تبليغاتX
لحظه های آبی من
لحظه های آبی من

و گاهی نمی توان مانع جریان رود زندگی شد. پائولو کوئیلو

گوی دُردانه ای

شفاف

غلتان

بر دستان تو

می لغزد

بی آنکه

گریسته باشم

فروردین ۸۸

نوشته شده در یکشنبه 30 فروردین1388ساعت 9:30 بعد از ظهر توسط سمیرا| |
پ.ن.۱. آقای سلحشور دستشان درد نکند واقعا که این همه زحمت کشیده اند و ایده ی به آن قشنگی  (بوی پیراهن یوسف) را به  شدت خراب کرده اند! خسته نباشيد جدا!

پ.ن.۲.  نظر من نسبت به اين تغييرات آب و هوايي شگفت انگيز و جالب( جا به جايي بهار و زمستان) پيدايش يک عصر يخي ديگر است البته از نوع واقعي اش نه اون کارتون بامزه اي که احتمالا ديده ايد! 

پ.ن.۳. بر اساس تجربه اي که امروز به دست آورديم بهتر است در تونل وحشت پارک ارم تهران را گل بگيرند  بس که جک بود... . 

نوشته شده در شنبه 29 فروردین1388ساعت 0:29 قبل از ظهر توسط سمیرا| |
من

آتشفشانی هستم

خاموش

بر زمینی مسطح

که کشاورزانش

سنگهای مذاب

 درو می کنند

فروردین ۸۸

نوشته شده در چهارشنبه 26 فروردین1388ساعت 8:6 بعد از ظهر توسط سمیرا| |
دیگر

تمام راهها

به رُم

ختم نمی شود

شاید

به چاهی

که در اعماقش

رستمی خونین

تیری را

به سوی تو

نشانه رفته است

فروردین ۸۸

نوشته شده در دوشنبه 24 فروردین1388ساعت 6:22 بعد از ظهر توسط سمیرا| |
یک وقتهایی فکر می کنم هیچ چیز و هیچ کس نمی تواند مرا از این فضای مجازی جدا کند و باعث شود از خط نوشته های گاه و بی گاه و کوتاهم دست بردارم اما وقتی این چیزها را می خوانم ... . راستش نمی دانم اگر این لایحه تصویب شود چه می کنم؟ 
نوشته شده در یکشنبه 23 فروردین1388ساعت 8:45 بعد از ظهر توسط سمیرا| |

دفعه ی قبل که رفتم و نتیجه نگرفتم به همه ی دوستان و هم اتاقیها گفته بودم که جای دلگیری است . هوا نیست. همه جا تیره و تار است.

دوستی هم بد نگاهم کرده و بعد خندیده بود و گفته بود: فکر کردی چه خبره ! دادگاهه دیگه!

این بار اما فضای سرد و کدرش زود تمام شد . نه فقط به خاطر اینکه زود نتیجه گرفته بودم و خوب هم. شاید بیشتر به خاطر خانم مهربانی بود که سرپرستی یکی از شعبه های اجرای احکام را داشت و به نحوی خودش را قاضی می دانست. نه مرا زجر کش کرد، نه داد زد، نه اخم کرد و نه حتی وقتی گفتم نمی دانم دقیقا چه می خواهم عصبانی شد. تمام مدت لبخند زد و من مدام فکر می کردم : تو را چه به اینجا بانو!

انتخاب پرونده برا ی نوشتن گزارش دقیقا شبیه به این بود که شما بروید توی یک بوتیک و به صاحبش بگویید یک مانتوی ساده می خواهم که تور مور هم بهش آویزان نشده باشد: یه پرونده ی جعل اسناد اگر نیست سرقت که زندانی هم داشته باشد.  و طرفتان هم بگوید: اتفاقا یک سرقت دارم. خوبش رو هم دارم.

بعد از انتخاب پرونده نوبت پرو بود. من کنار میز خانم مهربان نشستم و شروع کردم به خواندن پرونده ی سرقت. و البته هر پرونده ای هم که می آمد از خانم مهربان می پرسیدم که قضیه چی بود؟

نه اینکه فکر کنید من بودم فقط که سؤال می کردم . خانم مهربان جدای از پرسیدن رشته و این حرفها وقت اضافه ای را که پرونده نداشت و اتاق خالی بود قانون آئین دادرسی کیفری را می خواند و جاهایی را که فکر می کرد ممکن است به مطبوعات مرتبط شود برایم می گفت .

راستش را بخواهید دادگاه و دادسرا هنوز هم برایم تلخ است. خاکستری. حتی اگر همه ی کسانی که آنجا می نشینند مثل خانم مهربان باشند. نمی توانم بعضی چیزها را برای خودم حل کنم. مثلا پدر و مادری که آمده بودند پول دیه پسرشان را بگیرند که در تصادفی فوت شده بود و به قول خانم مهربان اگر چه مادر می گفت که فرقی نمی کند بخشی از پول سهم پدر فعلا به حساب مادر باشد اما پدر انگار برای نوشتن رضایت نامه دست و دلش می لرزید!

