تبليغاتX
لحظه های آبی من
لحظه های آبی من

و گاهی نمی توان مانع جریان رود زندگی شد. پائولو کوئیلو

این جمله را هر وبلاگی بروید نوشته است. من هم به جز این جمله چیزی برایتان ندارم به اضافه ی دعا برای خوشیها و شادیهای زیاد و تجربه های زیادتر.

..................................

نبود؟

بهانه نبود؟

بی بهانه می روی؟

شاهد گرانمایه

نوشته شده در جمعه 30 اسفند1387ساعت 4:47 بعد از ظهر توسط سمیرا| |

چرا امسال بوی عید نمی آید ؟ بوی نوروز و خاطرات متفاوت هر ساله اش؟ دلم یک عید خوب می خواهد! یک عید به یاد ماندنی!

دبیر زبان سالهای دبیرستان- امروز که با بچه ها رفته بودیم مدرسه- می گفت هرچه می خواهید بنویسید. وقتی می نویسید و شفاف می گویید که چی می خواهید به آن می رسید. اما من به این فکر می کنم که گاهی بعضی خواسته ها نوشتنی نیست. شاید برای آن که به سایز آرزوهایمان بیشتر از محتوایش نگاه می کنیم. به کوچکی و بزرگیشان. نمی دانم.

نوشته شده در دوشنبه 26 اسفند1387ساعت 10:52 بعد از ظهر توسط سمیرا| |
به گزارش خبرنگار راديو و تلويزيون فارس، در آخرين نظرسنجي مركز تحقيقات سازمان صدا و سيما، مجموعه تلويزيوني «يوسف پيامبر(ع)» پر بيننده‌ترين و جذاب‌ترين سريال سال 87 شد.
...............

به نظرم باید به جای جذابترین(؟) به عنوان جُک سازترین سریال سال ۸۷ شناخته می شد. کی گفته هر سریال پربیننده ای جذاب هم هست؟ یکی از راههای جدید پول دور ریختن ساخت فیلمهای اینچنینی است. خب بله البته که تماشای چنین پول ریختنی جذاب هم هست.

نوشته شده در یکشنبه 25 اسفند1387ساعت 6:38 بعد از ظهر توسط سمیرا| |
تیک تاک

یعنی

زمان

دارد می رود

بی تو

بی من

نوشته شده در جمعه 23 اسفند1387ساعت 11:2 بعد از ظهر توسط سمیرا| |
از پله ها که می آیم پایین از آن ایرباس غول پیکر انگار که آویزان شده باشم ،یاد آن روز می افتم که با بچه ها توی اتاق از لحظه ی رسیدنمان به خانه حرف می زدیم. از حسی که داریم. از بویی که توی شهر حس می کنیم از بلعیدن هوا هر چه قدر که تازه گرد و خاک شده باشد. و از آن وقتی که  با دیدن یک عبا و دیشداشه( دشداشه) توی خیابان چه قدر ذوق زده می شوم و بوی عطر عربی که همیشه یادم می اندازد برگشته ام... .

عبا: چادر عربی

دیشداشه(دشداشه): لباس بلند مردان عرب

نوشته شده در پنجشنبه 22 اسفند1387ساعت 9:34 قبل از ظهر توسط سمیرا| |
کارگردان: مهرشاد کارخانی

بازیگران: حمید گودرزی .... یغما

نیوشا ضیغمی .... باران

داستان : یغما به همراه دوست افغانی اش ماشینها را می دزدند و اوراق می کنند. روزی هنگام برگشت به خانه با دختری آشنا می شود که می خواهد خودش را بکشد . دختری که بعد از نجات دادنش می فهمد با گذشته ی او و مسیر زندگی اش گره خورده است...

-- ازهمان اول با دیدن پوستر فیلم سر در سینما مشخص بود کارخانی کار خودش را خراب کرده است . با انتخاب بازیگرانی که... . فیلم از دو قسمت گذشته و حال تشکیل شده است که البته هر جا رد پایی از حمید گودرزی و نیوشاضیغمی نیست فیلم قوی تر است. اصلا نظر من این است که اگر این دو تا از فیلم حذف می شدند خیلی فیلم بهتری بود. از رجوع به گذشته و برگشت دوباره به حال هم خوشم آمد. گره گشایی فیلم هم خوب بود. اما مشکلش وجود همان دو عنصر اضافه بود که با آن بازیهای ماستشان حال فیلم را هم گرفته بودند.شاید ایراد از ماست که هرکاری با گذشته ی آن قیاس می کنیم. اما ریسمان باز با آن بازیهای جاندارش یک چیز دیگری بود. اشتباه کردی آقای کارخانی... .

