض شده و به حالت عادی برگشته است .یکی فیلمهای سینمایی که از آن حالت "قلقک"وار و " کلاهی برای باران " در آمده است و دیگری هم مانتوهای توی بازار که من را به خریدن مانتو و ندوختنش امیدوار کرده اند. این روزها دوست دارم به یاد کارون پرآب باشم . وقتی که بعد از باران گل آلود می شد و آن قدر بالا می آمد که ترس از طغیان وجودت را پر می کرد. وقتی پارک ساحلی را خیس می کرد و خودش را از لابه لای نرده های کنار پارک شهرداری ( پشت هتل فجر) می رساند به درختهای سبز پارک. دلم برا ی کارون تنگ شده است. برای طغیانش وقتی بلوار ساحلی و آلاچیقهای زشتش را بی استفاده می کرد. دلم برای آن عکس قدیمی پل معلق هم تنگ شده است. و شاید همه ی اهوازیها هم دلشان تنگ شده باشد. برای همین گاهی آن عکس قدیمی پل معلق را که آب عریانی پایه های کم پل را پوشانده است به هم نشان می دهیم و از خودمان و شاید از مخاطبمان می پرسیم: کارون چند وقت است که دیگر این شکلی نیست؟ برای کارون طغیانی را آرزو دارم که مدتهاست به خود ندیده است و بارانی که جان بی جانش را سیراب کند. ......... پ.ن.۱. بعضی وقتها برنامه های تلویزیونی یک سوالهایی می کنند که مخاطب غیرحرفه ای هم خنده اش می گیرد . تابستان مجری برنامه ی الف وب آمده بود اهواز و رفته بود بلوار ساحلی. آنجا از یک آقایی پرسید :آقا شما چه حسی داری که می بینی کارون این قدر کم عمق شده است؟ آن آقا هم مانده بود انگار اولش که چه بگوید. بعد هم به شیوه ی شرکت در مراسم ختم گفت: خب من هم به نوبه ی خودم متاسفم. پ.ن.۲. گاهی دلم برای خانه ی وبلاگی قدیمم تنگ می شود و سر می زنم که ببینم آنجا چه خبر است؟ با اینکه می دانم خبری نیست .مثل همیشه.
در انتشار روزنامه کمیت مهم است یا کیفیت؟ مسئله این است؟
نوشته شده در سه شنبه 28 آبان1387ساعت
0:7 قبل از ظهر توسط سمیرا| |
نوشته شده در شنبه 25 آبان1387ساعت
11:18 بعد از ظهر توسط سمیرا| |
اولش فکر کردم دارد یک سری اطلاعات تاریخی می دهد و تا جایی که خودم شنیده بودم و خبر داشتم تاییدش می کردم و گاهی جمله ها را هم برایش کامل می کردم. اما یک جایی که رسید به آدرس دادن و حرف از امروز کمی شوکه شدم. گفته بود اولش که دانشگاهی است و من برای اینکه موضوع تحقیق را برایش توضیح بدهم پرسیده بودم که چه رشته ای؟ برای همین وقتی داشت می گفت از نظر حقوقی و قانون را برایم می گفت زیاد تعجب نکردم. اما آن وسطها وقتی حرف از آدرس خانه ی عفاف آمد و وجود فعلی اش و ادامه ی قضایای نماز جمعه و سالهای ۶۰ و ... .
نوشته شده در شنبه 25 آبان1387ساعت
0:57 قبل از ظهر توسط سمیرا| |
چند روزی است که دارم روی مصاحبه ی پرتره کار می کنم . دکتر اسدی معتقد است این نوع مصاحبه در ایران رواج ندارد و ژانر شبیه به آن شاید گزارش از یک شخص باشد. این نوع مصاحبه به این صورت است که در مورد زندگی یک نفر علاوه بر مصاحبه شونده ی اصلی با افراد خانواده و دوستان و آشنایان فرد هم باید مصاحبه شود. تا در مورد زندگی فرد مورد نظر اطلاعات کافی داشته باشیم. تنظیم آن هم اصلا شبیه به بیوگرافی نیست.