 

نوشته شده در یکشنبه 23 فروردین1388ساعت 0:54 قبل از ظهر توسط سمیرا| |
این یادداشت جواد طوسی را بخوانید حتما. من که کلی حال کردم. به نظرم جواب آقای فراستی را هم داده است تا بداند حسودی به اخراجیها از آن حرفهاست.
نوشته شده در پنجشنبه 20 فروردین1388ساعت 11:1 قبل از ظهر توسط سمیرا| |
من

کوهی را

 بر دوش می کشم

شفاف

نمناک

کوهی را

که فرهادش خواب رفته است

فروردین ۸۸

نوشته شده در دوشنبه 17 فروردین1388ساعت 9:39 قبل از ظهر توسط سمیرا| |
تا حالا شده که رفته باشی برای خریدن یک چیزی که خیلی لازم داری.یک چیزی که فکر می کنی اگر نداشته باشی اش یک قسمت مهم زندگی ات مختل می شود. همه جا را می گردی . اما آخرش وقتی که خیلی دیر شد کلی چیز دیگر خریده باشی که نمی خواستی اشان و آن که اصل بود را نه. آن وقت یک نا امیدی بزرگی پنجه می اندازد روی روحت. وقتت تمام شده و آنچه که می خواستی نیافته ای.تمام شده است. همه چیز.
نوشته شده در دوشنبه 10 فروردین1388ساعت 12:21 بعد از ظهر توسط سمیرا| |

همه شان شبیه به یک چشم بزرگ شده اند که مدام می کاوندت. روحت و جسمت را.

دوست دارم پلک آن چشم بزرگ بسته شود. آن چشم بزرگ که بعضیها معتقدند اگر در دروازه را هم ببندی آن را نمی توانی ببندی.

دوست دارم همه  را بالا بیاورم. تمام حرفها و نگاههایشان را.

نوشته شده در یکشنبه 9 فروردین1388ساعت 6:24 بعد از ظهر توسط سمیرا| |

بازیگران: هر کسی که در سینمای ایران بازی کرده است یا از در سینماهای ایران رد شده است.

کارگردان:مسعود ده نمکی

داستان: ادامه ی اخراجیهای یک با حضور دسته جمعی ملت ایران در عراق و اسارت همه ی بازیگران قسمت قبل.

به نظر می رسد آقای ده نمکی به شدت خوشحالند و از جمله ی آخری که در پایان بندی فیلم نوشته بودند " این داستان ادامه دارد؟" سرخوشانه  قصد ادامه دارند و احتمالاْ تا سال ۱۳۹۰ پنج شش نسخه ی دیگر از اخراجیها را روانه ی بازار می کنند. شاید هم از این سریالهای ۹۰ قسمتی بسازند و شاید هم قصد داشته باشند تا ازدواج ندیده های " بایرام باقالی " را هم نشان بدهند.به هر حال دیشب کلی خندیدیم. از آنجایی که ما ملتی هستیم به شدت سرخوش و دلمان می خواهد کسی باشد که برایمان مدام شعارهای رنگارنگ بگوید و ما را شارژ کند این فیلم به مذاق همه ی اهالی موجود در سینما ساحل اهواز خوش آمد و ملتِ سرخوشتر از همه ی ایران یعنی اهوازیها با هر جابجایی در فیلم شروع به دست و سوت زدن در سالن سینما نمودند. ناگفته نماند ما نیز کمی تا قسمتی ایشان را به علت جو زدگی همراهی نمودیم. جُک ماجرا آنجا بود که از پنج سینمای موجود در اهواز سه سینما مفتخر به پخش فیلم "اخراجیهای ۲" شدند و  از فیلمهای روز و نصفه روز سینمای ایران تنها "سوپر استار " و " گناه من" به اهواز رسیدند.این باعث افتخار اهوازیهاست که ته مانده ی فیلم تمام ایران به اهواز می رسد و  هیچ جشنواره ی فیلم درست و حسابی  هم به اهواز نمی آید. البته که ما این را از بی عرضگی مسئولین مربوطه می دانیم که بعد از سالها تنها کاری که برای سینماهای اهواز انجام داده اند عوض کردن اسمها به اسم قدیمی( قبل از انقلاب) و تعمیر سالنهای درب و داغون بوده است. اگرچه این تعمیر هم به نظر می رسد نتیجه ی چشم و هم چشمی با سینما ساحل تازه تاسیس ( حدود ۵-۴ سال) بوده باشد و نه تحول فکری .

مرتبط: 

خلاصه داستان "اخراجی ها 2"

گزارش تصویری اخراجی ها2..کاوازاکی جای سوزوکی را گرفت! (به روایت ده نمکی)

 

نوشته شده در یکشنبه 9 فروردین1388ساعت 10:54 قبل از ظهر توسط سمیرا| |

مهران مدیری " باغ گیلاس " خوشبختانه به "مرد۲هزار چهره "ای رسیده است پخته تر از "مرد هزار چهره "ی نوروز سال پیش. عمیق تر و طنازتر از گذشته. طنز ایران باید به وجود آدمهایی این چنین به خود ببالد.

مرتبط:

مرد هزار چهره

 

نوشته شده در جمعه 7 فروردین1388ساعت 1:58 بعد از ظهر توسط سمیرا| |
میل به روایت

در من می جوشد

بی آنکه گوشی یافته باشم

شنوا و پرهیزکار

فروردین ۸۸

نوشته شده در پنجشنبه 6 فروردین1388ساعت 0:26 قبل از ظهر توسط سمیرا| |
خدایا

اراده ی ما را از ما دریغ مکن

و توان خود برگزیدن را

نه دیگران برای ما برگزیدن

و انتخاب ما از برگزیده ی دیگران.

"آمین"

نوشته شده در شنبه 1 فروردین1388ساعت 7:24 بعد از ظهر توسط سمیرا| |