و گاهی نمی توان مانع جریان رود زندگی شد. پائولو کوئیلو
برای تو و خویش زبانی آرزومندم که در صداقت خود ما را از خاموشی خویش بیرون کشد و بگذارد از آن چیزها که در بندمان کشیده است سخن بگوییم... "احمد شاملو"
کاملا مرتبط:
توصیف از نظر استاد:آه ...چه موجهای قشنگی که به سنگ می کوبیدند.آه...آه...موجهای قشنگ خوشگل آه ...آه... دعای ترم: خداوند صبر عظیمی به من و همکلاسیها بدهد و استاد عزیز مقاله در سرچهای روزانه به وبلاگ من نرسد چون این بار حتما این درس را می افتم... . نتیجه گیری استاد در مورد مقاله هایی که تصحیح کرده اند: کلا به درد نمی خورد چون نه پیام دارند نه محتوا دارند نه انسجام دارند نه توصیف دارند( مهمترین ویژگی) و هزاران نداشتنهای دیگر. کلا مقاله ی من هیچی نداشت یه سری کلمه ی درهم و برهم. باز هم کلاسهای مصاحبه وقتی کارت را می خواندی پنج نفر نظر می دادند و یک بحثی می شد اما حالا استاد تجویز می کنند و بقیه گوش می دهند... . دلم می خواهد یک نفر وقتی به کارم فحش می دهد دلیلش را داشته باشد نه یک سری دلیلهای کلی که اصلا انگار حوصله اش نشده بخواند و برای خالی نبودن عریضه زیر صفحه را پر کند... پ.ن. اگر با من هم عقیده هستید باید بگویم که طبق نظریه ی تقارن نیوکامب هر کسی به دنبال منبع و مطلبی است که موافق نظر او باشد.نظریه ی تقارن نیوکامب یکی از نظریه های هماهنگی است برای این که فرد بتواند بر تعارضهایی که براثر دریافت اطلاعات جدید به او می رسد غلبه کند و در واقع خودش را از ناراحتی این ناهماهنگی نجات دهد.قصدم بازنویسی آچه امروز خواندم نیست خواستم بگویم دانستن خیلی هم بد نیست فقط اولش یک کم درد دارد. رضا خان ایستاده پشت پنجره.عجز و لابه های مصدق و مدرس در مجلس جواب نمی دهد. آن کس که نباید بر سر کار بیاید می آید. رضاخان ایستاده پشت پنجره به ریش همه آنهایی که فکر می کنند می توانند جلوی او را بگیرند می خندد. خودش را برای انگلیس و شوروی لوس می کند. روزنامه نگاران طرفدارش از دلاوریهای او در خوزستان می گویند. شیخ خزعل به هیچ جا نمی رسد. انگلستان و دو دوزه بازیهایش جواب می دهد. رضاخان ایستاده پشت پنجره. ذکاءالملک می رود پیش احمدشاه. از او می خواهد که استعفا بدهد. رضاخان او را فرستاده تا خیال منتقدانش را راحت کند. احمدشاه راضی نمی شود.دلش نمی خواهد او هم به نفع رضاشاه کار کند. ذکاءالملک برمی گردد به ایران. رضاخان ایستاده پشت پنجره و برای مردم خوابهای تازه می بیند ... . ۱- میوه فروشی : البته در مناطق بالاشهر . ۲- آجیل فروشی : از آنجا که شنیده شده برخی از دانشجویان روزنامه نگاری پس از پایان درسشان به این شغل رو آورده اند به نظر می رسد بازار کار خوبی داشته باشد. ولی احتمالا تا چند سال آینده نوعی رفاه زدگی محسوب خواهد شد به شغلهای دیگر فکر کنید. ۳- بقالی( سوپر مارکت): این شغل مورد علاقه ی من است. چون در هیچ زمانی بازار کار خود را از دست نمی دهد و همیشه مشتری دارد. شغل بی خطر و بی دردسری هست و همه سوپرمارکتی ها را دوست دارند و در هیچ انقلاب مخملی هم شرکت نمی کنند. ۴- دکه داری: این شغل هم شغل قشنگی است ولی با کم شدن روزنامه ها تک بعدی شده و مجبور می شوید چیپس و پفک بفروشید. سایر عکسها اینجا
بلیط قطار می گیری که از حوادث هوایی جان سالم به در ببری قطار مشهد- تهران آتیش می گیره ! گفتم : بهترین وسیله نقلیه همان الاغ و قاطرهای قدیمیه فقط مشکلش طولانی شدن سفر هست که احتمالا وسط ترم می رسم ! گفت: نگران نباش . با الاغ هم که بری آخرش یه هواپیما سقوط می کنه می افته رو سرت!
کلاردشت برف می باره. اردبیل رو سیل می بره. تهرانیها از صدای بارون یاد پاییز می افتن اون وقت دو روزه اینجا بوی شرجی نمی ذاره آدم نفس بکشه. گرد و خاک هم مصیبت مضاعف شده. لباسهامون تو لباسشویی خشک می شن چون لباس کثیف بپوشید خیلی بهتره تا اینکه پهنشون کنید رو طناب و بعد از بهتر شدن هوا مجبور بشید از روی طناب برشون دارید و دوباره لباسشویی. ناشکریه واقعا روز عید هم به خاطر سهل انگاری و کم کاری بعضیهای دیگه جرئت نکنی پیاده بری جایی مبادا مجسمه شنی متحرک بشی!عید فطر هم مبارک. ایمان بیاوریم به روزهای خوب . روزهای خوبی که در راهند . روزهای خوبی که اتوبوسشان پنچر شده است. پ.ن.نزدیک شهر ما نخلستان نیست باید دو سه ساعتی از شهرمان به شهر دیگر برویم تا یک نخلستان پیدا کنیم! شاید! موضوعش اهدای عضو قهرمان کاراته رویا سادات حسینی بود و برای همین خانواده اش را آورده بودند برنامه . بعضیها حرف اهدای عضو که می شود اخم می کنند و ناراحت می شوند که حالا این چه حرفیه و خدا نکنه و ... . اما آدم با خودش که تعارف نداره . سر و تهش همه می ریم زیر خاک. دیر و زود داره سوخت و سوز نداره! وقتی قراره زیر خاک بشیم غذای کرمها چه اشکال داره چند نفر دیگه بتونن با قلب یا هر جای به درد بخور دیگه ی بدنمون زندگی کنن! حالا کرمها غذای کمتری بخورن مشکلی براشون پیش نمی آد! فداکاری هست یا نه نمی دانم ! شاید هم باشد! به هر حال اینجا لینک مستقیم سایت اهدای عضو هست. با پر کردن این فرم می تونید کارت اهدای عضو بگیرید که خیلی زود هم می آد!
