و گاهی نمی توان مانع جریان رود زندگی شد. پائولو کوئیلو
ترجمه ی پریسا سلیمان زاده و زیبا گنجی داستان: مریم دختر حرامزاده ای است که مسیر زندگی اش او را در ۱۵ سالگی از هرات به کابل و به خانه ی رشید شوهر ۴۵ ساله اش می کشاند. مریم بارها باردار می شود اما هر بار بچه قبل از به دنیا آمدن می میرد. لیلا دختر همسایه ی مریم در جنگ داخلی و در بمبارانها پدر و مادرش را از دست می دهد و از آنجا که رشید او را از زیر آوار بیرون می آورد به خانه ی مریم راه پیدا می کند. از فصل سوم تلاقی زندگی این دو زن است و اتفاقاتی که آنها را در یک جبهه قرار می دهد... "هزار خورشید تابان " خالد حسینی اگر چه مثل "بادبادک باز"ش به دل نمی نشیند و راحت تر می توانی خواندنش را به تعویق بیندازی اما این دلیل نمی شود که برای خواندن صد صفحه ی آخرش توی صف سلف دانشگاه کتاب را باز نکنی و نخوانی. نمی توانی توصیف قوی اش را نادیده بگیری. توصیفهایی که گاهی باعث می شود فکر کنی مریم جلویت نشسته دارد موهای عزیزه را می بافد. زلمای با رشید درگوشی حرف می زند و توی مخاطب همانجا یک گوشه ای کنار سفره نشسته ای و می ترسی مبادا باز رشید غاطی کند و یک مشت خرده سنگ را بریزد توی دهان مریم و وادارش کند که بخورد. نمی توانی ساده و روان بودنش را ندید بگیری. وقتی هر ده صفحه یک بار شماره را نگاه می کنی و هیچ متوجه گذر زمان نمی شوی. هزار خورشید تابان مثل بادبادک باز پر است از غافلگیریهایی که گاهی با خودت فکر می کنی نمی توانی خالد حسینی را به خاطرش ببخشی. هزار خورشید تابان باور پذیری بادبادک باز را ندارد و در باور من مخاطب هنوز نگنجیده است که چه طور این همه بدبختی فقط برای دو زن و چرا این زنها این قدر دیر اراده شان را به کار می گیرند؟ این قسمتش به نظرم شده شبیه سریالهای ایرانی که یک آدمی را پیدا می کنند و هر چه بدبختی است و مصیبت سرش آوار می کنند و ... . مرتبط: دانلود فایل صوتی بادبادک باز با صدای نویسنده عده ای آن قدر تعریف می کنند و از خوبی کار می گویند که با خودت می گویی عجب! اصلا یک وقتهایی فکر می کنی نکند یک جای کار می لنگد که... . دسته ی دوم کار را کلا می برند زیر سوال ! هیچ نکته ای هم پیدا نمی شود نه مثبت نه منفی! یک عده هم بسته به وضعیت کار یکی از این دو حالت را انتخاب می کنند اگر خیلی بد باشد و به نظرشان قابل دفاع نباشد از دسته ی دوم و اگر وضعیت خیلی خوب از دسته ی اول. گاهی هم دسته سوم بازی در می آرن و اصلا یک چیزی می شوند به غیر از همه ی این حالتها! مصاحبه ی پرتره ام دیروز و امروز با هر دو واکنش رو به رو شد. و من امروز مدام با خودم فکر می کنم آیا من پرتره ی مصاحبه شونده ام را بیش از آنچه باید خوب نقاشی کرده ام؟ آیا این ضعف کم و بیش مقبول خودم به خاطر کم کاری ام بود یا اگر کار بیشتری می شد می توانستم بخش منفی مصاحبه شونده را بیشتر نشان دهم؟ اصلا می دونید مسئله ی من چیه؟ توی مملکتی که این قدر دورویی و دورنگی زیاده و ادمها به محض دور شدن نزدیکترین دوستاشون مراسم نخودچی خورون رو شروع می کنند چه طور می شه آدمی رو پیدا کرد که به جز خوبیهای واقعی و حتی ساختگی عیب و ایرادهای طرف را بگه؟ چه طور؟ من مصاحبه پرتره ام را بالاخره نوشتم. رفت و برگشتهای دانشجویی شبیه خواب و بیداری است. هیچ وقت نمی توانی بفهمی کی خوابی و کی بیداری؟ روش تحقیقم تمام نشده و من فکر می کنم اگر من هم مثل استاد روش تحقیقم خونسرد بشوم برای فارغ التحصیلی کارم را تمام خواهم کرد. پ.ن. گوشی مهربون من! دوستان عزیز لطف کنید در طی روزهای آتی خودتان به من پیامک بزنید و شماره تان را بدهید. چون من دیگه هیچ شماره ای رو ندارم! به نظرم با سرعت بالایی که من در نگارش دارم حتما باید در یک صدسالنامه مشغول به کار بشوم. این روزها به پرتره نویس شدن هم فکر می کنم چون تنها کاریست که وقت زیادی می خواهد برای نوشتنش! و البته شیرینی اش از همه ی انواع سبکهای روزنامه نگاری بیشتر! اگر امشب( امروز صبح) کارم تموم بشه من می ترسم.