نوشته شده در سه شنبه 20 اسفند1387ساعت 6:58 بعد از ظهر توسط سمیرا| |
استاد روش تحقیق را دیدن یک طرف و این که راضی بشود وقتی را برای جواب دادن بگذارد یک طرف دیگر.

از سرویس خوابگاه جامانده ام. برای یک ربع راهنمایی گرفتن از استادی که دانشجو باید پای اتاقش مقداری سبز شود، مقداری شبیه تیر چراغ برق خشک شود و صاف بایستد تا جواب بگیرد. جواب  بگیرد به شرطی که استاد کلاس نداشته باشد. به شرطی که استاد دانشجوی کارشناسی ارشدی نداشته باشد که راهنمایی اش کند. به شرطی که نخواهد تلفنی صحبت کند و تو همان طور که هنوز پایت از حدود در به داخل تجاوز نکرده است پا را پس بکشی که مبادا  وقتی  هنوز کلمه ها از دهانت بیرون نیامده با در اتاق برخورد کنی چون استاد فقط حواسش به تلفنش هست و نه به تو یا کلمه های بر زبان نیامده ات.  

استاد روش تحقیقم می گوید:به هر حال باید تا آخر اردیبهشت کار را تحویل بدهی.

من کمی روضه ی تحلیل محتوایی می خوانم یعنی اینکه استاد سخت است هم تحلیل محتوای روزنامه انجام بدهم هم روش تحقیقی که از خوش شانسی ما کیفی هم شده است.

از سرویس خوابگاه که جا می مانم توی اتوبوس چیتگر مجبور می شوم گوشم را بگذارم در معرض یک گروه دختر دانشجو که یک ریز حرف می زنند . یک گروه که نمی دانم این همه حرف را از کجا می آورند . دلم می خواهد ساکت شوند و آن خنده هایشان را از همه دریغ کنند. آن صدای شاد و حرفهایشان را هم.

دلم می خواهد بهشان بگویم که حالم خوب نیست. لطفا ساکت!

اما حال این حرف را هم ندارم. حال و حوصله ام انگار که رفته است. گاهی به مادر و دختر کناری ام نگاه می  کنم گاهی به این گروه پر حرف پر سر و صدا.

دلم می خواهد بگویم خسته ام. اما چون نمی دانم از چی؟ حرف نمی زنم. هیچی نمی گم. هیچی. 

نوشته شده در سه شنبه 20 اسفند1387ساعت 0:2 قبل از ظهر توسط سمیرا| |
سال ۸۷ هم دارد تمام می شود. سال ۸۷ با روزها و اتفاقات عجیبش و آدمهای عجیبترش.

سال ۸۷ به همان زودی که آمد دارد می رود.زود...

نوشته شده در یکشنبه 18 اسفند1387ساعت 7:17 بعد از ظهر توسط سمیرا| |
چقدر

ببافم با این میل بافتنی های زنگ زده؟

تمام گوسفندان جهان لخت شدند و

شال رویاهایم تمام نشد.

زمستان!

نمی روی؟

شاهد گرانمایه

نوشته شده در دوشنبه 12 اسفند1387ساعت 7:13 بعد از ظهر توسط سمیرا| |
بارها شنیده بودم آنهایی که کتابی را می خوانند و بعد فیلمی را که از آن کتاب ساخته شده می بینند از فیلم خوششان نمی آید. بعضیهامعتقدند علتش این است که هر خواننده تصویر دیگری از شخصیتها برای خودش دارد تصویری که گاه با آنچه در فیلم می بیند کاملا متفاوت است.بعضیها هم فکر می کنند چون حذف و اضافه هایی در فیلم صورت می گیرد و نقش خواننده را در ساختن داستان کم رنگ می کند و یک نسخه ی دیگری از داستان به خواننده می دهد خواننده از فیلم خوشش نمی آید.