پ.ن. هیچ وقت شهری را هر چه قدر کوچک مسخره نکنید چون ممکن است همان طور که در عوالم خودتان در حال قدم زدن و عکس گرفتن هستید در حالی که اذان هم گفته اند و هوا تاریک شده سر از یک طرف دیگر شهر در بیاورید و برای این که صاحب خانه را سکته ندهید مجبور شوید از تاکسی استفاده کنید! ۲- برنامه ی انتخاب واحد را که گرفتم برخلاف همیشه به شماره ی کلاسها هم نگاه کردم.یاد حرف استادی افتادم که می گفت باید پنجره داشتن یا نداشتن کلاسها و صندلیها و خیلی چیزهای دیگر را در نظر گرفت چون خیلی فرقی بین استادها نیست که مثلا اگر در کلاس فلان استاد باشی خیلی بیشتری یاد می گیری و در کلاس دیگری کمتر! این حرفش را کاملا قبول ندارم ولی خب وقتی درس تخصصی ات با استادی می افتد که دلت نمی خواهد اگر کلاهت هم طرفش افتاد بری برداری مجبوری شماره ی کلاس را هم در نظر بگیری! ۳- نتیجه گیری نهایی از انتخاب واحد در طی سالهای تحصیل: هیچ انتخابی در کار نیست حتی در مورد درسهای اختیاری! شما فریب آدمهایی را می خورید که مثل بنجامین لاینس عمل می کنند. فکر می کنید که انتخاب واحد انجام می دهید و خودتان مختار هستید! فکر می کنید! فکر قشنگی هم هست البته! و البته که من حرف مخالفها را قبول ندارم. به نظر خودم طرح قشنگی است. حالا این که استقبال سایر آدمها چه طور است و چه طور پیش برود با خودشان! اما الآن که داشتم کیهان(سه شنبه)را می خواندم نظر مخالفی خواندم که از قضا اهوازی بود و خب چون چشمم چند سالی هست که "اهواز" را بین صدتا کلمه هم زود می قاپد و می شناسد ،نظرش را خواندم: "ماه رمضان ماه خودسازي و عبادت است پس چرا بايد سينماها تا پاسي از شب موجبات سرگرمي مردم را در اين ماه فراهم آورند. كسي كه تا ساعت 2 يا 3 بامداد در سينماها باشد ديگر نمي تواند استفاده معنوي از سحر ببرد. از متوليان فرهنگي جامعه تقاضاي رسيدگي دارم." خب چند تا نکته برایم پیش آمد: ۱- چه اشکال دارد که مردم سرگرم بشوند؟ حالا گیریم که تا پاسی از شب؟ ۲- مگر سینما رفتن بد است؟ اگر بد است خب چرا بلیطها شده ۳۰۰۰ تومن. جمعش کنید خیال ما هم راحت شود! ۳- حالا از کجا معلوم قبل از این طرح مردم استفاده ی معنوی از سحر می برده اند، شاید از خستگی به زور بیدار می شده اند و با چوب کبریت لای پلکهایشان غذا می خورده اند؟! ۴- بعد از تمام این حرفها اصلا آقاجان مگه تو مسئول استفاده ی معنوی ملت از سحر هستی ؟ ملتی که صبح تا شب دروغ می گوید و می شنود(برای تمام استثنائات جامعه ی بشری جا گذاشته ام ! ) استفاده ی معنوی اش کجا بود! آن هم ملتی که از روزش استفاده ی معنوی نکرده و آن قدر دویده و عرق ریخته برای یک لقمه نان که سحر بیدار شدنش معجزه است ! ۵- حالا اگر یکی این حرف را می زد شبیه آن مداح حامی محمود زیاد به دل نمی گرفتیم ولی خب همشهری عزیز که کلا انگار توی یک دنیای دیگری هستی اهواز مگه چندتا سینما و فیلم متنوع داره که شما گوشی تلفن را برداشتی و به خودت زحمت دادی زنگ زدی روزنامه ی وزین " کیهان" از این حرفها زدی! از اوقات فراغتت می توانی بهتر استفاده کنی! ۶-این جمله ی آخرش هم که جُک سال است. "متولیان فرهنگی" کجا بود؟ اگر منظور همین خانم مهربانهای سر کوچه و خیابان است که خدا آخر و عاقبت همه مان را بخیر کند. پ.ن. نتیجه گیری اینکه اگر هوس کردید به یکی از این روزنامه های باقی مانده زنگ بزنید و در هر موردی اظهار نظر کنید حواستان را خوب جمع کنید که ممکن است جمله هایتان به دست من بیفتد و برای واو به واو آن جواب پس بدهید. روز سختی را در پیش دارید.مخصوصا اگر از صبح جمله هایی شبیه سه پست قبل این وبلاگ (از دردها...) توی سرتان رژه برود. این یعنی از همان وقتی که شروع به نوشتن این جمله ها کردید به دردی دچار می شوید که دلتان می خواهد زمین را گاز بگیرید. آن قدر این درد شدید می شود که ترجیح می دهید در رختخواب بمانید و حتی به فکرتان هم خطور نکند که از اهالی خانه بخواهید قلم و کاغذی به شما بدهند برای نوشتن.( پای کامپیوتر و کیبورد نشستن که از محالات است!) روزتان همچنان ادامه پیدا می کند تا جایی که بالاخره خوابتان می برد و وقتی بیدار می شوید زمانی می رسد که یک نفر نجات دهنده برای شما قلم و کاغذ بیاورد تا حداقل بار جمله ها را از روی مغزتان کم کند! زهی خیال باطل ! این روز کذایی با شبی جانفرسا تر ادامه پیدا خواهد کرد! تقصیر خودتان است با این پیشگوییهایتان! ( درد توامان است، مدام ، بی وقفه ، ناگزیر، بی شکست.) .......................................................................................................... آبستن روایتی اندوهبارم بغضی فرو خورده راهی ناتمام جنینی مرده ویار تو را دارم ۷شهریور۸۸ درد ، رگه ی سکوتی است بر شکاف دیواری که روزی یادگاری نوشته بود. ................................. کمی مرتبط: این نمایی از کنار رودخانه است. همان کارون پرآب را می گویم.
این نمایی از پل معلق است. از نیمه ی آن البته.
این نمایی است از عمق زیاد کارون.
این نمایی است از قایقها بدون قایقمردان کارون.
نمایی از فاضلابهایی که وارد کارون می شوند.
