و گاهی نمی توان مانع جریان رود زندگی شد. پائولو کوئیلو
گفتم: دلم می خواد کتکت بزنم. پلکاش رو هم افتاد و دوباره چشماشُ باز کرد:گفتی مفعول مطلق چی بود؟ گوشی تلفن را میان زمین و هوا رها می کنم و به رضا خیره می شوم که داد می زند : چی شده؟ مامان نگاهش را از تلویزیون می گیرد. رضا ابروهایش را بالا می برد : یعنی چی ؟ بغض می کنم . مامان دستمال کاغذی توی دستش را می پیچاند. رضا دست چپش را می برد طرف سرش. دست می کشد روی موهای کوتاهش: کِی؟ مامان لبش را می گزد: راست می گی ؟ دستم را می گیرم جلوی دهانم. اشک می آید توی چشمهای مامان. رضا حلقه را توی انگشتش می چرخاند. اردیبهشت ۸۷ چشم هایی که زیر پالتوی قدیمی گم شد.... نشست روی صندلی. نگاه کرد به رود . به کارون. با موجهای گل آلودش.... زل زد به آسمون... به ماه ... به ابر که داشت یواش یواش قرص ماه را می جوید... دوباره نگاه کرد به کارون.... به موج گل آلود که انگار رنگ خون گرفته بود ... خودش را پیچید توی پالتوی قدیمی ... باد ،نرم می خورد روی پوستش... روی پوستش که سرخ شده بود ... به چشم هایی که رنگ خون بود.....هم رنگ کارون... گفت : می خوام برم . گفتم : نه . گفت : ولی من باید برم . به من احتیاج دارند . گفتم : نمی ذارم بری. اگر بری من چه کار باید بکنم ؟ گفت : بهم اعتماد کن . نمی خوام بهت آسیبی برسه. گفتم : از اینجا می ریم با هم. ولی تنها نرو. گفت : من چیزیم نمی شه نگران نباش . گفتم : چطور می شه نگران نبود. تو داری می ری . داری می ری جایی که سایه ی خطر حتی یه لحظه رهات نمی کنه . گفت: اگر نرم سایه ی مرگ روی تو می افته . نمی دونم شاید هم نگفت. شاید من فکر کردم می خواد بگه. آخه اون لحظه فقط به چشماش خیره شده بودم. موهای تنم سیخ شده بود ممکن بود هیچ وقت نبینمش ... . توی دستم یه طناب پوسیده بود و من چه امید عبثی داشتم که با اون طناب خودم را بالا بکشم ... به هر حال او می رفت بدون این که من بخوام ... می دونستم داره کار درستی می کنه ... می دونستم ... اما دلم راضی نمی شد ...نگران بودم ... نگران... گفتم : بذار من هم بیام تنها نرو ...یه دوره ی کمک های اولیه دیدم... نشسته بود پشت پنجره و کتاب فارسی روبرویش باز بود. مامان از آشپزخانه صدا کرد: امیر . اون پنجره رو ببند و شعر حفظ کن تا ازت بپرسم. زل زده بود به کوچه.به بچه ها که توی کوچه می دویدند و عرق از سر و رویشان می ریخت. دلش می خواست او هم می دوید توی کوچه و با بچه ها فوتبال بازی می کرد. مامان دوباره صدا کرد :امیر ، بیا تا ازت شعر بپرسم؟ برای بار آخر به کوچه نگاه کرد.آرام پنجره را بست و بعد چرخ ویلچرش را به طرف آشپزخانه حرکت داد. مرد دستی به سر بی مویش کشید.نگاهش را از پنجره ی سبز رنگ اتاقش گرفت. به اطراف نگاه کرد. یه اتاق سفید،درد،سرفه ، کابوس، انتظار ، تنها چیزهایی که سهمش شده بود از خاکریزهایی که پاهاشُُ به یادگاربرداشته بود .حالا او هم مثل بقیه یه خطِ تیره شده بود لا به لای صفحه های تاریخ.
ادامه مطلب
ادامه مطلب
چشماش سرخ شده و رگه های قرمز ، سفیدی چشم رو پوشونده بود. کمی خودش رو جا به جا کرد. با پشت دست چشماشُ مالید.به ساعت نگاه کرد.نزدیک ۷ بود و خونه کم کم داشت روشن می شد.همون طوری که زل زده بود به من تا کلمه ها رو براش بگم پلکهاش رو هم می افتاد و دوباره بازشون می کرد.
نوشته شده در پنجشنبه 12 شهریور1388ساعت
12:45 بعد از ظهر توسط سمیرا| |
حلقه
نوشته شده در سه شنبه 17 اردیبهشت1387ساعت
11:29 بعد از ظهر توسط سمیرا| |
آخرین داستانی است که نوشته ام....سال قبل همچین روزهایی بود شاید....
نوشته شده در شنبه 20 مرداد1386ساعت
4:36 قبل از ظهر توسط سمیرا| |
نوشته شده در جمعه 24 شهریور1385ساعت
2:26 قبل از ظهر توسط سمیرا| |
نوشته شده در سه شنبه 30 خرداد1385ساعت
0:19 قبل از ظهر توسط سمیرا| |
نوشته شده در چهارشنبه 17 خرداد1385ساعت
0:17 قبل از ظهر توسط سمیرا| |

