و گاهی نمی توان مانع جریان رود زندگی شد. پائولو کوئیلو
ایمان بیاوریم به روزهای خوب . روزهای خوبی که در راهند . روزهای خوبی که اتوبوسشان پنچر شده است. روز سختی را در پیش دارید.مخصوصا اگر از صبح جمله هایی شبیه سه پست قبل این وبلاگ (از دردها...) توی سرتان رژه برود. این یعنی از همان وقتی که شروع به نوشتن این جمله ها کردید به دردی دچار می شوید که دلتان می خواهد زمین را گاز بگیرید. آن قدر این درد شدید می شود که ترجیح می دهید در رختخواب بمانید و حتی به فکرتان هم خطور نکند که از اهالی خانه بخواهید قلم و کاغذی به شما بدهند برای نوشتن.( پای کامپیوتر و کیبورد نشستن که از محالات است!) روزتان همچنان ادامه پیدا می کند تا جایی که بالاخره خوابتان می برد و وقتی بیدار می شوید زمانی می رسد که یک نفر نجات دهنده برای شما قلم و کاغذ بیاورد تا حداقل بار جمله ها را از روی مغزتان کم کند! زهی خیال باطل ! این روز کذایی با شبی جانفرسا تر ادامه پیدا خواهد کرد! تقصیر خودتان است با این پیشگوییهایتان! ( درد توامان است، مدام ، بی وقفه ، ناگزیر، بی شکست.) .......................................................................................................... آبستن روایتی اندوهبارم بغضی فرو خورده راهی ناتمام جنینی مرده ویار تو را دارم ۷شهریور۸۸ غم با اشک و آه شاید که پایان پذیرد اما اندوه مثل خون در رگ جریان دارد تا همیشه. اندوهگینم! تداوم لحظه دوست داشتنی تر است اگرچه از لحظه پُر باشی! درد ، رگه ی سکوتی است بر شکاف دیواری که روزی یادگاری نوشته بود. ................................. کمی مرتبط: در قلبت جوانه ای نو رَس که باغبانش لگدمال کرده است اردیبهشت ۸۸ عقربه ها چشم نگران آسمان صاف است صافِ صاف شفاف غلتان بر دستان تو می لغزد بی آنکه گریسته باشم فروردین ۸۸ آتشفشانی هستم خاموش بر زمینی مسطح که کشاورزانش سنگهای مذاب درو می کنند فروردین ۸۸ تمام راهها به رُم ختم نمی شود شاید به چاهی که در اعماقش رستمی خونین تیری را به سوی تو نشانه رفته است فروردین ۸۸ کوهی را بر دوش می کشم شفاف نمناک کوهی را که فرهادش خواب رفته است فروردین ۸۸ همه شان شبیه به یک چشم بزرگ شده اند که مدام می کاوندت. روحت و جسمت را. دوست دارم پلک آن چشم بزرگ بسته شود. آن چشم بزرگ که بعضیها معتقدند اگر در دروازه را هم ببندی آن را نمی توانی ببندی. دوست دارم همه را بالا بیاورم. تمام حرفها و نگاههایشان را. در من می جوشد بی آنکه گوشی یافته باشم شنوا و پرهیزکار فروردین ۸۸ یعنی زمان دارد می رود بی تو بی من عبور نمی کنم مبادا بباری خرداد۸۷ به خود هر روز هر شب هیچ نمی یابم برمی گردم عقربه ها می دوند تا ابد پشت به هم فردا نمی رسد هرگز و امروز نمی رود اگر... با خط کشی بر گونه ات برای رسیدنت فردا! مرا به آغوش فاجعه مسپار ! تنم را در انهدام آن بر باد! نخوان ! این شعر نمای مزخرف را شجاعتم را دوباره برگردان! دیگر تمام شد باید تمام راه های رفته و نرفته را برگردم باید تمام گل های خشک باغچه را از ریشه درآورم هر چه غروب هست در جیبم بگذارم و به انتظارت روی تمام خورشید ها مثل مشق بچه های دبستانی خط قرمز بکشم شاید هم سیاه فردا که بیاید تمام