از آنجا که مسئولان در ایران علاقه ی عجیبی به نابودی آثار و منحصربفردی آثار دارند کمی آن طرف تر از پل معلق (پل سفید) پل دیگری درست شبیه به آن دارند می سازند که به پارک جزیره ی سابق قرار است متصل شود. این یعنی پلی را که نشانه ی اهواز است با دست خود خاک کردن. پ.ن. قبلا یکی دو تا از کارهای بچه های اهواز را دیده بودم. هیچ وقت به این خرابی نبود. پ.ن. ۱. حقیقتش توقع زیادی نداشتم ولی خب نه دیگه اینکه یه عالمه تصویر بی ربط و بی معنی ببینی. مجبور نکرده اند کسی را که هر چه رسید دستش بنویسد و اجرا کند. پ.ن.۲. نگهبان تالار همان اول که رسیدم و خواستم بلیط بخرم گفت خانم ارزش نداره بلیط بخری !اگر تونستی یه جوری برو تو که نبیندت . - هر چند دهقانان همواره استثمار می شدند ، بندرت شورش می کردند و چون شورش می کردند ، شورش شان نه شکل قیام توده بلکه گریز توده ای از زیر سلطه ی یک ارباب به "قید حمایتِ" اربابی دیگر ، به خود می گرفت. - اما تا آنجا که این افراد پابند علایق گروهی بودند ، نتوانستند بر موانع محلی فائق آیند ، منافع ملی خود را به صراحت دریابند و از این رو از ایجاد طبقات اجتماعی-سیاسی در ماندند. همین نبود ِ طبقات موثر ، پیامدهای دامنه دار سیاسی داشت؛ زیرا مادام که حکومت مرکزی با نیروهای فراگیر در سطح کشور مواجه نبود ، سلسله ی قاجار می توانست با همان شیوه ی استبداد شرقی ، به اصطلاح خود آن عصر ، بر جامعه مسلط باشد. پ.ن. ایران بین دو انقلاب، نویسنده :یرواند آبراهامیان پ.ن.۱. این هم تکه ای از شرح حال ما ایرانیها در قرن سیزدهم که در قرن پانزدهم باز شاهدش بودیم. تا برام برقصی تو ناز می کنی من باز میس می زنم * میس: Miss call پ.ن. تعجب نکنید این یکی از جدیدترین ترانه های این مرز و بوم است که شما توانسته اید با خواندن این وبلاگ زودتر از سایرین به متن آن دسترسی پیدا کنید. امروز به لطف یکی از همسایگان ناشناس که دو ساختمان ان طرف تر زندگی می کنند و مراسم عروسی یکی از فرزندانشان را در حیاط ساختمانشان برگزار کردند من هم به متن این ترانه نایاب دسترسی پیدا کردم.شرمنده که ادامه ی متن را نمی توانم برایتان بنویسم چون به قدری مجذوب همین دو بیت شده بودم که ذهنم یاری به خاطر سپردن بقیه را نداشت. اما مضمون ترانه از این قرار بود که یک عدد پسر دم پنجره ی خانه ی یک عدد دختر رفته و بعد از داستان میس زدن و اینها فریاد زده است:دوست دخترمی! ( دوست دخترم هستی!) خواننده ی مذکور پس از بیان این جمله گفت: "عاشقم! "وی این عبارت را دو بار بیان کرده و به صورتی گفت که انگار از توی آب درآمده است زیرا نفس نفس می زد و پس از بیان هر عبارت نفسش به گونه ای کم و زیاد می شد که احتمال مرگ وی به ۹۹٪ می رسید! شایان ذکر است وی عبارت "دوست دخترمی! " را به گونه ای فریاد زد که تا صد کوچه آن طرف تر هم صدایشان انعکاس یافت! پ.ن.۱. چون این ترانه ابتدای مراسم یعنی زمانی که هنوز هوا روشن بود خوانده شد احتمال می رود وی برای تست صدا و یا جلب توجه و یا هر قصد و منظور دیگری که توی سر خودشان بوده ، خوانده است. پ.ن.۲.خیلی خوب است که موسیقی ما مثل تمام اتفاقات دیگر این مرز و بوم تا بدین درجه از خود رشد و شکوفایی نشان داده اند. چشم مردم را گریان بینند گاز اشک آور را ول کردند خنده آور بود عمران صلاحی - تهران - شهریور ۵۷ پ.ن. داشتم فکر می کردم چرا بعضی شعرهای قدیمی را هنوز هم می توانیم تکرار کنیم بدون اینکه حتی کلماتش به نظرمان تکراری بیاید؟ تا حالا هیچ آدمی(از دوستان و اطرافیان خودم ) پیدا نشده که محض رضای خدا این دو سه کتاب هندی را که خوانده ام بخواند حداقل برگ بزند. اصلا نمی دانم چه نیروی دافعه ای در این کتابها هست که حتی اگر دستشان می گیرند که بخوانند باز نصفه نیمه رهایش می کنند. اما برعکس همه ، خودم کتابهای هندی را که می گیرم دستم حتی اگر کُند بخوانم دلم نمی آید بذارمشان کنار. حالا هم که اشتباهی به جای رمان مجموعه داستان کوتاه خریده ام از داستانهایش بدم نیامده است اما خب دوست داشتم دنباله ی همان ماجرای روما را در داستان "خاک غریب" می خواندم. پ.ن.باور کنید کتابهای هندی آن قدرها هم که فکر می کنید بدمزه نیست. خیلی هم خوشمزه است.کافی است بچشید! از وزارت بهداشت دولت محمود دوم خواستاریم علاوه بر تلاشهای بی دریغی که در راستای شیوع آنفولانزای آ( خوکی) در وطن اسلامی انجام می دهند نسبت به تغییر فرم گوشهای ملت ایران که همزمان با شیوع آنفولانزا در ممالک غربی بود توجه خاص و ویژه مبذول دارند.چرا که گوشها کمی تا حدی نسبت به گذشته بزرگتر شده اند. پ.ن. یک طنابی توی دستم هست که نمی دانم تا کی و کجا می توانم بگیرمش. امیدوارم. هنوز امیدوارم. ۱.حرفهای زلایا و دوستانش را باور نکنید ۲. گزينه هاي احتمالي تصدي مسئوليت هاي كابينه ۳. بار دیگر مسجد ضرار (شریعتمداری) ۴.من از هیچ کس نمی ترسم ( اسفندیار رحیم مشایی) پ.ن." شب شیطان" اسم یکی از داستانهای مجموعه است. امید. تنها سرمایه ی ماست.امیدمان را از دست ندهیم. پ.ن. جمله ی آخر یک مقدار تبلیغاتی شد. می دونم. پ.ن. دلم فقط برای خونهایی می سوزد که بی گناه ریخته شد! پ.ن.۱. توجه کردید که بازپرسها چه قدر مهربان بوده اند. شما چی ؟ دوست ندارید یک سر بروید مهمانی اوین؟ - من، نه ، خیلی ممنون. وقت مهمونی ندارم. ضمن این که کاری هم نکردم که لیاقت همچین ضیافتی را داشته باشم. به جان خودم.اصلا ما را چه به این مهمانیهای اعیانی؟ پ.ن. .... پ.ن. این مطلب اعتماد را بخوانید . خالی از لطف نیست. مامان ناراحت بود برای دوستش. برای سالیان جوانی که به پای مردی ریخته بود در غربت . دور از خانواده و آشنا. به عشق مردی که گمان می کرده است دوستش می دارد. مامان گفت: هیچ پولی جبران جوانی از دست رفته نمی شود مادر! مامان گفت :مرد به دو پسرش گفته است از عشق بر حذر باشید که پایان عشق این است! مامان داشت به زبان بی زبانی بهانه و دلیلی می یافت که توجیه کند خودش را که شاید مقصر دوست بوده است و نه مرد! که شاید راه نمانده باشد و این آخرین راهشان باشد! مامان دنبال بهانه ای می گشت که شاید کار از اولش اشتباه بوده است! مامان نمی دانست تمام از قدرناشناسی مرد است یا دوستش هم مقصر است؟ گفتم: چه عشقی بوده است؟ اگر مشکل امروز ظاهر است که ۲۳ سال پیش و آن روز که ادعای عاشقی اش می شده باید می دیده است نه امروز! اگر داستان سه چهار سال اختلاف سنی و بزرگتر بودن زن است که مگر نمی دانسته است! اگر پیری و شکستگی زن است که مگر مرد خودش جوان و سرحال است که شریک زندگی اش را مثل غذای نیم خورده ای میان راه بگذارد و برود! اگر مرد بر آن است که در جمع دوستان بنشیند و وافورش را ... زن را به چه کار آید که بساط تریاک او را بیشتر خوش آید. گفتم عجب داستان غریبی است زندگی ! گفتم :... . پ.ن. عجبم بر زن است ! بر زنی که آتش بیار معرکه ای می شود و دل هم جنسی را می لرزاند که زندگی ات را ویران خواهم کرد! که برای برادرم زن دیگری خواهم گرفت! چه طور است که آدمیزاده تا این اندازه وقیح و دوست نداشتنی می شود؟ پ.ن. ۲. خدایا هیچ یک از ساکنان کره ی خاکی را اینچنین عشقی مباد! آمین و کدام یک از ما این روزها از همه گناهکارتر است؟ کدام یک از ما؟ پ.ن. چه کسی باورش می شد صفار ، دلیر نهم جو بگیردش و به جنگ اسفندیار برود ؟ من که هیچ فکرش را نمی کردم! پ.ن.۲.همیشه باور داشته ام که هر چیزی وقتی دارد! یعنی زمانش که برسد آدم خودش رغبتش را پیدا می کند که مثلا فلان کتاب را بخواند یا فلان شاعر را بشناسد و... . باورم بود که غیر از این وقتها همه چیز نیمه کاره می ماند! مثلا یادم هست سی دی شاملو رسیده بود دستم وقتی که اول دوم دبیرستان بودم و حوصله ام نمی شد که دکلمه های نیم ساعتی کشدارش را گوش بدهم آنقدر که سی دی را بخشیدمش به دوستی .اما سه چهار سال بعد وقتی از شاملو شنیدن لذت بردم که یک تابستان کشدار بود و حالم بد بود و شاملو گفت: " زندگی سخت ساده است و پیچیده نیز هم" نمونه ی این اتفاقها برایم زیاد بوده است نه در خواندن کتاب و شعر. حتی برای آدمها هم . شما را نمی دانم؟ به نظر می رسد رشد و پیشرفت صنعت هواپیماهای وارداتی دوران ما قبل تاریخ روسهای عزیز- که تا ابد باید داغدار هواپیماهای مضحکشان باشیم- هواپیما در طی چند سال آینده در حد اتومبیلهایی که هر روز در خیابان می بینید خواهد شد! البته متوجه هستید که منظورم رشد سقوط هواپیما و برابری اش با تصادفات جاده ای است که اگر اشتباه نکرده باشم اولین عامل مرگ و میر در ایران زیبا و دوست داشتنی ما است. دیروز که مامان گفت هواپیمای مشهد سقوط کرده با خودم فکر کردم عجب شانسی آورده ام این بار ! امروز هم وقت اخبار ساعت ۲ - جدیدا هر موقع دروغ خونم پایین می آید چند دقیقه ای گوش می دهم برای برگشتن به زندگی عادی و قبول بیشتر عجب گل و بلبل قشنگی در این باغ هست - گفتم :" چه قدر زور است آدم به خاطر آنفولانزا بمیرد ! "بعد البته جمله ام را اصلاح کردم :" چه قدر زور است به خاطر سقوط هواپیما بمیری ! " پ.ن. وقاحت حدی ندارد! وگرنه آدم جلوی دوربین از آن حرفها نمی زد که بچه ی توی قنداق هم شاخ در می اورد! سرعت هواپیما زیاد بوده یا سنش ! فرض بر اولی هم باز تقصیر شماست که نه هواپیما را چک کرده ای ؟ نه سازمانش را ؟ و نه خلبانش را؟ وقاحت هم مثل حاشا حد ندارد واقعا برایتان! چه طور می شود با جان این همه آدم بازی کرد و بعد با خونسردی کامل توپ را پرت کرد توی زمین یه بنده خدای دیگری شبیه به خودتان که من نبودم دستم بود تقصیر آستینم بود! حالا هی بنشینید پرونده رو کنید که تمام دنیا از این اتفاقها افتاده است! بعد هم اشک تمساح بریزید که خیلی متاسفیم - البته اگر آمار کشته شدگان از صد گذشت! جان ۲۰ نفر که خیلی هم ارزش ندارد!- تقصیر خلبان است! آقاجان یک روزی هم شترت می خوابد پشت این هواپیما ! آن وقت که ترکیدی برای ما هم ایمیل بزن که ترکیدن چه حسی است؟ ما هم برای تشویش اذهان عمومی آن را در روزنامه منعکس می کنیم! پ.ن.۲. عکسهای هواپیما پ.ن. "تهران انار ندارد "مسعود بخشی را در سالنهای سینما "سپیده" و "آزادی" تهران ببینید که روح آدم را شاد می کند. باور کنید که نیمی از عمرتان بر باد می رود اگر نبینیدش. تق.....
هرموقع دلم خواست نوشت:کی گفته لیمو شیرین ، شیرینه؟ هر وقت مجبور می شم تحریم لیمو شیرین رو بشکنم پشیمونم می کنه چون تلخی اش می مونه روی زبونم!

ساعت نزدیک یک بعدازظهر.
جزیره ها را که می بینید البته.



نوشته شده در شنبه 23 آبان1388ساعت
11:55 بعد از ظهر توسط سمیرا| |
آی بدبختی...آی بدبختی... چهره ی زشتت پیدا نیست...تو را هم رنگ کردند... .
