تبليغاتX
لحظه های آبی من
لحظه های آبی من

و گاهی نمی توان مانع جریان رود زندگی شد. پائولو کوئیلو

خیلی خوب است که زندگی در ایران با این سرعت رو به پیشرفت و آبادانی است! از شبی که وزرای پیشنهادی معرفی شدند قند توی دلمان آب می شود. مخصوصا خانم وزیر بهداشت و دلایلی که برای حضورشان در کابینه وجود دارد:دوست داشتنی بودن! علاقه ی ویژه ی شخص رئیس جمهور! حجب و حیای خانمها برای بیان مسائلشان به شوهرانشان البته فقط در مورد چکاپ سالیانه! 

نوشته شده در شنبه 31 مرداد1388ساعت 4:55 قبل از ظهر توسط سمیرا| |
امروز رفتم دل خوش تئاتری ببینم و راستش هیچ چیز ندیدم جز مقدار خیلی زیادی حرکات موزون. البته اگر از این حرکات به اصطلاح فرم درست و به جا استفاده می شد خوب بود ولی یک مقداری زیاد خالی بود. اصلا هیچی نداشت. اولش با خودم گفتم خیلی هم بد نیست که دیالوگ کمتر استفاده کرده اما بعد دیدم کلا دیالوگ ندارد. اسم تئاتر "افسانه ی ترنج" بود به کارگردانی مشترک زهرا شوشتری و میلاد هارونی . حالا کاش پشت رفتارشان یک معنایی بود یک داستانی یک حادثه ای یک روایت خطی. باور کنید تمام تلاشم را کردم که از سالن راضی بیام بیرون.حالا راضی نه حداقل ناراضی نباشم. به جای چند تا از شخصیتها هم از عروسک استفاده کرده بودند. دلیلش را نمی دانم. به نظرم این کارشان خوب که نبود بد هم بود. چون تمام حواس مخاطب می رفت به آدمهای سیاه پوشی که عروسک گردانی می کردند. آخرش هم فاتحان نمایش اهواز خودشان را معرفی کردند و از آنجا که توی سالن ده پانزده نفر بیشتر نبودند و تعداد بازیگران با تماشاچیان تقریبا برابری می کرد خودشان برای خودشان ذست می زدند. جالبش حرف کارگردان بود که گفت از بازی هرکدام خوشتان آمده بیشتر دست بزنید! اعتماد به نفس هم خیلی خوب است وقتی هیچ کس بازی نکرده از چی باید تعریف کرد. حالا من مخاطب عام. من ناوارد به تئاتر. فرض بر این که این تئاتر خیلی عالی بوده و چشم بصیرت نداشته ام من که این همه بازی خوب را ندیده ام . د آخه مرد حسابی تپق توی همان دو سه تا دیالوگ دیگه چه صیغه ای بود! همان حرکات فرم را هم وقتی پنج روز دیگه اجرا تموم می شه نباید بی نقص انجام می دادید؟ تمام حرکات که ناهماهنگ بود. انگار تمرین است. موزیک هم که ... . بی خیال. به ما نیومده تئاتر اهواز!

پ.ن. قبلا یکی دو تا از کارهای بچه های اهواز را دیده بودم. هیچ وقت به این خرابی نبود.

پ.ن. ۱. حقیقتش توقع زیادی نداشتم ولی خب نه دیگه اینکه یه عالمه تصویر بی ربط و بی معنی ببینی. مجبور نکرده اند کسی را که هر چه رسید دستش بنویسد و اجرا کند.  

پ.ن.۲. نگهبان تالار همان اول که رسیدم و خواستم بلیط بخرم گفت خانم ارزش نداره بلیط بخری !اگر تونستی یه جوری برو  تو که نبیندت .

نوشته شده در دوشنبه 26 مرداد1388ساعت 3:57 قبل از ظهر توسط سمیرا| |

- هر چند دهقانان همواره استثمار می شدند ، بندرت شورش می کردند و چون شورش می کردند ، شورش شان نه شکل قیام توده بلکه گریز توده ای از زیر سلطه ی یک ارباب به "قید حمایتِ" اربابی دیگر ، به خود می گرفت.

