تبليغاتX
لحظه های آبی من
لحظه های آبی من

و گاهی نمی توان مانع جریان رود زندگی شد. پائولو کوئیلو

بی پولی را دیده اید ؟ تردید را چه طور؟ اینها را ندیدید بی خیال! "کتاب قانون" مازیار میری را از دست ندهید! 

نوشته شده در چهارشنبه 22 مهر1388ساعت 4:2 بعد از ظهر توسط سمیرا| |
از تمام این سریالهای ماه رمضانی " عبور از پاییز" را فقط به انگیزه نگاه می کنم. بقیه را گذری . هر چی که شد. "عبور از پاییز" هم البته داستانش و طبقه ی زندگی شخصیتهایش به اکثر مردم جامعه ربطی ندارد و یک خرده زیادی تخیلی است و غیر ایرانی. عبور از پاییز را نگاه می کنم به خاطر لعیا. به خاطر صداقتش، بلند بلند فکر کردنش، سادگی اش ، مقاومتش ، سخت و ثقیل حرف زدنش ،خودش بودنش و به خاطر همه چیزهایی که دارد که دوست داشتنی است . به خاطر لعیا که شبیه هیچ کدام از آدمهای قصه نیست! این شبیه نبودنش عمدی نیست ذاتی است.از حرفهایی که می زند تا حتی نوع نگاه کردنش.
نوشته شده در یکشنبه 22 شهریور1388ساعت 5:45 بعد از ظهر توسط سمیرا| |
برای ساخت یک فیلم ترسناک خوب فیلمنامه را  ژاپنیها بنویسند و  هالیوودی ها فیلنامه ی ژاپنی را بسازند و البته برای اینکه درجه ی ابهام آن به بی نهایت برسد نسخه ای از آن به صدا و سیمای ایران داده شود. چنین فیلمی قطعا جهانی خواهد شد چون ژاپنی ها و هالیوودی ها را به خریدن دوباره ی فیلم مشتاق خواهد کرد!

پ.ن. دو نسخه ی ژاپنی و آمریکایی فیلم "حلقه" را اگر دیده باشید به احتمال ۹۰٪ با من هم عقیده می شوید. 

نوشته شده در جمعه 13 شهریور1388ساعت 6:27 بعد از ظهر توسط سمیرا| |
طرح افزایش ساعات فیلم سینماها به مناسبت ماه رمضان هم برای خودش داستانی شده این روزها. بعضیها موافق و بعضیها مخالف.

و البته که من حرف مخالفها را قبول ندارم. به نظر خودم طرح قشنگی است. حالا این که استقبال سایر آدمها چه طور است و چه طور پیش برود با خودشان! اما الآن که داشتم کیهان(سه شنبه)را می خواندم نظر مخالفی خواندم که از قضا اهوازی بود و خب چون چشمم چند سالی هست که "اهواز" را بین صدتا کلمه هم زود می قاپد و می شناسد ،نظرش را خواندم:

"ماه رمضان ماه خودسازي و عبادت است پس چرا بايد سينماها تا پاسي از شب موجبات سرگرمي مردم را در اين ماه فراهم آورند. كسي كه تا ساعت 2 يا 3 بامداد در سينماها باشد ديگر نمي تواند استفاده معنوي از سحر ببرد. از متوليان فرهنگي جامعه تقاضاي رسيدگي دارم."

خب چند تا نکته برایم پیش آمد:

۱- چه اشکال دارد که مردم سرگرم بشوند؟ حالا گیریم که تا پاسی از شب؟

۲- مگر سینما رفتن بد است؟ اگر بد است خب چرا بلیطها شده ۳۰۰۰ تومن. جمعش کنید خیال ما هم راحت شود!

۳- حالا از کجا معلوم  قبل از این طرح مردم استفاده ی معنوی از سحر می برده اند، شاید از خستگی به زور  بیدار می شده اند و با چوب کبریت لای پلکهایشان غذا می خورده اند؟!

۴- بعد از تمام این حرفها اصلا آقاجان مگه تو مسئول استفاده ی معنوی ملت از سحر هستی ؟ ملتی که صبح تا شب دروغ می گوید و می شنود(برای تمام استثنائات جامعه ی بشری جا گذاشته ام ! ) استفاده ی معنوی اش کجا بود! آن هم ملتی که از روزش استفاده ی معنوی نکرده و آن قدر دویده و عرق ریخته برای یک لقمه نان که  سحر بیدار شدنش معجزه است !