نوشته شده در پنجشنبه 21 آبان1388ساعت
0:57 قبل از ظهر توسط سمیرا| |
چون سرم را از زیر برف آورده بودم بیرون، دکتر گفت چند روز باید استراحت کنی! تب کردی!
نوشته شده در دوشنبه 18 آبان1388ساعت
9:22 بعد از ظهر توسط سمیرا| |
حس کبکی را دارم که سرش را از زیر برف بیرون آورده است و می بیند که تنهاست!
نوشته شده در دوشنبه 11 آبان1388ساعت
0:14 قبل از ظهر توسط سمیرا| |
ایراد کاری را گفتن و شنیدن اصلا ناراحت کننده نیست. موضوع این است که یک مطلب را طوری نقد نکنیم که انگار نخوانده ایم و نقدمان آن قدر کلی باشد که هر متن دیگری هم باشد همان حرفها را بزنیم فرقی نکند.اگر قرار بر ان است که ایرادی گفته نشود همان به که اصلا چیزی نوشته نشود. دیشب که دوستی برایم گفت پراکندگی مطلب از کجا ناشی می شود و کم و اضافه هایش را نشانم داد دیدم استاد مقاله بیراه نگفته است کلیت ماجرا به نظر یکی بود اما جزئیات را استاد نگفته بود. من جزئیات را می خواستم . دانستن آن که یک جای کار می لنگد مشکل مرا حل نمی کرد دانستن دقیق کدام قسمت برایم مهم بود!
نوشته شده در شنبه 9 آبان1388ساعت
10:4 بعد از ظهر توسط سمیرا| |
اووووووووم.................چه بارونی بود دیروز!یکریز و ریز ریز!
نوشته شده در پنجشنبه 7 آبان1388ساعت
9:33 بعد از ظهر توسط سمیرا| |
مقاله ی خوب از نظر استاد با توجه به اینکه نزدیک به بیست دفعه این جمله را تکرار کردند: مقاله باید توصیفی و جذاب باشه.مقاله باید توصیف خوب داشته باشه. با اینکه این مقاله توصیفی نبود با اغماض می شه گفت خوب بود. توصیف خوبی نداشت....
نوشته شده در سه شنبه 5 آبان1388ساعت
9:18 بعد از ظهر توسط سمیرا| |
کور از خدا چی می خواد؟ چند نفر آدم مهربون که تا داوطلب می خوای برای خوندن مطلبت آماده اند. واو به واو رو با دقت می خونن نظر می دن نقطه ویرگول می ذارن که بدفهمی ایجاد نکنه. کاری که استاد مقاله نویسی انجام نمی دهد. جدا این روزها شرمنده ی هم اتاقیها و همکلاسیهام هستم...
نوشته شده در شنبه 2 آبان1388ساعت
10:23 بعد از ظهر توسط سمیرا| |
دلم نمی خواهد بدانم .
نوشته شده در پنجشنبه 30 مهر1388ساعت
5:49 بعد از ظهر توسط سمیرا| |
رضا خان ایستاده پشت پنجره و به مدرس نگاه می کند که از ساختمان دور می شود. مدرس که چندلحظه قبلش گفته است شما که همه چیز ما را گرفتید بگذارید حداقل این یک چیز برایمان بماند. بهنود روایت می کند که منظورش مبارزه و مخالفت با اوست.مستوفی الممالک و وابستگی اش به حفظ نام و آبرو روی اعصابم راه می رود. دلم می خواهد قوام بماند. قوام السلطنه ای که بهنود روایت می کند تنها کسی بوده که می توانسته شاید جلوی گستاخیهای رضاخان را بگیرد.
نوشته شده در چهارشنبه 29 مهر1388ساعت
11:57 قبل از ظهر توسط سمیرا| |
این یادداشت نوشتنهای هفتگی را دوست دارم.درسته که بیشتر شبیه انشا نوشتن شده اما به هر حا ل تنها چیزی است که از دنیای روزنامه نگاری جدایم نمی کند . یادداشتهایم را به دلایلی که قبلا گفته ام اینجا نمی گذارم اما اگر کسی بخواهد بخواند و نظر بدهد کافی است ایمیلش را بنویسد و ...
نوشته شده در پنجشنبه 23 مهر1388ساعت
1:29 بعد از ظهر توسط سمیرا| |
چند ساعتی است علایم سرما خوردگی در من دیده می شود که زیاد محلش نگذاشته ام. یعنی خودم فهمیده ام که احیانا فردا جعبه ی دستمال کاغذی را باید بگذارم توی کیفم بروم سر کلاس مقاله نویسی بنشینم ولی به روی خودم نمی آورم و هی این گوگل را مخدوش می کنم شاید یک موضوعی برای نوشتن پیدا کنم و در خوش بینانه ترین حالت به این فکر می کنم که حدود ۸ ساعت دیگر به کلاس مقاله نویسی باقی است و من می توانم یک چیز درست و حسابی بنویسم!(می دونم که الآن فهمیدید که حالم خوب نیست.درجه ی توهم زده بالا.) به هرحال امیدوارم فردا به خیر و خوشی بگذرد نه به خاطر مطلبی که هنوز ننوشته ام به خاطر مطلبی که هفته ی پیش نوشتم و برایم جالب است واکنش استادش را ببینم.بالاخره امروز موفق شدم بیشتر از یک ساعت بنشینم پای این دنیای مجازی و البته اگر دیر و زود می شود آمدنم به خاطر نابسامانیهای این اینترنت خوابگاه است. نیت کرده ام گرد و خاکی از این کتابهای ارشد بتکانم. دعا کنید نیتم عملی شود.هیچ خوش ندارم این کلاسها و یادگرفتنها تمام شود. مخصوصا حقوق ارتباطات جمعی که حاضرم ساعت اضافه سرکلاسش بمانم و ارتباطات و توسعه که دیگر حرف ندارد. دلیل دیگر دیر و زود شدن را بگذارید پای این خانه تکانی.به هرحال دیر و زود دارد اما سوخت و سوز ندارد... .
نوشته شده در شنبه 18 مهر1388ساعت
8:4 بعد از ظهر توسط سمیرا| |
دستگاه چند منظوره یعنی از دانشگاه که برمی گردی قبل از اتاق رفتن با یک کارت تلفن بایستی و اینترنت وصل شوی. دستگاه چند منظوره یعنی دستگاهی که تلفن هم دارد به جز اتصال اینترنت و می شود گاهی پرينت از مطالب هم گرفت. بشتر از اين فعلا نمي توانم بنويسم چون خسته ام و حوصله ي ايستادن ندارم. نياز به شعور ويژه هم ندارد. توي خوابگاه چهارتا هست که يک شب در ميان يکي شان خراب مي شود.