- اما تا آنجا که این افراد پابند علایق گروهی بودند ، نتوانستند بر موانع محلی فائق آیند ، منافع ملی خود را به صراحت دریابند و از این رو از ایجاد طبقات اجتماعی-سیاسی در ماندند. همین نبود ِ طبقات موثر ، پیامدهای دامنه دار سیاسی داشت؛ زیرا مادام که حکومت مرکزی با نیروهای فراگیر در سطح کشور مواجه نبود ، سلسله ی قاجار می توانست با همان شیوه ی استبداد شرقی ، به اصطلاح خود آن عصر ، بر جامعه مسلط باشد.

پ.ن. ایران بین دو انقلاب، نویسنده :یرواند آبراهامیان

پ.ن.۱. این هم تکه ای از شرح حال ما ایرانیها در قرن سیزدهم که در قرن پانزدهم باز شاهدش بودیم.

نوشته شده در شنبه 24 مرداد1388ساعت 9:29 قبل از ظهر توسط سمیرا| |
یه میس* می زنم

تا برام برقصی

تو ناز می کنی

من باز میس می زنم

* میس: Miss call

پ.ن. تعجب نکنید این یکی از جدیدترین ترانه های این مرز و بوم است که شما توانسته اید با خواندن این وبلاگ زودتر از سایرین به متن آن دسترسی پیدا کنید. امروز به لطف یکی از همسایگان ناشناس که دو ساختمان ان طرف تر زندگی می کنند و مراسم عروسی یکی از فرزندانشان را در حیاط ساختمانشان برگزار کردند من هم به متن این ترانه نایاب دسترسی پیدا کردم.شرمنده که  ادامه ی متن را نمی توانم برایتان بنویسم چون به قدری مجذوب همین دو بیت شده بودم که ذهنم یاری به خاطر سپردن بقیه را نداشت. اما مضمون ترانه از این قرار بود که یک عدد پسر دم پنجره ی خانه ی یک عدد دختر رفته و بعد از داستان میس زدن و اینها فریاد زده است:دوست دخترمی! ( دوست دخترم هستی!) خواننده ی مذکور پس از بیان این جمله گفت: "عاشقم! "وی این عبارت را دو بار بیان کرده و به صورتی گفت که انگار از توی آب درآمده است زیرا نفس نفس می زد و پس از بیان هر عبارت نفسش به گونه ای کم و زیاد می شد که احتمال مرگ وی به ۹۹٪ می رسید! شایان ذکر است وی عبارت "دوست دخترمی! " را به گونه ای فریاد زد که تا صد کوچه آن طرف تر هم صدایشان انعکاس یافت!

پ.ن.۱. چون این ترانه ابتدای مراسم یعنی زمانی که هنوز هوا روشن بود خوانده شد احتمال می رود وی برای تست صدا و یا جلب توجه و یا هر قصد و منظور دیگری که توی سر خودشان بوده ، خوانده است.

پ.ن.۲.خیلی خوب است که موسیقی ما مثل تمام اتفاقات دیگر این مرز و بوم تا بدین درجه از خود رشد و شکوفایی نشان داده اند.

 

نوشته شده در پنجشنبه 22 مرداد1388ساعت 11:34 بعد از ظهر توسط سمیرا| |
دلشان می خواست

چشم مردم را گریان بینند

گاز اشک آور را ول کردند

خنده آور بود

عمران صلاحی - تهران - شهریور ۵۷

پ.ن. داشتم فکر می کردم چرا بعضی شعرهای قدیمی  را هنوز هم می توانیم تکرار کنیم بدون اینکه حتی کلماتش به نظرمان تکراری بیاید؟