۵- حالا اگر یکی این حرف را می زد شبیه آن مداح حامی محمود  زیاد به دل نمی گرفتیم ولی خب همشهری عزیز که کلا انگار توی یک دنیای دیگری هستی اهواز مگه چندتا سینما و فیلم متنوع داره که شما گوشی تلفن را برداشتی و به خودت زحمت دادی زنگ زدی روزنامه ی وزین " کیهان" از این حرفها زدی! از اوقات فراغتت می توانی بهتر استفاده کنی!

 ۶-این جمله ی آخرش هم که جُک سال است. "متولیان فرهنگی" کجا بود؟ اگر منظور همین خانم مهربانهای سر کوچه و خیابان است که خدا آخر و عاقبت همه مان را بخیر کند.

پ.ن. نتیجه گیری اینکه اگر هوس کردید به یکی از این روزنامه های باقی مانده زنگ بزنید و در هر موردی اظهار نظر کنید حواستان را خوب جمع کنید که ممکن است جمله هایتان به دست من بیفتد و برای واو به واو آن جواب پس بدهید.

نوشته شده در سه شنبه 10 شهریور1388ساعت 1:0 قبل از ظهر توسط سمیرا| |

خدا مرا ببخشد که نمی خواستم زیرآب  خجسته خانم را بزنم اما خب وقتی امشب برنامه تقدیر از بازیگران و عوامل سریال "رستگاران" را از تلویزیون پخش کردند فکر کردم بد نباشد  اینجا درباره اش بنویسم  بویژه آن که چند شب پیش در یکی از بخشهای خبری گزارشگر مربوطه اعلام کرد آمار (!) بینندگان سریال خجسته خانم از "جومونگ" بیشتر شده است!

۱- دیالوگها که خیلی قشنگ بودند. همه ی فعلها اول جمله : ( خجسته به پونه در بیمارستان : شنیدی حال احمدرضا رو!). همه ی بازیگران از قصاب و بقال و پلیس و باسواد و بی وسواد و کم سواد همه به صورت شعر و با لحن شاعرانه صحبت می کردند و به نظر می رسید بین نرگس جون ، پونه ، خجسته ، سارا ، بابای خجسته و ...هیچ تفاوت شخصیتی وجود نداشت.

 ۲- بابک و رویا که هیچ ربط شخصیتی به خاندان شایسته شان نداشتند بس که معصوم بودند البته دیدید که رویا خیلی در زندگی اش تجربه داشت! و تمام حرفهایش هم براساس تجربه بود. تجربه ی رفتن از طبقه ی دوم تا طبقه ی اول ، تجربه ی رفتن از طبقه ی اول تا وسط باغ و تجربه های دیگر که خیلی در انتخابهایش به او کمک کرد. مخصوصا وقتی خونه ی آقاشون متحصن شدند!

۳- در نیمه ی سریال تازه متوجه شدیم که خجسته نام کوچک زن احمدرضاست! خب چه کار کنیم نمی دانستیم خجسته زن احمدرضا اینقدر معروف است !

۴- احمدرضا دچار مشکل تارهای صوتی بود و از اول فیلم تا آخرش صدایی از ایشان شنیده نشد! ایشان در حد یک قدیس در فیلم بالا رفته و هیچ رذیلت اخلاقی نداشتند! بله خب ! تا مرد سخن نگفته باشد عیب و هنرش نهفته باشد!

۵- خانم پونه هم اگر به جای دختر زیاده خواه یک خانواده ی متوسط رو به پایین که دزدی می کند و تمام خانواده را جز می دهد و تیکهای عصبی تکراری دارد یک مقدار نقش متفاوت تری بازی کنند بد نیست.

۶- خجسته خانم در ادامه ی زندگی می توانند در یکی از کلانتریهای اهواز استخدام شوند! به نظرم کارشان خیلی بهتر باشد! البته می دانید که ما از نظر امنیتی در بالاترین نقطه هستیم فقط نمی دانم چرا ماشین یک بنده خدایی را از پارکینگ بلند کرده و به عبارتی دیگر با جرثقیل دزدیدند!

خدا مرا ببخشد که کلا فیلمهای سیروس مقدم روی اعصابم می دود و نمی توانم جلوی خودم را بگیرم و نخودچی اش را نخورم!

