و گاهی نمی توان مانع جریان رود زندگی شد. پائولو کوئیلو
اما خب با تمام این حرفها و این همه توانایی و البته داوطلب شدن هم اتاقیهای مهربانم برای پاکنویس کردن مصاحبه های پیاده شده بعید می دانم تا یکشنبه بتوانم این همه کار را تحویل بدهم . مگر اینکه تواناییهای بالقوه و بالفعل دیگرم را هم کشف کنم . پ.ن. توجیه توانایی بالقوه ی من در رونویسی برای تحقیق درس دادن استادی است که به سقف زل می زند. صدایش مثل قرص خواب آور عمل می کند و وسط خواب لالایی اش را قطع می کند که : جان بچه ات راست بگو! خواب چی می دیدی؟! .................. پ.ن. بحث سیاست رسانه یکی از بحثهای اولیه ی هر دوره ی خبرنویسی است. در واقع این که سیاست یک رسانه و عوامل برون سازمانی و درون سازمانی( خبرنگار، سردبیر و ...) تا چه اندازه بر جهت گیری یک خبر می توانند تاثیرگذار باشند یکی از عوامل مهم در گزینشگری و دروازه بانی خبر است. دلم یک وقتی می خواهد که بدون فکر پاکنویس نظریه و ... بنشینم فیلم ببینم یا کتابهای نصفه خوانده را تمام کنم . اصلا هم مهم نیست یک روز باشد یا دو روز . چون خودم می دانم که روز سوم حوصله ام حتما سر می رود از بیکاری و هوس می کنم که دوباره بنشینم و غصه بخورم که : چه قدر من این ترم کار دارم! مصاحبه های روش تحقیق! ... . یک جور دیگری بعد از آن ترانه ی فارسی که خواننده ی تاجیکی می خواند با تلفظ متفاوت کلمات: به یکی می گن تو ایرانی ،به دیگری می گن تاجیکی .نه ما جدا نبوده ایم کسی ما را جدا کرده ( مضمون ترانه این بود.) رفتنمان اتفاقی بود و هم صحبت شدنمان با یکی از تاجیکی های مهمان هم. کلی تعجب کرده بود از این که ما چه طور تاجیکستان را نمی شناسیم و معتقد بود جوانان تاجیکی ایران را کاملا می شناسند. راستش اگر من هم از او نخواسته بودم که سرود ملی شان را بنویسد حتما همیشه با خودم فکر می کردم که چه قدر بد شده است که من سرود ملی مان را همیشه فقط خوانده ام و نوشتنش آن همه برایم سخت بود که با مشورت سه نفر دیگر نوشتمش. اما وقتی دیدم او و دوستش با آن خط فارسی اول دبستانی چه سخت سرود ملی شان را نوشتند کلی با دوستم خندیدیم که : انگار این فقط مشکل ما نبوده است . رفتنمان اتفاقی بود و امتحان کردن نمایشگاه غذا و شیرینی تاجیکها اتفاقی تر. و دیدن عجایبی نه در غذا که رفتار مهمانان جشنواره ی " دوشنبه در تهران تهران در دوشنبه " آن قدر شرمنده امان کرد که در اولین فرصت از آن شلوغ بازار خودمان را نجات بدهیم. پ.ن.۱. زبان رسمی تاجیکستان ، زبان فارسی تاجیکی است و زبان روسی به عنوان زبان دوم در مدارس تاجیکستان درس داده می شود. خط رسمی این کشور خط سریلیک است که الفبای متفاوتی از فارسی دارد. پ.ن.۲. به نظرم خیلی زشت است جلوی مهمانانی که آن همه خودشان را فارسی زبان می دانند و خوشحالند که چون زبانشان تغییر کمتری داشته اشعار حافظ و سعدی را بهتر از ما ایرانیها می فهمند مجری ای برنامه را اجرا کند که پشت سر هم از کلمات انگلیسی استفاده کند : " خب ، گروه موسیقی تاجیک برنامه ی خودشون رو در سه پارت ارائه کردند.گفتیم که برنامه ی موسیقی در دو پارت تاجیک و ایرانی اجرا می شه... این گروه تلاش کردند تا برنامه رو در پکیج مناسبی ارائه کنند. " پ.ن.۳. جشنواره ی " دوشنبه در تهران تهران در دوشنبه " از ۲۰ تا ۲۲ آذرماه به مناسبت هفته ی دوستی ایران و تاجیکستان در تهران برگزار می شود. متن کامل خبر کارگردان : فرهاد آئیش بازیگران : مهدی هاشمی، شهاب حسینی، آتنه فقیه نصیری، رامین ناصر نصیر ،صابر ابر ، فرهاد آئیش و ... نمی تونم بگم خیلی عالی بود.