نوشته شده در سه شنبه 20 مرداد1388ساعت 6:1 بعد از ظهر توسط سمیرا| |
راستش را بگویم اولش شوکه شدم وقتی فهمیدم که اشتباه کرده ام. فکر کنید سه ماه از خریدن کتاب گذشته بود و کتاب قبلی را هنوز تمام نکرده داشتم برای این یکی نقشه می کشیدم که حتما رمان باشد. چون دلم یک رمان هندی می خواست با همان واکاویها و اکتشافات و توصیفهایی که از "همنام " جومپا لاهیری به یادم مانده بود. هشتاد نود صفحه از کتاب را خواندم بعد تازه فهمیدم قسمت دوم یک داستان دیگری بوده است. فکر کنید تمام داستان دوم را که می خواندم دنبال یک سرنخی بودم از شخصیتهای قبلی داستان و باورم نمی شد که مجموعه داستان کوتاه خریده ام.

 تا حالا هیچ آدمی(از دوستان و اطرافیان خودم ) پیدا نشده که محض رضای خدا این دو سه کتاب هندی را که خوانده ام بخواند حداقل برگ بزند. اصلا نمی دانم چه نیروی دافعه ای در این کتابها هست که حتی اگر دستشان می گیرند که بخوانند باز نصفه نیمه رهایش می کنند. اما برعکس همه ، خودم کتابهای هندی را که می گیرم دستم حتی اگر کُند بخوانم دلم نمی آید بذارمشان کنار.

حالا هم که اشتباهی به جای رمان مجموعه داستان کوتاه خریده ام از داستانهایش بدم نیامده است اما خب دوست داشتم دنباله ی همان ماجرای روما را در داستان "خاک غریب" می خواندم. 

پ.ن.باور کنید کتابهای هندی آن قدرها هم که فکر می کنید بدمزه نیست. خیلی هم خوشمزه است.کافی است بچشید! 

نوشته شده در یکشنبه 18 مرداد1388ساعت 8:24 بعد از ظهر توسط سمیرا| |
خداوند پدر محمود دوم را بیامرزد که ما را از این جهل همیشگی نجات داده و چهره ی منافقین و براندازان نرم و گروه مخملیها را که با سلاح گرم و سرد برای ملت ایران دردسرآفرین شده اند نمایان کرد.

از وزارت بهداشت دولت محمود دوم خواستاریم علاوه بر تلاشهای بی دریغی که در راستای شیوع آنفولانزای آ( خوکی) در وطن اسلامی انجام می دهند نسبت به تغییر فرم گوشهای ملت ایران که همزمان با شیوع آنفولانزا در ممالک غربی بود توجه خاص و ویژه مبذول دارند.چرا که گوشها کمی تا حدی نسبت به گذشته بزرگتر  شده اند.

نوشته شده در یکشنبه 18 مرداد1388ساعت 10:47 قبل از ظهر توسط سمیرا| |

" تاریخ مزخرف است." این جمله خوشبینانه ترین نظری است که روزی هنری فورد درباره ی تاریخ اظهار کرده است  زیرا در عصر کتاب می زیسته . نیل پستمن نویسنده ی آمریکایی با بیان عبارت پیشین در کتاب " زندگی در عیش ، مردن در خوشی " می گوید که واقعیت تاریخ را امروزه پریز برق و آنتن تلویزیون بیان می کنند:" تاریخ اصلا وجود ندارد."
....


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه 17 مرداد1388ساعت 1:57 بعد از ظهر توسط سمیرا| |
چی باید بگم؟ دیگر حتی نمی دانم باید برای کابینه ی جدید و آدمهایش ناراحت باشم یا خوشحال؟ حس سقوط دارم.

پ.ن. یک طنابی توی دستم هست که نمی دانم تا کی و کجا می توانم بگیرمش. امیدوارم.  هنوز امیدوارم.

۱.حرفهای زلایا و دوستانش را باور نکنید

۲. گزينه هاي احتمالي تصدي مسئوليت هاي كابينه 

۳. بار دیگر مسجد ضرار (شریعتمداری)

۴.من از هیچ کس نمی ترسم ( اسفندیار رحیم مشایی)

نوشته شده در چهارشنبه 14 مرداد1388ساعت 10:12 قبل از ظهر توسط سمیرا| |
کتاب "دود مقدس" شیوا مقانلو را می خوانم. یک مجموعه داستان کوتاه.کند می خوانم. کتاب عجیبی است. تشبیهات دوست داشتنی و فضای متوهمی که سخت می توانم با متنش ارتباط برقرار کنم اما دلم  نمی آید بذارمش کنار. مثل یک معجون قطره قطره می چکانمش در گلو. یک معجون عجیب  و غریب از کلمات.