خدا مرا ببخشد که برنامه ی لوس و بی مزه علیخانی و صدالبته بدتر از آن برنامه ی بی سرو ته آقای حاجی پور را دوست ندارم. اولی ملت را می آورد جلوی دوربین تست صداقت و فداکاری ازشان می گیرد دومی هم سوالهای بی مزه می پرسد: نظر شما چیه آب کارون کم شده؟ نظر شما چیه این قدر این ماه رمضان خوب و قشنگ و پربرکت هست؟ به نظر شما  این تجملاتی که توی سفره ی افطار هست خوبه یا خیلی بده؟ به نظر شما...؟

 حالا اگر خدا من را بخشید به نظرتان خدا این آدمها را می بخشد که پول مملکت را خرج سریالهای بی سر و ته شان می کنند و بعد هم یک هزینه ای می کنند تا بهشان جایزه بدهند و ازشان تقدیر کنند که :خیلی کارتان خوب بود! ( فقط فیلم و سریال را در نظر گرفته ام! بخش خبری و حقوقی که از جیب مردم می رود پای دروغ گفتن را...)

پ.ن. کتاب "مهرگیاه" امیرحسن چهلتن را گرفته ام دست که بخوانم . پانزده صفحه ی اولش خوب و روان بود ولی بعد یک دفعه سرعتش کند شد. اما کلی خنداندم وقتی یکی از شخصیتها ی فرعی همان اول داستان یک جمله در میان می گه:"آقامون گفت. آقامون می گه ." بعد هم می خندد طوری که لثه هایش هم پیدا می شود و  ذوق می کند از فکر این که اگر بچه اش پسر باشدچه می شود آخه آقاشون گفته اگر باز هم دختر باشه از خانه بیرونش می کند! آقاشون گفته که این تنه برای لای جرز خوب است؛نیست که دختر زا هستم!

نوشته شده در جمعه 6 شهریور1388ساعت 1:26 قبل از ظهر توسط سمیرا| |

                                                                                                                این نمایی از کنار رودخانه است. همان کارون پرآب را می گویم.

 

 

 

 

 

 

 

 


این نمایی از  پل معلق است. از نیمه ی آن البته.ساعت نزدیک یک بعدازظهر.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


این نمایی است از عمق زیاد کارون.

جزیره ها را که می بینید البته.

 

 

 

 

 

 

 

 

 


این نمایی است از قایقها بدون قایقمردان کارون. 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


نمایی از فاضلابهایی که وارد کارون می شوند.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


از آنجا که مسئولان در ایران علاقه ی عجیبی به نابودی آثار و منحصربفردی آثار دارند کمی آن طرف تر از پل معلق (پل سفید) پل دیگری درست شبیه به آن دارند می سازند که به پارک جزیره ی سابق قرار است متصل شود. این یعنی پلی را که نشانه ی اهواز است با دست خود خاک کردن.

نوشته شده در سه شنبه 3 شهریور1388ساعت 1:53 بعد از ظهر توسط سمیرا| |
امروز رفتم دل خوش تئاتری ببینم و راستش هیچ چیز ندیدم جز مقدار خیلی زیادی حرکات موزون. البته اگر از این حرکات به اصطلاح فرم درست و به جا استفاده می شد خوب بود ولی یک مقداری زیاد خالی بود. اصلا هیچی نداشت. اولش با خودم گفتم خیلی هم بد نیست که دیالوگ کمتر استفاده کرده اما بعد دیدم کلا دیالوگ ندارد. اسم تئاتر "افسانه ی ترنج" بود به کارگردانی مشترک زهرا شوشتری و میلاد هارونی . حالا کاش پشت رفتارشان یک معنایی بود یک داستانی یک حادثه ای یک روایت خطی. باور کنید تمام تلاشم را کردم که از سالن راضی بیام بیرون.حالا راضی نه حداقل ناراضی نباشم. به جای چند تا از شخصیتها هم از عروسک استفاده کرده بودند. دلیلش را نمی دانم. به نظرم این کارشان خوب که نبود بد هم بود. چون تمام حواس مخاطب می رفت به آدمهای سیاه پوشی که عروسک گردانی می کردند. آخرش هم فاتحان نمایش اهواز خودشان را معرفی کردند و از آنجا که توی سالن ده پانزده نفر بیشتر نبودند و تعداد بازیگران با تماشاچیان تقریبا برابری می کرد خودشان برای خودشان ذست می زدند. جالبش حرف کارگردان بود که گفت از بازی هرکدام خوشتان آمده بیشتر دست بزنید! اعتماد به نفس هم خیلی خوب است وقتی هیچ کس بازی نکرده از چی باید تعریف کرد. حالا من مخاطب عام. من ناوارد به تئاتر. فرض بر این که این تئاتر خیلی عالی بوده و چشم بصیرت نداشته ام من که این همه بازی خوب را ندیده ام . د آخه مرد حسابی تپق توی همان دو سه تا دیالوگ دیگه چه صیغه ای بود! همان حرکات فرم را هم وقتی پنج روز دیگه اجرا تموم می شه نباید بی نقص انجام می دادید؟ تمام حرکات که ناهماهنگ بود. انگار تمرین است. موزیک هم که ... . بی خیال. به ما نیومده تئاتر اهواز!