نوشته شده در یکشنبه 12 مهر1388ساعت
5:6 بعد از ظهر توسط سمیرا| |
شغلهایی که بچه های روزنامه نگاری این روزها می توانند به آن فکر کنند:
نوشته شده در چهارشنبه 1 مهر1388ساعت
1:40 بعد از ظهر توسط سمیرا| |
خوش به حال امام محمد غزالی چون آن قدر با خودش بار کتاب جابه جا کرد تا آن دزد معروف آمد به سراغش و بعد یک تحول عظیمی در زندگی اش اتفاق افتاد. هر چه این کتابها را بالا و پایین می کنم هیچ کدامشان را نمی شود حذف کرد.فرق من و امام محمد غزالی در این است که من کتابهای برگ نخورده جابه جا می کنم و امام محمد کتابهای خوانده شده. کاش یک روزی برسد که کتابها را تبدیل به اطلاعات مجازی کنیم بعد هر وقت دلمان خواست با فشار یک دکمه دوباره به کتابهای معمولی تبدیلش کنیم!
نوشته شده در سه شنبه 31 شهریور1388ساعت
6:11 بعد از ظهر توسط سمیرا| |
نوشته شده در دوشنبه 30 شهریور1388ساعت
0:4 قبل از ظهر توسط سمیرا| |
نوشته شده در چهارشنبه 25 شهریور1388ساعت
5:8 بعد از ظهر توسط سمیرا| |
از تمام این سریالهای ماه رمضانی " عبور از پاییز" را فقط به انگیزه نگاه می کنم. بقیه را گذری . هر چی که شد. "عبور از پاییز" هم البته داستانش و طبقه ی زندگی شخصیتهایش به اکثر مردم جامعه ربطی ندارد و یک خرده زیادی تخیلی است و غیر ایرانی. عبور از پاییز را نگاه می کنم به خاطر لعیا. به خاطر صداقتش، بلند بلند فکر کردنش، سادگی اش ، مقاومتش ، سخت و ثقیل حرف زدنش ،خودش بودنش و به خاطر همه چیزهایی که دارد که دوست داشتنی است . به خاطر لعیا که شبیه هیچ کدام از آدمهای قصه نیست! این شبیه نبودنش عمدی نیست ذاتی است.از حرفهایی که می زند تا حتی نوع نگاه کردنش.
نوشته شده در یکشنبه 22 شهریور1388ساعت
5:45 بعد از ظهر توسط سمیرا| |
ایمان امیدی است پایان ناپذیر.
نوشته شده در پنجشنبه 19 شهریور1388ساعت
9:16 بعد از ظهر توسط سمیرا| |
به چاهی نیازمندیم نزدیک یک نخلستان که برویم زار بزنیم به حال خودمان و مملکتمان!
نوشته شده در چهارشنبه 18 شهریور1388ساعت
11:38 قبل از ظهر توسط سمیرا| |
با این که برنامه ماه عسل ر ا دوست ندارم اما به خاطر علاقه ی بقیه می شود که بعضی جاها را بنشینم و نگاه کنم. موضوع برنامه جالب بود فقط یک کم پیاز داغش زیادی بود. طبق معمول اشک درآر!
نوشته شده در سه شنبه 17 شهریور1388ساعت
8:1 بعد از ظهر توسط سمیرا| |
نوشته شده در سه شنبه 17 شهریور1388ساعت
2:32 بعد از ظهر توسط سمیرا| |
سفری دو سه روزه ترتیب داده ام برای خودم. تنها. اگر بشود اسمش را گذاشت سفر . به مقصد خانه ی"..." که آرامش دارد. روزنامه ندارد. نظم دارد . نظمش اجباری است. نمی توانی صبحانه را بی خیال شوی .ناهار و شام هم زودتر از همیشه . وقت خواب هم همین طور. وقت بیداری بدون اجبار زودتر از همیشه. اینترنتی هم در کار نیست. اصلا آرامشش در همین نداشتن آخری است که ارتباط آدم را با این دنیا قطع می کند. با روزنامه ها و خبرها. فقط یک عیب بزرگ وجود دارد صاحبخانه تمام اخبار روز را می بیند و از دستش نمی دهد. شاید بشود حسن ویژه ای در این عیب دید : زندگی خیلی قشنگ است! همه ی سرزمینمان پر از گل و بلبل است!
نوشته شده در شنبه 14 شهریور1388ساعت
2:3 قبل از ظهر توسط سمیرا| |
۱- اینترنتی شدن انتخاب واحد دانشگاه علامه را به همه ی همکلاسیها و همدانشگاهیها تبریک می گم. اتفاق بزرگی است . دست کم نگیرید. دانشگاه علامه ای که خودش را کلی قطب می داند بالاخره کاری کرد که این آخر عمری(تحصیلی) چشممان به در سفید نشود!
نوشته شده در چهارشنبه 11 شهریور1388ساعت
4:19 بعد از ظهر توسط سمیرا| |
همه چیز شبیه یه کلاف سردرگم شده. نمی دونی غصه ی چی رو باید بخوری و چی رو نه؟ نمی دونی برای چی شاد باشی و برای چی نه؟ چی درسته؟ چی غلطه؟ از آدمهایی که هروز از کنارمون رد می شن و می بینیمشون و نمی بینیم تا آدمهایی که می شینن روی صندلیهای سبز بهارستان و اونایی که با ماشینهایی رفت و آمد می کنن که صدای هلیکوپتر می ده! همه چیز شبیه یه کلاف سر درگم شده! هرچی هم از نسبی گرایی می دونی بریز تو سطل آشغال که دردسر ساز می شه برات این روزها!
نوشته شده در سه شنبه 10 شهریور1388ساعت
5:51 بعد از ظهر توسط سمیرا| |
طرح افزایش ساعات فیلم سینماها به مناسبت ماه رمضان هم برای خودش داستانی شده این روزها. بعضیها موافق و بعضیها مخالف.
نوشته شده در سه شنبه 10 شهریور1388ساعت
1:0 قبل از ظهر توسط سمیرا| |
شبی خواب می بینید که در حال نوشتن دو شعر به صورت همزمان هستید و وقتی از خواب بیدار می شوید هیچ کدام از کلمه های شعر خوابتان را به یاد نمی آورید. تعبیر خواب شما چیست؟
نوشته شده در دوشنبه 9 شهریور1388ساعت
4:54 بعد از ظهر توسط سمیرا| |
درد توامان است ، مدام، بی وقفه ، ناگزیر،بی شکست.
نوشته شده در شنبه 7 شهریور1388ساعت
12:46 بعد از ظهر توسط سمیرا| |
دیگر زمان حادثه از دست رفته است...