خیلی. کارگردان: داوود فتحعلی بیگی بازیگر: زری اماد تئاتر دفاعیه تمامش تک گویی های یک زن ۳۷ ساله است که بیوه است و ۵۰ دقیقه ی تمام یک ریز می خندد گریه می کند جیغ می زند کتک می خورد چون نمی خواهد زن آقا تقی بشود که چهارتا بچه ی قد و نیم قد دارد. داد می زند فحش می دهد چون نمی خواهد آقاجون بفهمد که یواشکی صیغه ی محرمیت با یک مرد ۵۵ ساله خوانده است.بعد به خاطر آقاجون شوهر می کند به آقا تقی . بچه هایش را بزرگ می کند... زیبایی این کار نه در موضوع- که دوستی معتقد بود موضوعش کلیشه شده است- که در بازی بازیگرش بود وقتی تنها توی تالار کوچک تالار مولوی طوری حرف می زد که حس می کردی دارد با مادرش دعوا می کند از آقاجون کتک می خورد با خاله درددل می کند یا وقتی آقا تقی اصرار می کند که باید به (میوه ی به ) را که برای مربا خرد کرده سرخ کند به خاطر نافرمانی اش کتک می خورد. چاقو رابالا می برد و آقا تقی را ... . .......... پ.ن. "دادگاه هملت" تئاتر ی بود از کورش اسداللهی که به جز بازی فرحناز اصغری سرابی ( نقش هملت) را بازی می کرد بقیه اش خیلی به دلم نچسبید. یه کمی هم دلم برایشان سوخت چون به جز ناهماهنگیهایی که بین خودشان بود و تپق های مدامشان وسایل فنی شان هم مشکل پیدا کرد. هیچ چیز شبیه گذشته نیست نه صورتش نه حرف زدنش نه راه رفتن؟... اگر بتواند دو ثانیه بدون کمک بایستد . این بار دومی است که دارم آدمی را می بینم که باید همه چیز را از اول شروع کند. خندیدن...درد کشیدن... ایستادن ... راه رفتن... . من از صبح دارم به آن سلولهای مغزی فکر می کنم که دکترا گفتن بعد از هر حمله می میرن! به تک تک آن سلولهای کوچک مهم!
... .
نویسنده: خالد حسینی
نوشته شده در دوشنبه 28 بهمن1387ساعت
9:15 بعد از ظهر توسط سمیرا| |
و آیا انسان همان متن نانوشته نیست با همان بازتاب متون؟
نوشته شده در جمعه 25 بهمن1387ساعت
6:33 بعد از ظهر توسط سمیرا| |
نوشته شده در پنجشنبه 24 بهمن1387ساعت
8:55 بعد از ظهر توسط سمیرا| |
دلم صراحت می خواهد.رو راستی. کمی هم جسارت خطر کردن. فقط همین.
نوشته شده در شنبه 19 بهمن1387ساعت
11:43 بعد از ظهر توسط سمیرا| |
همیشه هر کار ی هر نوشته ای ناخودآگاه مخاطبش را به سه دسته تقسیم می کند:
نوشته شده در دوشنبه 14 بهمن1387ساعت
8:47 بعد از ظهر توسط سمیرا| |
ترم جدید شروع شد.
نوشته شده در یکشنبه 13 بهمن1387ساعت
1:11 قبل از ظهر توسط سمیرا| |
همیشه گفتند یه سیب از وقتی که می ره بالا تا بیاد پایین هزار تا چرخ می خوره. زندگی من وقتی بیاد پایین کجا می ایسته؟
نوشته شده در جمعه 11 بهمن1387ساعت
3:3 بعد از ظهر توسط سمیرا| |
به نظر خودم خیلی قشنگ بود. اصلا هم برام مهم نبود که دوربینش کیفیتش صفره ، حافظه اش 4 مگه یا از وقتی خریدمش قیمتش 50-40 تومن اومده بود پایین. خیلی دوسش داشتم . اصلا هم حاضر نبودم عوضش کنم . حسی که الان دارم ( البته در نوع خیلی خیلی خفیفترش )شبیه آدمی است که عزیزش رو کشتند و مدام با خودش فکر می کنه چرا ؟ و همه اش هم آرزو می کنه که کاش مریض شده بود و مرده بود.اگر تا به حال حدس نزدید که چه اتفاقی افتاده باید بهتون بگم که امشب تو خ.نادری گوشی ام را دزدیدند. به همین راحتی! و بدون این که متوجه بشم!
نوشته شده در پنجشنبه 10 بهمن1387ساعت
11:9 بعد از ظهر توسط سمیرا| |
دارم مصاحبه ی پرتره ام را می نویسم. دلمان خوش است که آمده ایم تعطیلات. از صبح می نشینم پای کامپیوتر و مصاحبه پیاده می کنم.امروز هم کار تنظیمش را شروع کرده ام.
نوشته شده در چهارشنبه 9 بهمن1387ساعت
2:18 قبل از ظهر توسط سمیرا| |
نوشته شده در شنبه 5 بهمن1387ساعت
8:54 بعد از ظهر توسط سمیرا| |
و آیا این سایه شوم دارد همین دور و برها پرسه می زند؟
نوشته شده در شنبه 5 بهمن1387ساعت
0:33 قبل از ظهر توسط سمیرا| |
دفاعیه
نوشته شده در جمعه 4 بهمن1387ساعت
11:30 بعد از ظهر توسط سمیرا| |
قدیمها فکر می کردم بازگشت همیشه خوب است اما حالا... .
نوشته شده در پنجشنبه 3 بهمن1387ساعت
1:27 بعد از ظهر توسط سمیرا| |


