و گاهی نمی توان مانع جریان رود زندگی شد. پائولو کوئیلو
پ.ن. فیلم The lives of others را ببینید حتما. داستان فیلم در آلمان شرقی می گذرد و شرایط خفقان قبل از فروریختن دیوار برلین را نشان می دهد. کلی از دیالوگهایش خوشم آمده است.عجب فیلمی بود... دارم خبرها را می خوانم آوار شدن شش مرد به یک زن در قیامدشت. جزئیاتش را نمی خوانم . دارم با دوستی حرف می زنم و از دیالوگهای دوتا پسر کارشناسی ارشد در مخزن کتابخانه برایم می گوید. - دخترهای کلاستون چه طورن؟ - همه ترشیده ان! دارم با دوستی حرف می زنم و برایم از آنچه در اتوبوس از نوار یکی از سخنرانیها شنیده است می گوید:شعور و تحصیلات به هم ربطی ندارند. خانمی هست که دکترا داره اما شعور زندگی کردن نداره! اما خانمی هم هست که تا چهارم و پنجم بیشتر نخونده اما واقعا کدبانوئه! ( شعور زندگی یعنی کدبانو بودن!) دوست دیگری می گوید همکلاسی پسرش گفته برای چی شما دخترها ارشد می خواین بخونین آخرش که باید بشینین خونه! دارم خبرها را می خوانم.محصولی با چندتا نظر مخالف رای می آورد. هیچ کس هم ککش نمی گزد. آقا صادق می ایستد از برنامه هایش تعریف می کند بعد هم به ریش همه می خندد! یعنی کشک! دارم خبرها را می خوانم. دارم روزنامه می خوانم. ریزش طرفداران X! این آمار از کجا در آمده را نمی گویند. صبح خواب می مانم .پنج دقیقه به هشت بیدار می شوم و با چهل دقیقه تاخیر می رسم سر کلاسی که هشت شروع می شود و مهم است. شرمنده می رسم سر کلاس . بعد پشیمان می شوم. پشیمان می شوم که خودم را رسانده ام برای کلاسی که افسردگی روزهایم را بیشتر می کند. استادش همان استادی است که دو روز قبل گفته بود این زندگی شهری است که قدرت بدنی زنان را ضعیف کرده است. زنان خانه نشین. گفته بود زنها که ضعیف نیستند! و من مانده بودم که چه بگویم ! و من از آن روز به خودم گفته بودم اگر نبودند پس چرا من درگیر این کلیشه ها شده ام. این کلیشه ها که ازشان بیزارم. این کلیشه های زنانه که هر چه نگاه می کنم می بینم من هیچ جای آن نیستم. استادش همان استادی است که معتقد است اگر بخواهی روزنامه نگار خوبی باشی نباید وابستگی مالی داشته باشی به این کار! همان که می گوید نمی شود روزنامه نگار مستقلی بود. دو سرنوشت در انتظار روزنامه نگار است یا حذف فیزیکی یا وابستگی به قدرت. سرم داغ شده است دوباره.از دوغ و دوشاب حرف می زند. از تنبلی خبرنگاران. از عدم شایستگی گروه همکاری. از سیستم معیوب. از بی مسئولیتی مسئولان. زل می زنم به برگه های روی میزم.زل می زنم .حرف نمی زنم و تلخ نمی خندم. دلم می خواهد از کلاس بروم بیرون . اما نمی شود. روسها باز ادا درآورده اند. ناز می کنند. هویج را گرفته اند به سر نخ و ایران را به آرزوی نیروگاه بوشهر دنبال خودشان می کشند. از آژانس می زنم بیرون. بلیط برگشتنم را عوض کرده ام. چند روز ی دیرتر. بعد یکدفعه حسودی ام می شود. از این حسودیها که بیخودی است. هیچ ربطی به من ندارد. حسودی ام می شود به آن زنهایی که دارند زندگی می کنند. که برایشان تصمیم می گیرند. به آن دختر همکلاسی که تمام دغدغه اش شده این که ازدواج کند. به آن دختر همکلاسی که منتظر است یک نفر با الاغ سفید بیاید برایش تصمیم بگیرد. اگر او دلش خواست ادامه تحصیل بدهد اگر او دلش خواست برود سر کار . اگر او دلش خواست بمیرد اگر او دلش خواست زندگی کند. اگر او دلش نخواست لیسانس روزنامه نگاری اش را بگذارد دم کوزه زهرش را بخورد.