نوشته شده در چهارشنبه 4 شهریور1388ساعت
11:18 قبل از ظهر توسط سمیرا| |
نوشته شده در سه شنبه 3 شهریور1388ساعت
1:53 بعد از ظهر توسط سمیرا| |
شبیه بچه هایی شده ایم که آنچه می خواسته اند نشده است. آنچه بهشان قول داده شده زیر پا گذاشته شده است و بعد از ساعتی گریه کردن می بینند راه به جایی نمی برند گریه ها را قطع می کنند تا در فرصت مناسبتری به آن برسند. فقط امیدوارم فراموشش نکنیم. چون بزرگترها معتقدند: بچه است. یادش می ره!
نوشته شده در یکشنبه 1 شهریور1388ساعت
3:0 بعد از ظهر توسط سمیرا| |
خیلی خوب است که زندگی در ایران با این سرعت رو به پیشرفت و آبادانی است! از شبی که وزرای پیشنهادی معرفی شدند قند توی دلمان آب می شود. مخصوصا خانم وزیر بهداشت و دلایلی که برای حضورشان در کابینه وجود دارد:دوست داشتنی بودن! علاقه ی ویژه ی شخص رئیس جمهور! حجب و حیای خانمها برای بیان مسائلشان به شوهرانشان البته فقط در مورد چکاپ سالیانه!
نوشته شده در شنبه 31 مرداد1388ساعت
4:55 قبل از ظهر توسط سمیرا| |
امروز رفتم دل خوش تئاتری ببینم و راستش هیچ چیز ندیدم جز مقدار خیلی زیادی حرکات موزون. البته اگر از این حرکات به اصطلاح فرم درست و به جا استفاده می شد خوب بود ولی یک مقداری زیاد خالی بود. اصلا هیچی نداشت. اولش با خودم گفتم خیلی هم بد نیست که دیالوگ کمتر استفاده کرده اما بعد دیدم کلا دیالوگ ندارد. اسم تئاتر "افسانه ی ترنج" بود به کارگردانی مشترک زهرا شوشتری و میلاد هارونی . حالا کاش پشت رفتارشان یک معنایی بود یک داستانی یک حادثه ای یک روایت خطی. باور کنید تمام تلاشم را کردم که از سالن راضی بیام بیرون.حالا راضی نه حداقل ناراضی نباشم. به جای چند تا از شخصیتها هم از عروسک استفاده کرده بودند. دلیلش را نمی دانم. به نظرم این کارشان خوب که نبود بد هم بود. چون تمام حواس مخاطب می رفت به آدمهای سیاه پوشی که عروسک گردانی می کردند. آخرش هم فاتحان نمایش اهواز خودشان را معرفی کردند و از آنجا که توی سالن ده پانزده نفر بیشتر نبودند و تعداد بازیگران با تماشاچیان تقریبا برابری می کرد خودشان برای خودشان ذست می زدند. جالبش حرف کارگردان بود که گفت از بازی هرکدام خوشتان آمده بیشتر دست بزنید! اعتماد به نفس هم خیلی خوب است وقتی هیچ کس بازی نکرده از چی باید تعریف کرد. حالا من مخاطب عام. من ناوارد به تئاتر. فرض بر این که این تئاتر خیلی عالی بوده و چشم بصیرت نداشته ام من که این همه بازی خوب را ندیده ام . د آخه مرد حسابی تپق توی همان دو سه تا دیالوگ دیگه چه صیغه ای بود! همان حرکات فرم را هم وقتی پنج روز دیگه اجرا تموم می شه نباید بی نقص انجام می دادید؟ تمام حرکات که ناهماهنگ بود. انگار تمرین است. موزیک هم که ... . بی خیال. به ما نیومده تئاتر اهواز!
نوشته شده در دوشنبه 26 مرداد1388ساعت
3:57 قبل از ظهر توسط سمیرا| |
نوشته شده در شنبه 24 مرداد1388ساعت
9:29 قبل از ظهر توسط سمیرا| |
یه میس* می زنم
نوشته شده در پنجشنبه 22 مرداد1388ساعت
11:34 بعد از ظهر توسط سمیرا| |
دلشان می خواست
نوشته شده در سه شنبه 20 مرداد1388ساعت
6:1 بعد از ظهر توسط سمیرا| |
راستش را بگویم اولش شوکه شدم وقتی فهمیدم که اشتباه کرده ام. فکر کنید سه ماه از خریدن کتاب گذشته بود و کتاب قبلی را هنوز تمام نکرده داشتم برای این یکی نقشه می کشیدم که حتما رمان باشد. چون دلم یک رمان هندی می خواست با همان واکاویها و اکتشافات و توصیفهایی که از "همنام " جومپا لاهیری به یادم مانده بود. هشتاد نود صفحه از کتاب را خواندم بعد تازه فهمیدم قسمت دوم یک داستان دیگری بوده است. فکر کنید تمام داستان دوم را که می خواندم دنبال یک سرنخی بودم از شخصیتهای قبلی داستان و باورم نمی شد که مجموعه داستان کوتاه خریده ام.
نوشته شده در یکشنبه 18 مرداد1388ساعت
8:24 بعد از ظهر توسط سمیرا| |
خداوند پدر محمود دوم را بیامرزد که ما را از این جهل همیشگی نجات داده و چهره ی منافقین و براندازان نرم و گروه مخملیها را که با سلاح گرم و سرد برای ملت ایران دردسرآفرین شده اند نمایان کرد.
نوشته شده در یکشنبه 18 مرداد1388ساعت
10:47 قبل از ظهر توسط سمیرا| |
چی باید بگم؟ دیگر حتی نمی دانم باید برای کابینه ی جدید و آدمهایش ناراحت باشم یا خوشحال؟ حس سقوط دارم.
نوشته شده در چهارشنبه 14 مرداد1388ساعت
10:12 قبل از ظهر توسط سمیرا| |
کتاب "دود مقدس" شیوا مقانلو را می خوانم. یک مجموعه داستان کوتاه.کند می خوانم. کتاب عجیبی است. تشبیهات دوست داشتنی و فضای متوهمی که سخت می توانم با متنش ارتباط برقرار کنم اما دلم نمی آید بذارمش کنار. مثل یک معجون قطره قطره می چکانمش در گلو. یک معجون عجیب و غریب از کلمات.