روزهای رفته و نرفته را برای بار هزارم شماره می کنم تا کم شود نبودنت زنی خودش را به آتش کشید دیشب زنی که نرمال نبود شاید حرفی که همه می گفتند وقتی جگرش کباب شد شاید هیچ حرفی نزد با ما!!! گوش های ما ناشنوا شاید برای دردهای یک زن کم بود شانه های من و تو شاید دلم برای کسی تنگ است برای کسی که مهربان بود شاید چه سخت بود دردت ؟! بانو! که حتی اگر خود را بسوزانی کسی نمی فهمت شاید دلم برای تو سوخت بانو! اگر به جای تو بودم چه می کردم؟؟؟ شاید..... که دیگر حرف های من تمام نمی شود شاید و شاید های من حالت را بهم می زند شاید واژه هایی که تکرار می شود هر صبح تهوع آورمی شود برایت شاید من وتو درد مشترک نداریم تویی که نمی شناسمت شاید چه تکرار ملال آوری؟ بانو! که با هر برگ حوادث تکرار می شوی شاید خبر بد بود و حال من بدتر زنی میان آتش و تاول و زخم قرمزی بی پوست جگر که را نسوخت آتش؟ کدام خطه؟کدام بوم؟ چه فرق می کند؟؟؟ بانو! جنوب و شمال نمی شناسد آتش! روزبرگ حوادث با نام تو زینت می شود هرصبح که اگر بدانی این شعر نیست دوباره خودت را به آتش می کشی شاید؟؟؟ میان واژه ها فرهنگم کجاست؟ گاهی برای خودم یا تو نمی دانم ! من نیز زخمی ام و تمام تنم هنوز ملتهب است این زخم های قدیمی راه به جایی نمی برد هرگز! خیال بیهوده ای است برهنگی و بهبود در هوای شور تابستان! وقتی ندانسته هجی شود حتی اگر همیشه املایت بیست باشد و تمام مشق هایت را هر شب بی غلط نوشته باشی
فردا
آفتاب می شوم
و
از حصار حصیری شیشه
راه راه و موازی
بر قالی رنگ پریده ی اتاق
تا روی گل های پرزی
کشیده می شوم
آفتاب خواهم شد
و
بر عابران معلق
بی بهانه
خواهم بارید
من
تنگ خواهم شد
به اندازه ی یک دل
در شرجی مرداد
و
آوار می شوم
گرم و مرطوب
بر صورتی آفتاب سوخته
بر تنی داغ
من گم شده ام
در همین شهر
کنار همین معلق آشنا
و غربت واژه های مرا
هیچ رنگی ارغوانی نخواهد کرد
می دانم
واژه های بی رنگم
زیر آوار این غربت سربی
خواهد مرد
سکوت من پر از ترانه می شود پر از صدای لحظه ها فقط باورم بکن تو ای صدای بی صدا اگر تو باورم کنی سکوت من تمام می شود شکوه باورت دوباره در وجود من شکوفه می زند بهار می شود فقط تو ای صدای بی صدا فقط تو باورم بکن
پرنده زخمی است
سرد است. باد می آید، باد سرد. پرنده زخمی است. آب نيست ، دانه هم . پرنده سردش شده . دلش لانه ی گرمش را می خواهد و صدای جيک جيک جوجه هايش را. خودش را به سختی روی زمين می کشاند. صدای گربه می آيد . پرنده می ترسد . جوجه هايش گرسنه هستند و لانه خالی از نگهبان!
بال هايش را باز می کند به قصد پرواز، اما تنها آه سوزناک ودردآلودش به آسمان پرواز می کند. چشم های پرنده خواب آلود است، پرنده بيدار.
باد می آيد، باد سرد . چشم های پرنده خواب است. پرنده ،هرگز فردا را نخواهد ديد… .
ایمان امیدی است پایان ناپذیر.
نوشته شده در پنجشنبه 19 شهریور1388ساعت
9:16 بعد از ظهر توسط سمیرا| |
شبی خواب می بینید که در حال نوشتن دو شعر به صورت همزمان هستید و وقتی از خواب بیدار می شوید هیچ کدام از کلمه های شعر خوابتان را به یاد نمی آورید. تعبیر خواب شما چیست؟
نوشته شده در دوشنبه 9 شهریور1388ساعت
4:54 بعد از ظهر توسط سمیرا| |
اندوه نهایت غم است.