فقط به یک لحظه فکر نکردنشان حسودی ام می شود. به این زندگی راحتی که دارند و به این که اگر می توانستم این طور فکر کنم از این همه فکر تا پای جنون نمی رفتم چه می شد!اما بدبختی این است که این طور زندگی کردن هیچ مزه نمی دهد! خدا رو شکر این سریال " دلنوازان " هم تمام شد. از صدای گریه یلدا و کولی بازیهای روشنک و دیالوگهای مسخره مهتاب راحت شدم.اگر یک روزی حوصله ام شد حتما درباره اش خواهم نوشت. هر چند حیف وقت که برای فکر کردن به این سریال بی سر و ته بگذاری! به جایش بنشینم و فرق "انبوه خلق" و "توده" و "همگان" را بفهمم بیشتر به دردم می خورد. از سینما می زنیم بیرون. رفته ایم که فیلم"صداها" ی فرزاد موتمن را ببینیم. اما فیلم را ندیده برمی گردیم. خانم مسئول اطلاعات می گوید که چون فردا شهادت است سینما از ۵ به بعد تعطیل است . دلم می خواهد آن تلفن گویای لعنتی شان را توی سرشان خراب کنم. وقتی می گوید سلام عرض می کنم شما با اریکه ی ایرانیان تماس گرفته اید . فیلم صداها فقط ساعت ۱۷:۳۰. دلم می خواهد بگویم بلد نیستید لطفا از تکنولوژی استفاده نکنید.متوجه شدم ندیدن فیلم باعث می شود ائمه زنده شوند! هفته ی پیش سریال مسافران را می دیدیم. جایی از فیلم فرید گفت : یک مرد هم می تونه با سلیقه باشه. ما مردها هیچ وقت نتونستیم ... . جمله هایی شبیه به این بود.راستش تعجب کردم از شنیدن این حرف. چرا؟ چون در مخیله ام نمی گنجد مردی باشد که ترس از آن داشته باشد که مثلا اگر ازدواج کند شخصیتش نادیده گرفته شود یا فکر کند این کلیشه هایی که از مرد هست درست نیست. اصلا آن قدر این دغدغه ها همیشه برایم زنانه بوده که نمی توانم باور کنم مردی هم باشد که فکر کند نتواند در جریان یک رابطه خودش باشد. جدا هست این چنین مردی؟ اگر باشد حاضرم یک مصاحبه ی ویژه در این مورد انجام بدهم... ..................... پ.ن. نوشتن دوای تمام دردهاست.بعد از حرف زدن. برای تو و خویش زبانی {آرزومندم} که در صداقت خود ما را از خاموشی خویش بیرون کشد و بگذارد از آن چیزها که در بندمان کشیده است سخن بگوییم... "احمد شاملو"
کاملا مرتبط:
توصیف از نظر استاد:آه ...چه موجهای قشنگی که به سنگ می کوبیدند.آه...آه...موجهای قشنگ خوشگل آه ...آه... دعای ترم: خداوند صبر عظیمی به من و همکلاسیها بدهد و استاد عزیز مقاله در سرچهای روزانه به وبلاگ من نرسد چون این بار حتما این درس را می افتم... . نتیجه گیری استاد در مورد مقاله هایی که تصحیح کرده اند: کلا به درد نمی خورد چون نه پیام دارند نه محتوا دارند نه انسجام دارند نه توصیف دارند( مهمترین ویژگی) و هزاران نداشتنهای دیگر. کلا مقاله ی من هیچی نداشت یه سری کلمه ی درهم و برهم. باز هم کلاسهای مصاحبه وقتی کارت را می خواندی پنج نفر نظر می دادند و یک بحثی می شد اما حالا استاد تجویز می کنند و بقیه گوش می دهند... . دلم می خواهد یک نفر وقتی به کارم فحش می دهد دلیلش را داشته باشد نه یک سری دلیلهای کلی که اصلا انگار حوصله اش نشده بخواند و برای خالی نبودن عریضه زیر صفحه را پر کند...تقدیم.....