پ.ن." شب شیطان" اسم یکی از داستانهای مجموعه است.

نوشته شده در سه شنبه 13 مرداد1388ساعت 5:48 بعد از ظهر توسط سمیرا| |
امروز "ایران دخت" را خریدم و باورتان نمی شود که چه قدر لذت بردم از همان گذرا خواندن مطالبش. از حضور گروهی که هنوز می توانند مطالبی بنویسند که رنگ سیاست و این روزها نیست لذت بردم . نشریه ای آن قدر شاداب و رنگارنگ که هر صفحه دوست داری تمام مطلب را تا آخر بخوانی. آدمهایی که بی دغدغه نیستند اما می توانند در این فضای همیشه سیاست زده هنر و جامعه و فرهنگی را ببیند که هنوز می تواند شاداب و رنگین کمانی باشد. باور کنید که این روزها ان قدر همه جا را سیاه و سبز و قرمز دیده ایم که شاید کم کم  تشخیص رنگمان دچار مشکل شود.باور کنید که حضور این چنین آدمهایی این روزها غنیمتی است و نوشتن این چنینی هنری نایاب. باور کنید که دنیا به آخر نرسیده است. باور کنید که این روزها حسن زیادی داشته است برای همه ی ما. خب باشد برا ی من بیشتر از شما. چون چیزهایی را دیدم و یاد گرفتم که اگر لطف محمود الف.ن نبود هرگز به آنها نمی رسیدم. و قبول دارم که دیگرانی هزینه ها را پرداختند که کمترین سود را بردند.

امید. تنها سرمایه ی ماست.امیدمان را از دست ندهیم.

پ.ن. جمله ی آخر یک مقدار تبلیغاتی شد. می دونم.

نوشته شده در دوشنبه 12 مرداد1388ساعت 2:14 قبل از ظهر توسط سمیرا| |
م.ع.الف را آن قدر خوب نمی شناسم. مثل خیلی آدمهای دیگر که خیلی خوب نمی شناسم. اما بعضی آدمها را از روی یک سری نشانه ها می شود فهمید که چه کاره اند! من که باور کردم. شما باور نکردید؟ چه حرفها؟ عجیب است که شما جز آن ۲۴ میلیون نبوده اید!

پ.ن. دلم فقط برای خونهایی می سوزد که بی گناه ریخته شد!

پ.ن.۱. توجه کردید که بازپرسها چه قدر مهربان بوده اند. شما چی ؟ دوست ندارید یک سر بروید مهمانی اوین؟

- من، نه ، خیلی ممنون. وقت مهمونی ندارم. ضمن این که کاری هم نکردم که لیاقت همچین ضیافتی را داشته باشم. به جان خودم.اصلا ما را چه به این مهمانیهای اعیانی؟

نوشته شده در یکشنبه 11 مرداد1388ساعت 2:3 قبل از ظهر توسط سمیرا| |
خوشبختانه یا بدبختانه من هم به بینندگان" لاست" (گمشده) پیوستم. و البته که می دانم با تاخیر زیاد. اگرچه بعضی چیزها تاخیرش خیلی هم بد نیست.

پ.ن. ....

پ.ن. این مطلب اعتماد را بخوانید . خالی از لطف نیست.