نوشته شده در یکشنبه 8 شهریور1388ساعت
9:45 بعد از ظهر توسط سمیرا| |
شعر، لحظه است و داستان تداوم لحظه.
نوشته شده در یکشنبه 8 شهریور1388ساعت
3:2 بعد از ظهر توسط سمیرا| |
درد توامان است ، مدام، بی وقفه ، ناگزیر،بی شکست.
نوشته شده در شنبه 7 شهریور1388ساعت
12:46 بعد از ظهر توسط سمیرا| |
دلم هوس آفتابی دارد که داغی اش سردی روزهایم را بشکند...
نوشته شده در جمعه 1 خرداد1388ساعت
11:52 قبل از ظهر توسط سمیرا| |
جنینی مُرده ام
نوشته شده در سه شنبه 22 اردیبهشت1388ساعت
10:1 بعد از ظهر توسط سمیرا| |
زمان بازایستاده است
نوشته شده در پنجشنبه 17 اردیبهشت1388ساعت
0:18 قبل از ظهر توسط سمیرا| |
گوی دُردانه ای
نوشته شده در یکشنبه 30 فروردین1388ساعت
9:30 بعد از ظهر توسط سمیرا| |
من
نوشته شده در چهارشنبه 26 فروردین1388ساعت
8:6 بعد از ظهر توسط سمیرا| |
دیگر
نوشته شده در دوشنبه 24 فروردین1388ساعت
6:22 بعد از ظهر توسط سمیرا| |
من
نوشته شده در دوشنبه 17 فروردین1388ساعت
9:39 قبل از ظهر توسط سمیرا| |
نوشته شده در یکشنبه 9 فروردین1388ساعت
6:24 بعد از ظهر توسط سمیرا| |
میل به روایت
نوشته شده در پنجشنبه 6 فروردین1388ساعت
0:26 قبل از ظهر توسط سمیرا| |
تیک تاک
نوشته شده در جمعه 23 اسفند1387ساعت
11:2 بعد از ظهر توسط سمیرا| |
و از انحنای چشمهای روشنت
نوشته شده در یکشنبه 3 آذر1387ساعت
0:5 قبل از ظهر توسط سمیرا| |
برمی گردم
نوشته شده در شنبه 18 خرداد1387ساعت
11:47 بعد از ظهر توسط سمیرا| |
نوشته شده در چهارشنبه 15 خرداد1387ساعت
3:53 بعد از ظهر توسط سمیرا| |
اندوهت را سانت می کنند
نوشته شده در دوشنبه 29 مرداد1386ساعت
10:2 قبل از ظهر توسط سمیرا| |
برای فاجعه کمی دیر است!
نوشته شده در شنبه 1 اردیبهشت1386ساعت
0:3 قبل از ظهر توسط سمیرا| |
نوشته شده در دوشنبه 6 فروردین1386ساعت
3:55 قبل از ظهر توسط سمیرا| |
نوشته شده در دوشنبه 28 اسفند1385ساعت
4:49 قبل از ظهر توسط سمیرا| |
تنها مانده ام
نوشته شده در شنبه 27 آبان1385ساعت
4:7 قبل از ظهر توسط سمیرا| |
تمام می شوم
نوشته شده در سه شنبه 16 آبان1385ساعت
4:3 قبل از ظهر توسط سمیرا| |
برهنگی ات را بپوشان
نوشته شده در یکشنبه 30 مهر1385ساعت
4:0 قبل از ظهر توسط سمیرا| |
غربت واژه ی سختی است
نوشته شده در سه شنبه 25 مهر1385ساعت
3:50 قبل از ظهر توسط سمیرا| |
نوشته شده در پنجشنبه 2 شهریور1385ساعت
2:51 قبل از ظهر توسط سمیرا| |
نوشته شده در سه شنبه 17 مرداد1385ساعت
0:33 قبل از ظهر توسط سمیرا| |
نوشته شده در دوشنبه 12 تیر1385ساعت
0:21 قبل از ظهر توسط سمیرا| |