نوشته شده در سه شنبه 13 مرداد1388ساعت
5:48 بعد از ظهر توسط سمیرا| |
امروز "ایران دخت" را خریدم و باورتان نمی شود که چه قدر لذت بردم از همان گذرا خواندن مطالبش. از حضور گروهی که هنوز می توانند مطالبی بنویسند که رنگ سیاست و این روزها نیست لذت بردم . نشریه ای آن قدر شاداب و رنگارنگ که هر صفحه دوست داری تمام مطلب را تا آخر بخوانی. آدمهایی که بی دغدغه نیستند اما می توانند در این فضای همیشه سیاست زده هنر و جامعه و فرهنگی را ببیند که هنوز می تواند شاداب و رنگین کمانی باشد. باور کنید که این روزها ان قدر همه جا را سیاه و سبز و قرمز دیده ایم که شاید کم کم تشخیص رنگمان دچار مشکل شود.باور کنید که حضور این چنین آدمهایی این روزها غنیمتی است و نوشتن این چنینی هنری نایاب. باور کنید که دنیا به آخر نرسیده است. باور کنید که این روزها حسن زیادی داشته است برای همه ی ما. خب باشد برا ی من بیشتر از شما. چون چیزهایی را دیدم و یاد گرفتم که اگر لطف محمود الف.ن نبود هرگز به آنها نمی رسیدم. و قبول دارم که دیگرانی هزینه ها را پرداختند که کمترین سود را بردند.
نوشته شده در دوشنبه 12 مرداد1388ساعت
2:14 قبل از ظهر توسط سمیرا| |
م.ع.الف را آن قدر خوب نمی شناسم. مثل خیلی آدمهای دیگر که خیلی خوب نمی شناسم. اما بعضی آدمها را از روی یک سری نشانه ها می شود فهمید که چه کاره اند! من که باور کردم. شما باور نکردید؟ چه حرفها؟ عجیب است که شما جز آن ۲۴ میلیون نبوده اید!
نوشته شده در یکشنبه 11 مرداد1388ساعت
2:3 قبل از ظهر توسط سمیرا| |
خوشبختانه یا بدبختانه من هم به بینندگان" لاست" (گمشده) پیوستم. و البته که می دانم با تاخیر زیاد. اگرچه بعضی چیزها تاخیرش خیلی هم بد نیست.
نوشته شده در چهارشنبه 7 مرداد1388ساعت
2:11 قبل از ظهر توسط سمیرا| |
مامان داشت برایم داستان دوستی را می گفت که این روزها پایش به دادگاه کشیده شده است که طلاقش بدهند. داستان دوستی که ۲۳ سال از زندگی نامشترکش گذشته است و با دو بچه ی بزرگ پایش به دادگاه کشیده شده است. گفتم: چه مهریه ای است که می گویند پشتوانه ی زن است؟ مهریه زن را به چه کار آید وقتی مهری نیست؟ وقتی مهر حلال و جان آزاد می شود؟
نوشته شده در سه شنبه 6 مرداد1388ساعت
10:38 قبل از ظهر توسط سمیرا| |
می گویند بزرگترین گناه ، نا امیدی است.
نوشته شده در دوشنبه 5 مرداد1388ساعت
4:1 قبل از ظهر توسط سمیرا| |
دیروز صبح با خودم فکر می کردم ترکیدن! چه مزه ای دارد؟ یعنی وقتی آدم می ترکد چه شکلی است؟ اولی می ترکی یا اول حس ترکیدن بهت دست می دهد و بعد می ترکی؟ اول می سوزی و بعد سوخته ات می ترکد یا اول می ترکی و بعد تکه تکه هایت توی هوا می سوزند؟ بعد هم راستش را بخواهید دلم سوخت چون اگر من می ترکیدم به هر کدام از حالتهای متصور بعدش نمی توانستم برای شما بنویسم که ترکیدن چه حسی است؟ یعنی موقعی که داری تکه تکه می شوی و بعد انگشت نشانه یا شصتت یا کف دستت سوژه ی عکاسهای روزنامه ها می شود و تیتر می زنند فاجعه ی بوئینگ شماره ی فلان تهران -اهواز چه جور حسی به آدم دست می دهد کشیده می شوی یا مچاله ! اول کجای بدنت تکه تکه می شود؟سرت یا انگشتهایت؟ پاها یا بازوهایت؟ بعد فکر کردم این بنده خدایی که نشسته جفتم که مو هم ندارد و دم به دم به نامزدش زنگ می زند و هیچ حواسش نیست که مهماندار گفته گوشیها خاموش ! چه طوری تکه تکه می شود؟ اول گوشی اش تکه تکه می شود یا سرش ؟ گوشش تکه ی بزرگترش می شود یا انگشت کوچکش؟
نوشته شده در شنبه 3 مرداد1388ساعت
9:54 بعد از ظهر توسط سمیرا| |
این جمله را امروز یعنی همان ۳۱ تیر ماه ۸۸ بارها و بارها تکرار کردم:" تجربه ثابت کرده روحیه ات رو هیچ وقت نباید از دست بدی! " این جمله را دیروز هم تکرار کردم. پنج شش روز قبلش هم . چرا؟ چون امروز ۳ تا امتحان داشتم که در حالت عادی همیشه یک دانه در روز و در حالت نیمه عادی اش یعنی برنامه ی خردادماه قرار بود دو تای آنها در یک روز و البته در دوساعت مختلف باشد. چون امروز و دیروز و یک هفته قبلش و یک هفته قبل تر از هفته ی قبلش که برنامه ی کذایی امتحانات عقب افتاده به گوش و چشمم رسید فهمیدم در یک برنامه ی کاملا غیر عادی هستم. یکی از همان برنامه های کذایی که فقط نمونه اش را باید در مملکت خودمان بویژه در دانشکده مان پیدا کرد. دیشب هم که درس می خواندم و صبح هم که توی سلف درس می خواندم و هدفن توی گوشم صدای شهرام ناظری ترانه ی ایران کهن را به سمعم می رساند این جمله را برای خودم تکرار می کردم. امروز که فکر نمی کردم برسد و تمام شود زود تمام شد. امروز که آخرین فرصت بود برای اینکه در آرشیو وبلاگم یادداشتهای تیرماه از دست برود و من نمی خواستم. نمی خواستم جای تیرماه خالی بماند چون پیرو همین جمله ی معروف این روزهایم نمی خواهم روحیه ام را از دست بدهم. چون دارم تلاش می کنم آرامش را به خودم برگردانم . آرامشی که هر روز اخبار ۲۰:۳۰ از من می گیرد و چرخ زدن در این دنیای مجازی و خبرها تشدیدش می کند. آرامشی که معنی ندارد وقتی هیچ نمی دانی ۲ دقیقه ی دیگر و ۲ ثانیه ی دیگر چه طور خواهد شد؟ آرامشی که شاید اگر با تجربه تر و صبورتر و پخته تر و خیلی چیزهای دیگر بودم می توانستم بیشتر بخندم و راحت تر این همه اتفاق را قبول کنم. شاید راحت تر می توانستم بفهمم گاز اشک آور یعنی چی ؟ و باتوم بالای سر ؟ این روزها بارها و بارها با خودم کلنجار رفتم برای ادامه ی نوشتن در این وبلاگ . بارها و بارها ... . اما ادامه می دهم .
نوشته شده در چهارشنبه 31 تیر1388ساعت
11:33 بعد از ظهر توسط سمیرا| |