دیدن فیلم "بادبادک باز" برای من و دوستم شبیه مرور کتاب بود. ما از فیلم لذت زیادی نبردیم در واقع این کتاب بود که به یادمان می آمد و جمله های داستان. بعد هم فکر می کردیم  چرا اینجاش رو نشون  نداد؟  چرا امیر زودتر نماز خوند؟ چرا سهراب خودکشی نکرد؟ یک جاهایی هم که دقیقا شبیه داستان بود کلی خوشمان می آمد و به هم می گفتیم:ببین این همون کوچه است که آصف و دوستاش حسن رو می گیرند  و ... . شاید اگر رمان "بادبادک باز با زاویه دید اول شخص نبود هماهنگی داستان و فیلم بیشتر می شد . در داستان خالد حسینی آنچه بیشترین لذت را به مخاطب می دهد روراست بودن راوی با خودش هست . با درونیات و احساسات خودش. اما از انجا که فیلم این امکان را به مخاطب نمی دهد و با زاویه ی سوم شخص به همه چیز نگاه می کند روایت صادقانه ی "امیر" از خودش هم از دست می رود  و ما نمی توانیم بفهمیم امیر وقتی در جشن تولدش مجبور می شود به آصف دست بدهد و از او تشکر کند دقیقا چه احساسی دارد؟

نوشته شده در جمعه 9 اسفند1387ساعت 11:2 قبل از ظهر توسط سمیرا| |
آنجا زیارتگاه بود شاید. و آیا آنها همان مقدسات گمشده ی ما نبودند؟ آیا آنها نیاز مند تقدیس نبودند به پاسداشت روزهایی که کودکان ناتوانشان را توانا کرده بودند؟ و آیا تقدیر ما همه این خواهد بود؟ ناتوانی در ابتدا و انتها و توانایی در میانه ی زندگی؟ و ... . 

انگار که آخرش شبیه به هم است چه مثل بنجامین باتن سیر زندگی ات برعکس باشد و از پیری به کودکی برسی چه مثل آنها ،هزاران پدر و مادر تنها ،توی کهریزک زندگی کنی. آخرش ناتوانی است و حسرت روزهای از دست رفته. آخرش بنفشه ی ۵ است و چشمهای اشک آلود.

 

نوشته شده در سه شنبه 6 اسفند1387ساعت 7:55 بعد از ظهر توسط سمیرا| |
"میلیونر زاغه نشین" اسکار را برد. این دو تا مطلب را هم بخوانید . جالب است . شاید آن روی دیگر سکه:

زاغه نشین میلیونر؛ آبكي بادكنكي

جایزه ی میلیونر نشین

نوشته شده در دوشنبه 5 اسفند1387ساعت 6:51 بعد از ظهر توسط سمیرا| |
هیچ نمی فهمم دارد چه اتفاقی می افتد ازظهر تا حالا؟ این ریزه ها که از آسمان می بارد برف است یا باران؟
نوشته شده در یکشنبه 4 اسفند1387ساعت 9:22 بعد از ظهر توسط سمیرا| |
حس دیر رسیدن دارم.شاید هم جا ماندن. زیاد. مثل وقتی اتوبوس مدرسه ته خیابان بود و من اولش.
نوشته شده در یکشنبه 4 اسفند1387ساعت 7:57 بعد از ظهر توسط سمیرا| |
میلیونر زاغه نشین تصویری است طبیعی ، زیبا ، اصیل و واقعی از یک زندگی . اگر چه داستان این فیلم هندی است اما به جز تیتراژ پایانی هیچ ربط دیگری به فیلمهای هندی ندارد. انتخاب بازیگرشان هم حرف ندارد مخصوصا کوچولوهای داستان.

مرتبط

میلیونر زاغه نشین 

"میلیونر زاغه‌نشین" برنده هفت جایزه بفتا شد

 

 

نوشته شده در شنبه 3 اسفند1387ساعت 11:44 قبل از ظهر توسط سمیرا| |
امضا برای آن که نوروزمان و خاطراتش همیشه بماند . برای ثبت در تقویم سازمان ملل.

نوشته شده در پنجشنبه 1 اسفند1387ساعت 10:17 بعد از ظهر توسط سمیرا| |