نوشته شده در چهارشنبه 22 آبان1387ساعت
9:52 بعد از ظهر توسط سمیرا| |
این روزها گاهی آن قدر عصبانی شده ام از وقاحت آدمیزاده ها که حتی اگر نتوانسته باشم جلوی لرزش دستم را بگیرم یا خوردن دندانهایم را به هم ولی جلوی خودم را گرفته ام که جوابش را ندهم . حداقل رو در رو.
نوشته شده در جمعه 17 آبان1387ساعت
10:58 بعد از ظهر توسط سمیرا| |
از پله های مترو که می آییم بالا هنوز می خندیم. می خندیم و چندباره برای هم تعریف می کنیم. خانم پیر با دوستانش کمی جلوتر از ماست . برمی گردد به من نگاه می کند و می خندد . چیزی می گوید به ترکی شاید که من نمی فهمم . فقط سرم را تکان می دهم و یادم می آید که وقتی روی پله برقی افتاده بود و دهانش باز مانده بود من از دیدن آن صحنه چه قدر شوکه شده بودم اول . بعد شروع کرده بودم به خندیدن. خندیدنی که از شادی نبود . از ترس بود. داشتم دوستم را نگاه می کردم که فقط سرش پیدا بود و یکی از دستهایش. یک لحظه فکر کرده بودم دارم خواب می بینم . اصلا نفهمیده بودم که خانم پیر کی تعادلش را از دست داده بود و قل خورده بود و .... پله بالا می رفت و خانم دیگری هم آن زیرها بود که فقط کفشش پیدا بود . من هل شدم. نه می توانستم دستش را بگیرم نه دسترسی به سرش داشتم. نزدیکتر از بقیه هم من بودم. آخرش تنها چیزی که به دستم رسید دامن پیراهن گل گلی خانم پیر بود که از زیر چادرش زده بود بیرون و... .
نوشته شده در جمعه 17 آبان1387ساعت
10:44 بعد از ظهر توسط سمیرا| |
چه باید گفت؟
نوشته شده در چهارشنبه 8 آبان1387ساعت
9:15 بعد از ظهر توسط سمیرا| |
با اینکه سرعت تغییرات و رشد تکنولوژی این قدر زیاد شده است باز باورت نمی شود که با یک کلیک وصل شوی یک جای دیگری.
نوشته شده در سه شنبه 7 آبان1387ساعت
11:11 بعد از ظهر توسط سمیرا| |
گذشت روزها را نمی فهمم. تمام فکر و ذکرم شده تحقیق.
نوشته شده در سه شنبه 7 آبان1387ساعت
11:27 قبل از ظهر توسط سمیرا| |
آن قدر یک سوژه ای را دستمالی می کنند که حال آدم به هم می خورد.از زمانی که این رسانه ی دولتی فهمیده که مردم ما از این روح بازیها خوششان آمده است دیگر ول کن معرکه نیست. تمام فیلمهایش شده ارتباط با ارواح و ماوراء و... .
نوشته شده در شنبه 4 آبان1387ساعت
12:59 بعد از ظهر توسط سمیرا| |
دیروز "آواز گنجشگها"ی مجید مجیدی را دیدم . از من می شنوید هر چه دستتان هست بگذارید زمین و بروید سینما که از دستش ندهید. البته اگر قبلش "دعوت" حاتمی کیا را ندیده اید بعدش حتما بروید و "دعوت" را هم ببینید.
نوشته شده در جمعه 3 آبان1387ساعت
10:34 قبل از ظهر توسط سمیرا| |
ما آدمها همیشه دوست داریم به یاد روزهایی باشیم که تمام شده است. یاد خانه هایی که دیگر زندگی نمی کنیم. یاد دوستانی که دیگر نمی بینیم. یاد چیزهایی که از دست داده ایم.
نوشته شده در چهارشنبه 1 آبان1387ساعت
7:48 بعد از ظهر توسط سمیرا| |