نوشته شده در چهارشنبه 7 مرداد1388ساعت 2:11 قبل از ظهر توسط سمیرا| |
مامان داشت برایم داستان دوستی را می گفت که این روزها پایش به دادگاه کشیده شده است که طلاقش بدهند. داستان دوستی که ۲۳ سال از زندگی نامشترکش گذشته است و با دو بچه ی بزرگ پایش به دادگاه کشیده شده است. گفتم: چه مهریه ای است که می گویند پشتوانه ی زن است؟ مهریه زن را به چه کار آید وقتی مهری نیست؟ وقتی مهر حلال و جان آزاد می شود؟

مامان ناراحت بود برای دوستش. برای سالیان جوانی که به پای مردی ریخته بود در غربت . دور از خانواده و آشنا. به عشق مردی که گمان می کرده است دوستش می دارد. مامان گفت: هیچ پولی جبران جوانی از دست رفته نمی شود مادر!

مامان گفت :مرد به دو پسرش گفته است از عشق بر حذر باشید که پایان عشق این است!

مامان داشت به زبان بی زبانی بهانه و دلیلی می یافت که توجیه کند خودش را که شاید مقصر دوست بوده است و نه مرد! که شاید راه نمانده باشد و این آخرین راهشان باشد! مامان دنبال بهانه ای می گشت که شاید کار از اولش اشتباه بوده است! مامان نمی دانست تمام از قدرناشناسی مرد است یا دوستش هم مقصر است؟

گفتم: چه عشقی بوده است؟ اگر مشکل امروز ظاهر است که ۲۳ سال پیش و آن روز که ادعای عاشقی اش می شده باید می دیده است نه امروز! اگر داستان سه چهار سال اختلاف سنی و بزرگتر بودن زن است که مگر نمی دانسته است! اگر پیری و شکستگی زن است که مگر مرد خودش جوان و سرحال است که شریک زندگی اش را مثل غذای نیم خورده ای میان راه بگذارد و برود! اگر مرد بر آن است که در جمع دوستان بنشیند و  وافورش را ... زن را به چه کار آید که بساط تریاک او را بیشتر خوش آید.

گفتم عجب داستان غریبی است زندگی ! گفتم :... .

پ.ن. عجبم بر زن است ! بر زنی که آتش بیار معرکه ای می شود و دل هم جنسی را می لرزاند که زندگی ات را ویران خواهم کرد! که برای برادرم زن دیگری خواهم گرفت! چه طور است که آدمیزاده تا این اندازه وقیح و دوست نداشتنی می شود؟

پ.ن. ۲. خدایا

هیچ یک از ساکنان کره ی خاکی را

اینچنین عشقی مباد!

آمین

نوشته شده در سه شنبه 6 مرداد1388ساعت 10:38 قبل از ظهر توسط سمیرا| |
می گویند بزرگترین گناه ، نا امیدی است.

و کدام یک از ما این روزها از همه گناهکارتر است؟ کدام یک از ما؟

پ.ن. چه کسی باورش می شد صفار ، دلیر نهم جو بگیردش و به جنگ اسفندیار برود ؟ من که هیچ فکرش را نمی کردم!

پ.ن.۲.همیشه باور داشته ام که هر چیزی وقتی دارد! یعنی زمانش که برسد آدم خودش رغبتش را پیدا می کند که مثلا فلان کتاب را بخواند یا فلان شاعر را بشناسد و... . باورم بود که غیر از این وقتها همه چیز نیمه کاره می ماند! مثلا یادم هست سی دی شاملو رسیده بود دستم وقتی که اول دوم دبیرستان بودم و حوصله ام نمی شد که دکلمه های نیم ساعتی کشدارش را گوش بدهم آنقدر که سی دی را بخشیدمش به دوستی .اما سه چهار سال بعد وقتی از شاملو شنیدن لذت بردم که یک تابستان کشدار بود و حالم بد بود و شاملو گفت:

" زندگی سخت ساده است

و پیچیده نیز هم"

نمونه ی این اتفاقها برایم زیاد بوده است نه در خواندن کتاب و شعر. حتی برای آدمها هم . شما را نمی دانم؟

