و گاهی نمی توان مانع جریان رود زندگی شد. پائولو کوئیلو
شاید هم بیشتر تقصیر خودم باشد. هیچ چیزی برای نوشتن وجود ندارد. البته از نوع قابل عرضش! این چند سالی را که دور شده ایم از خانه و دوست داشتنیهای دیروز و امروزمان مدام باید حواسمان باشد که مچ سانسورچیهای خانگی را بگیریم. مدام باید حواسمان باشد که بفهمیم چه اتفاقی افتاده پشت آن لبخندهای ساختگی، آن حرفهای تکراری گزارش روز. پ.ن.این بغض لعنتی کلمه هایم را خورده است. برای شفای همه ی مریضا دعا کنید ... برای خاله ی من هم. همیشه فکرمی کردم آدمها هر چه بزرگتر می شوند اشکشان بیشتر می آید دم مشکشان. حالا فکر می کنم تو که این قدر زود اشکت رسیده به دم مشکت وقتی بزرگتر بشی اصلا برایت اشکی مانده است؟ خیلی وقتها با خودم فکر می کنم اگر تمام آدمها به همان جمله ی : "هرچه برای خود می پسندی برای دیگران هم بپسند" عمل می کردند دنیا باز هم این همه زشت و کریه بود؟ نمی دانم! امید آنکه روزی مشکل دسترسی ام به کامپیوتر و اینترنت در خوابگاه هم حل شود و از استرس ایستادن در صف در سرمای زمستان و گرمای تابستان برای نوشتن دقیقه ی نود هرگونه تحقیق ،گزارش ، مصاحبه ، نقد و کار کلاسی و غیر کلاسی خلاص شوم و البته مجبور نباشم برای گرفتن وقت ۵ ساعت استفاده از کامپیوتر تمام هم اتاقیها و دوستان و آشنایان را جهت گرفتن نوبت به اتاق کامپیوتر خوابگاه احضار کنم. آمین یا رب العالمین چرا؟ چون تمام بازدید ما خلاصه شده بود در زیباییهای شیراز قدیم ! تا دلتان بخواهد می توانم از حمام وکیل حرف بزنم که دربرابر قشنگی باغ ارم کم می آورد ! و یا از ابهت تخت جمشید( پارسه) و آن همه زیبایی و البته خردی که در ساختن پله های کوتاه به کار گرفته بودند ! من اما هیچ چیزی از دنیای شیراز جدید ندیدم! برای همین یک تصویر کسالت بار از شیراز در ذهنم ماند که به همین راحتیها به نظرم پاک نمی شود! خب اگر شما هم ساعت ده شب می رفتید " شاه چراغ" و می دید بازارش بسته و در مسیر رفت و برگشت هم یک مغازه ی باز یا یک موجود جاندار ( محض رضای خدا) وجود ندارد( نبینید) فکر نمی کردید مردم شیراز آدمهای خواب آلودی هستند؟( برای اینکه در اهواز شبهایی هست که مردم ساعت ده می زنند بیرون و می رن کنار رودخونه!) این را وقتی به راهنمایمان گفتم کلی شوکه شد. بعد هم شروع کرد از جاهایی گفتن که مردم شادی را می توانستم ببینم که در مسیرمان نبود. اما وقتی من خ. ملاصدرا را ندیدم یا آن پاساژهای معروف ستاره ی فارس و ... . مگه می تونم فکر کنم آدم شادی هم در این شهر بوده ! شنیدن کی بود مانند دیدن؟ دیروز برای اولین بار صدایم درآمد : استاد !تو رو خدا به من رحم کنید! اینکه شد تز دکترا! ....... پ.ن. آخیییییش ! تعطیلات .سفر.شیراز. حافظیه . خونه . وای نه ! باز هم پیاده کردن مصاحبه! نقد! امتحانها ! ای خدا! کی این ترم تموم می شه!
تنها آن که روزی از مرگ بازگشته است زندگی را ارج می نهد. و من آیا ...؟
نوشته شده در دوشنبه 30 دی1387ساعت
2:0 قبل از ظهر توسط سمیرا| |
بدجوری کلمه هایم را گم کرده ام . به گمانم تقصیر این مک لوهان است و نظریات کذایی اش یا این استوارت هال مطالعات فرهنگی و نظریه ی رمز گشایی اش!
نوشته شده در شنبه 28 دی1387ساعت
7:47 بعد از ظهر توسط سمیرا| |
دوستم فکر می کند باید حق انتخابش را به خودمان بدهند. حق انتخاب دانستن و ندانستن را.
نوشته شده در یکشنبه 22 دی1387ساعت
9:36 بعد از ظهر توسط سمیرا| |
نوشته شده در سه شنبه 17 دی1387ساعت
8:17 بعد از ظهر توسط سمیرا| |
گاهی بعضی چیزها هست که هر چه با خودم کلنجار می روم نمی توانم درکش کنم: چه طور می شود که دو تا بچه قد و نیم قد شیرین داشته باشی اما وقتی اخبار غزه را می شنوی بگویی بی خیال بابا!حقشونه!
نوشته شده در چهارشنبه 11 دی1387ساعت
12:57 بعد از ظهر توسط سمیرا| |
این پست تنها به پاسداشت رفع مشکل دسترسی چندین ماهه ی من به اینترنت خانگی است و رهایی از نشستن در کافی نت و سخت تر از آن رفتن به کافی نت و نوشتن و گاه کپی پیست آن از فلش در بلاگفا.
نوشته شده در سه شنبه 10 دی1387ساعت
12:54 بعد از ظهر توسط سمیرا| |
درست است که من تازه به شیراز رفته ام ! اما هیچ نظری درباره ی مردم شیراز و شیراز جدید نمی توانم بدهم !
نوشته شده در یکشنبه 8 دی1387ساعت
9:14 بعد از ظهر توسط سمیرا| |
استاد روش تحقیقم خونسرد است و آن قدر کم، لبخند می زند که دیروز وقتی خندید فهمیدم خودش هم کمی شوکه شده و شاید دلش به حالم سوخته است! احتمالا تازه یادش آمد که من دانشجوی درس روش تحقیقم ! نه دانشجوی فوق و دکترای مطالعات فرهنگی!
نوشته شده در سه شنبه 3 دی1387ساعت
0:22 قبل از ظهر توسط سمیرا| |