هرموقع دلم خواست نوشت:کی گفته لیمو شیرین ، شیرینه؟ هر وقت مجبور می شم تحریم لیمو شیرین رو بشکنم پشیمونم می کنه چون تلخی اش می مونه روی زبونم!
اگر راننده های تاکسی می دانستند ناشناخته ترین "سیزیف" های دنیا هستند چه می کردند؟
نوشته شده در جمعه 29 آبان1388ساعت
11:20 بعد از ظهر توسط سمیرا| |
یک معیار برای دیدن فیلم : فیلم خوبی نباشد.چون وقتی فیلم خوب می بینید تمام ذهنتان را مشغول می کند از زندگی ساقط می شوید.
نوشته شده در چهارشنبه 27 آبان1388ساعت
10:26 بعد از ظهر توسط سمیرا| |
دارم خبرها را می خوانم. تجاوز سه مرد به یک زن در حمله به خانه شان و جلوی چشم خانواده اش.چون فکر می کرده اند شوهر زن باعث اخراجشان شده به زنش تجاوز کرده اند.
نوشته شده در سه شنبه 26 آبان1388ساعت
7:33 بعد از ظهر توسط سمیرا| |
نوشته شده در شنبه 23 آبان1388ساعت
11:55 بعد از ظهر توسط سمیرا| |
آی بدبختی...آی بدبختی... چهره ی زشتت پیدا نیست...تو را هم رنگ کردند... .
نوشته شده در پنجشنبه 21 آبان1388ساعت
0:57 قبل از ظهر توسط سمیرا| |
چون سرم را از زیر برف آورده بودم بیرون، دکتر گفت چند روز باید استراحت کنی! تب کردی!
نوشته شده در دوشنبه 18 آبان1388ساعت
9:22 بعد از ظهر توسط سمیرا| |
حس کبکی را دارم که سرش را از زیر برف بیرون آورده است و می بیند که تنهاست!
نوشته شده در دوشنبه 11 آبان1388ساعت
0:14 قبل از ظهر توسط سمیرا| |
ایراد کاری را گفتن و شنیدن اصلا ناراحت کننده نیست. موضوع این است که یک مطلب را طوری نقد نکنیم که انگار نخوانده ایم و نقدمان آن قدر کلی باشد که هر متن دیگری هم باشد همان حرفها را بزنیم فرقی نکند.اگر قرار بر ان است که ایرادی گفته نشود همان به که اصلا چیزی نوشته نشود. دیشب که دوستی برایم گفت پراکندگی مطلب از کجا ناشی می شود و کم و اضافه هایش را نشانم داد دیدم استاد مقاله بیراه نگفته است کلیت ماجرا به نظر یکی بود اما جزئیات را استاد نگفته بود. من جزئیات را می خواستم . دانستن آن که یک جای کار می لنگد مشکل مرا حل نمی کرد دانستن دقیق کدام قسمت برایم مهم بود!
نوشته شده در شنبه 9 آبان1388ساعت
10:4 بعد از ظهر توسط سمیرا| |
اووووووووم.................چه بارونی بود دیروز!یکریز و ریز ریز!
نوشته شده در پنجشنبه 7 آبان1388ساعت
9:33 بعد از ظهر توسط سمیرا| |
مقاله ی خوب از نظر استاد با توجه به اینکه نزدیک به بیست دفعه این جمله را تکرار کردند: مقاله باید توصیفی و جذاب باشه.مقاله باید توصیف خوب داشته باشه. با اینکه این مقاله توصیفی نبود با اغماض می شه گفت خوب بود. توصیف خوبی نداشت....
نوشته شده در سه شنبه 5 آبان1388ساعت
9:18 بعد از ظهر توسط سمیرا| |
کور از خدا چی می خواد؟ چند نفر آدم مهربون که تا داوطلب می خوای برای خوندن مطلبت آماده اند. واو به واو رو با دقت می خونن نظر می دن نقطه ویرگول می ذارن که بدفهمی ایجاد نکنه. کاری که استاد مقاله نویسی انجام نمی دهد. جدا این روزها شرمنده ی هم اتاقیها و همکلاسیهام هستم...
نوشته شده در شنبه 2 آبان1388ساعت
10:23 بعد از ظهر توسط سمیرا| |