نوشته شده در دوشنبه 5 مرداد1388ساعت 4:1 قبل از ظهر توسط سمیرا| |
دیروز صبح با خودم فکر می کردم ترکیدن! چه مزه ای دارد؟ یعنی وقتی آدم می ترکد چه شکلی است؟ اولی می ترکی یا اول حس ترکیدن بهت دست می دهد و بعد می ترکی؟ اول می سوزی و بعد سوخته ات می ترکد یا اول می ترکی و بعد تکه تکه هایت توی هوا می سوزند؟ بعد هم راستش را بخواهید دلم سوخت چون اگر من می ترکیدم به هر کدام از حالتهای متصور بعدش نمی توانستم برای شما بنویسم که ترکیدن چه حسی است؟ یعنی موقعی که داری تکه تکه می شوی و بعد انگشت نشانه یا شصتت یا کف دستت سوژه ی عکاسهای روزنامه ها می شود و تیتر می زنند فاجعه ی بوئینگ شماره ی فلان تهران -اهواز چه جور حسی به آدم دست می دهد کشیده می شوی یا مچاله ! اول کجای بدنت تکه تکه می شود؟سرت یا انگشتهایت؟ پاها یا بازوهایت؟ بعد فکر کردم این بنده خدایی که نشسته جفتم که مو هم ندارد و دم به دم به نامزدش زنگ می زند و هیچ حواسش نیست که مهماندار گفته گوشیها خاموش ! چه طوری تکه تکه می شود؟ اول گوشی اش تکه تکه می شود یا سرش ؟ گوشش تکه ی بزرگترش می شود یا انگشت کوچکش؟

به نظر می رسد رشد و پیشرفت صنعت هواپیماهای وارداتی دوران ما قبل تاریخ روسهای عزیز- که تا ابد باید داغدار هواپیماهای مضحکشان باشیم- هواپیما در طی چند سال آینده در حد اتومبیلهایی که هر روز در خیابان می بینید خواهد شد! البته متوجه هستید که منظورم رشد سقوط هواپیما و برابری اش با تصادفات جاده ای است که اگر اشتباه نکرده باشم اولین عامل مرگ و میر در ایران زیبا و دوست داشتنی ما است.

هواپیمای ایلوشن 62

دیروز که مامان گفت هواپیمای مشهد سقوط کرده با خودم فکر کردم عجب شانسی آورده ام این بار ! امروز هم وقت اخبار ساعت ۲ - جدیدا هر موقع دروغ خونم پایین می آید چند دقیقه ای گوش می دهم برای برگشتن به زندگی عادی و قبول بیشتر عجب گل و بلبل قشنگی در این باغ هست - گفتم :" چه قدر زور است آدم به خاطر آنفولانزا بمیرد ! "بعد البته جمله ام را اصلاح کردم :" چه قدر زور است به خاطر سقوط هواپیما بمیری ! "

پ.ن. وقاحت حدی ندارد! وگرنه آدم جلوی دوربین از آن حرفها نمی زد که بچه ی توی قنداق هم شاخ در می اورد! سرعت هواپیما زیاد بوده یا سنش ! فرض بر اولی هم باز تقصیر شماست که نه هواپیما را چک کرده ای ؟ نه سازمانش را ؟ و نه خلبانش را؟ وقاحت هم مثل حاشا حد ندارد واقعا برایتان! چه طور می شود با جان این همه آدم بازی کرد و بعد با خونسردی کامل توپ را پرت کرد توی زمین یه بنده خدای دیگری شبیه به خودتان که من نبودم دستم بود تقصیر آستینم بود! حالا هی بنشینید پرونده رو کنید که تمام دنیا از این اتفاقها افتاده است! بعد هم اشک تمساح بریزید که خیلی متاسفیم - البته اگر آمار کشته شدگان از صد گذشت! جان ۲۰ نفر که خیلی هم ارزش ندارد!-  تقصیر خلبان است! آقاجان یک روزی هم شترت می خوابد پشت این هواپیما ! آن وقت که ترکیدی برای ما هم ایمیل بزن که ترکیدن  چه حسی است؟ ما هم برای تشویش اذهان عمومی آن را در روزنامه منعکس می کنیم!

 پ.ن.۲. عکسهای هواپیما

نوشته شده در شنبه 3 مرداد1388ساعت 9:54 بعد از ظهر توسط سمیرا| |