حتی شاید عالی هم نبود. ولی حتما خیلی خوب بود. نمی تونم بگم به پای "افرا"ی بهرام بیضایی می رسید یا اصلا در اندازه ای بود که بشه با اون قیاسش کرد یا نه؟ نمی تونم بگم بازیها بد بود.اما فکر می کنم" آتنه فقیه نصیری" تا وقتی "کرگدن" نشده بود خوب بازی می کرد و "مهدی هاشمی" با اینکه خوب بازی کرد اگر با بازیگر بهتری جابه جا می شد اتفاق خاصی نمی افتاد. و البته اگر "شهاب حسینی" با آن گریم پیرمردی اش نقش همکار کمونیست "مهدی هاشمی" را بازی نمی کرد کسی می تونست بازی خوب ( و نه خیلی خوب ) او را داشته باشد ؟ و باز با خودم این جمله را کوتاه و بلند می کنم که اگر کارگردان دیگری کار را اداره می کرد و نه "فرهاد آئیش" ،کار بهتری ارائه می شد یا نه؟ و اماداستان :آیا ما ، مایی که نشسته بودیم که می خندیدیم به قضایای منطقی آقای منطق دان همان کرگردنهای سرگردان در شهر نبودیم؟ زمانی که تنها بازمانده ی آدمیزاده ها (با اعتقاد به برتری آدم بر کرگدن) به بیرون و به ما اشاره می کرد که من چه طور می تونم تنها زندگی کنم؟ شاید بهتره که اونها رو متقاعد کنم که آدم بودن بهتره! اما برای متقاعد کردن باید زبان اونها رو بلد باشم؟ باید بتونم با اونها حرف بزنم و... . پ.ن.۱.قضایای منطقی آقای منطق دان :گربه چهار پا دارد. پیشی چهار پا دارد. پس گربه ،پیشی است . و برای همین سگ هم که چهار پا دارد گربه است. پ.ن.۲. اجرای "کرگدن" تا بهمن ماه در سالن اصلی تئاتر شهر ادامه دارد. مرتبط: حالا که فکر می کنم هیچ نمی دانم چرا ؟ شاید فکر می کردم استفاده از ماهواره کمتر است و مردم برنامه های تلویزیون را بیشتر می بینند. شاید فکر می کردم جنوب شهریها راحت تر می توانند از آنچه فکر می کنند حرف بزنند یا... . نمی دانم چرا؟ ولی امروز وقتی از اول تا آخر "خ. تختی" را رفتم تا نظر آدمهایی را بدانم که سریال روز حسرت را دیده اند حس کردم جنوب شهریها اعتماد به نفس کمتری دارند در بیان نظراتشان. در مورد آنچه فکر می کنند. در مورد آنچه دیده اند. چیزی که وقتی رفته بودم "چیذر" یا "پونک" به این صورت ندیدم . مردمی که شمال شهر زندگی می کردند خیلی راحت تر در مورد فکرهایشان حرف می زدند. هر چه به ذهنشان می رسید در مورد موضوع می گفتند. مدام جوابهای تکراری نمی دادند که "خوب بود." ، "بد نبود." ، " نمی دونم". یا حتی وقتی سوال اول را می پرسیدم پا به فرار بگذارند که :"ببخشید من باید برم. شوهرم منتظره."،" ببخشید دقیق یادم نمی آد." پ.ن. وقتی داشتم از پل عابر پیاده ی نزدیک ایستگاه مترو "شوش" رد می شدم فقط توی ذهنم برای یه لحظه قیافه ی چرک و کثیف اون پل رو با پل عابرپیاده ی نزدیک میدون پونک مقایسه کردم . چرا این قدر تفاوت هست؟! پ.ن.غصه ی این روزهایم پیاده کردن مصاحبه های انجام شده و نشده ی روش تحقیق است و نوشتن تمام "واو" های با ربط و بی ربطی که گفته شده. عکسش را وقتی هفده هجده ساله بود گرفته بودند همان وقتی که شور جوانی اش روزنامه های مجاهدین را به دستهای مشتاق دانستن رسانده بود. به همان جرم نتواسته بود درسش را تمام کند. دوست دارم تمام این روزها را خواب بوده باشم . دوست دارم اگر تمام این روزها را خواب بوده ام زودتر بیدار شوم و ببینم همه چیز مثل همیشه خوب است. اما این روزها چیزی هست که بدجوری اذیتم می کند:"آیا همیشه همه چیز خوب بوده است؟ یا این ما بوده ایم که در توهمات خودمان همه چیز را خوب می دانستیم؟ " پ.ن.۲. مامان فکر می کند من یک دعای ندبه به مهدیه ی تهران بدهکارم ! به نظرم وقتش رسیده که دینم را ادا کنم.
