و گاهی نمی توان مانع جریان رود زندگی شد. پائولو کوئیلو
همین دیروز بود که آرزو کردم دیگه هیچ وقت حرف نگفته نداشته باشم ....اما وقتی امروز اون پدیده رو دیدم و آنقدر شوک بهم وارد شد که داشت اسمم هم یادم می رفت فهمیدم اشتباه بزرگی کردم ...تنها چیزی که توی ذهنم تاب می خورد اسم همین پدیده ی خارق العاده بود و این که به دوستام که همراهم بودند بگم که بالاخره پدیده را دیدم .... داشتم نگاهش می کردم و اصلا انگار زبانم را حس نمی کردم که باید حرکتی می کرد آن موقع ....اول گیج شدم... دوستم را توی امور دانشجویی تنها گذاشته بودم تا به حرف های او گوش بدهم... آرام حرف می زد و چیزی در مورد آیین نامه و قبل از عید ...بعد هم نگاه کوچکی به سر تا پای من کرد و گفت عزیزم می دونی شما هیچ مشکلی نداری .فقط....مانتو... گفتم: باشه ... همین را گفتم و بعد رفتم طرف بچه ها .... مانده بودم به بچه ها چی بگم؟هنوز گیج می زدم... بعد که جدا شدم به اطرافم نگاه می کردم و می گفتم : دیگه هیچ کس نبود که به من گفت؟ یه عالمه جمله توی ذهنم تاب می خوره که دوست داشتم بهش می گفتم ... مدام با خودم می گم : این جمله بهتر بود اگر می گفتم ... اسمش را نگفتم راستی..... من که بهش می گم شهلا پدیده ....حالا تو هر چی می خوای صداش کن؟
... و انتظار داریم آدمها هر چی توی فکر ما هست را بدانند و بر اساس دلخواه ما عمل کنند بدون آن که چیزی گفته باشیم به صراحت.چرا؟
نوشته شده در سه شنبه 24 شهریور1388ساعت
10:49 قبل از ظهر توسط سمیرا| |
نوشته شده در چهارشنبه 22 فروردین1386ساعت
9:13 بعد از ظهر توسط سمیرا| |