این روزها متوجه شدم که عجیب تواناییهای بالقوه ی خودم را در رونویسی از کتاب برای تحقیق دست کم گرفته بودم که غصه ی کارهای انجام نداده را می خوردم. اگر زودتر خودم را کشف می کردم اینقدر روزهایم به برنامه ریزی برای آخرین هفته ی ترم نمی گذشت.
نوشته شده در جمعه 29 آذر1387ساعت
0:54 قبل از ظهر توسط سمیرا| |
گزارش حضور خاتمی در دانشگاه تهران- دوشنبه - ۲۵/۹/۸۷:
نوشته شده در سه شنبه 26 آذر1387ساعت
1:19 قبل از ظهر توسط سمیرا| |
آخر ترمها فقط دلم یک وقتی می خواهد آزاد بدون کنفرانس نخوانده ، تحقیق ننوشته ، مصاحبه ی انجام نشده ، مصاحبه های پیاده نشده و ... .
نوشته شده در شنبه 23 آذر1387ساعت
11:57 بعد از ظهر توسط سمیرا| |
رفتنمان اتفاقی بود. هیچ فکر نمی کردیم آن قدر خوب باشد که تا آخرش بمانیم. تا آخر آهنگهای سنتی و ترانه های قدیمی که فرهاد کاظمی می خواند . آهنگهایی که بعد از شنیدن آن همه لهجه ی شیرین تاجیکی و آن همه افتخار به زبان فارسی یک جور دیگری به دل می نشست. یک جور دیگری که خانم پیری از وسط سالن فرهنگسرای دانشجو صدا بزند : دوباره . آقا هر چی می تونی شادی بده . دستت درد نکنه.
نوشته شده در چهارشنبه 20 آذر1387ساعت
9:46 بعد از ظهر توسط سمیرا| |
نوشته : اوژن یونسکو
نوشته شده در سه شنبه 19 آذر1387ساعت
1:6 قبل از ظهر توسط سمیرا| |
نمی دانم چرا؟ ولی من و البته خیلی از دوستانم فکر می کردیم مصاحبه ی روش تحقیق اگر به جنوب شهر تهران برسد نتیجه ی بیشتری خواهد داشت.
نوشته شده در پنجشنبه 14 آذر1387ساعت
9:23 بعد از ظهر توسط سمیرا| |
من از شغل آینده ام زیاد نمی دانم شاید اما می دانم این شغل با تمام دوست داشتنی هایش یک چیزی دارد که نمی توانم تحملش کنم آن هم پیاده کردن مصاحبه است!
نوشته شده در سه شنبه 12 آذر1387ساعت
0:2 قبل از ظهر توسط سمیرا| |
خیلی تعجب نکردم چون این روزها عادتمان شده که ببینیم آدمهایی را که کارشان با آنچه خوانده اند از زمین تا آسمان فرق می کند . با این حال وقتی مصاحبه شونده ی طلا فروش بعد از مکث کوتاهی گفت که لیسانس شیمی دارد برایم جالب شد و نتوانستم جلوی خودم را بگیرم که نپرسم:" لیسانس شیمی اینجا چه کارمی کنه؟ " و مرد نگاه کند به دستگاه کوچولوی توی دستهای من و بپرسد : " خاموش شده ؟ این قضیه بازی روزگار بود خانم. شما دوره انقلاب نبودید. به خاطر گرایش... "
نوشته شده در جمعه 8 آذر1387ساعت
11:12 قبل از ظهر توسط سمیرا| |
همه چیز مثل خواب است یا بیداری؟ نمی دانم. یاد خودم می افتم دوباره که لرز افتاده به تنم و صدایم که مثل همیشه ی این جور وقتها بدجور لرزیده است. یاد خودم می افتم که مدام توی ذهنم یک جمله رژه می رود: " آیا وقاحت را پایانی هست؟"
نوشته شده در پنجشنبه 7 آذر1387ساعت
9:28 قبل از ظهر توسط سمیرا| |
پ.ن.۱. من عاشق برنامه ی نود شدم وقتی فیروز کریمی را نشان می داد با آن کفشهای جادویی اش و خبرنگاری که نمی توانست جلوی خنده اش را بگیرد.
نوشته شده در سه شنبه 5 آذر1387ساعت
0:1 قبل از ظهر توسط سمیرا| |