پ.ن. قبلا یکی دو تا از کارهای بچه های اهواز را دیده بودم. هیچ وقت به این خرابی نبود.

پ.ن. ۱. حقیقتش توقع زیادی نداشتم ولی خب نه دیگه اینکه یه عالمه تصویر بی ربط و بی معنی ببینی. مجبور نکرده اند کسی را که هر چه رسید دستش بنویسد و اجرا کند.  

پ.ن.۲. نگهبان تالار همان اول که رسیدم و خواستم بلیط بخرم گفت خانم ارزش نداره بلیط بخری !اگر تونستی یه جوری برو  تو که نبیندت .

نوشته شده در دوشنبه 26 مرداد1388ساعت 3:57 قبل از ظهر توسط سمیرا| |

- هر چند دهقانان همواره استثمار می شدند ، بندرت شورش می کردند و چون شورش می کردند ، شورش شان نه شکل قیام توده بلکه گریز توده ای از زیر سلطه ی یک ارباب به "قید حمایتِ" اربابی دیگر ، به خود می گرفت.

- اما تا آنجا که این افراد پابند علایق گروهی بودند ، نتوانستند بر موانع محلی فائق آیند ، منافع ملی خود را به صراحت دریابند و از این رو از ایجاد طبقات اجتماعی-سیاسی در ماندند. همین نبود ِ طبقات موثر ، پیامدهای دامنه دار سیاسی داشت؛ زیرا مادام که حکومت مرکزی با نیروهای فراگیر در سطح کشور مواجه نبود ، سلسله ی قاجار می توانست با همان شیوه ی استبداد شرقی ، به اصطلاح خود آن عصر ، بر جامعه مسلط باشد.

پ.ن. ایران بین دو انقلاب، نویسنده :یرواند آبراهامیان

پ.ن.۱. این هم تکه ای از شرح حال ما ایرانیها در قرن سیزدهم که در قرن پانزدهم باز شاهدش بودیم.

نوشته شده در شنبه 24 مرداد1388ساعت 9:29 قبل از ظهر توسط سمیرا| |
راستش را بگویم اولش شوکه شدم وقتی فهمیدم که اشتباه کرده ام. فکر کنید سه ماه از خریدن کتاب گذشته بود و کتاب قبلی را هنوز تمام نکرده داشتم برای این یکی نقشه می کشیدم که حتما رمان باشد. چون دلم یک رمان هندی می خواست با همان واکاویها و اکتشافات و توصیفهایی که از "همنام " جومپا لاهیری به یادم مانده بود. هشتاد نود صفحه از کتاب را خواندم بعد تازه فهمیدم قسمت دوم یک داستان دیگری بوده است. فکر کنید تمام داستان دوم را که می خواندم دنبال یک سرنخی بودم از شخصیتهای قبلی داستان و باورم نمی شد که مجموعه داستان کوتاه خریده ام.

 تا حالا هیچ آدمی(از دوستان و اطرافیان خودم ) پیدا نشده که محض رضای خدا این دو سه کتاب هندی را که خوانده ام بخواند حداقل برگ بزند. اصلا نمی دانم چه نیروی دافعه ای در این کتابها هست که حتی اگر دستشان می گیرند که بخوانند باز نصفه نیمه رهایش می کنند. اما برعکس همه ، خودم کتابهای هندی را که می گیرم دستم حتی اگر کُند بخوانم دلم نمی آید بذارمشان کنار.

حالا هم که اشتباهی به جای رمان مجموعه داستان کوتاه خریده ام از داستانهایش بدم نیامده است اما خب دوست داشتم دنباله ی همان ماجرای روما را در داستان "خاک غریب" می خواندم. 

پ.ن.باور کنید کتابهای هندی آن قدرها هم که فکر می کنید بدمزه نیست. خیلی هم خوشمزه است.کافی است بچشید! 

نوشته شده در یکشنبه 18 مرداد1388ساعت 8:24 بعد از ظهر توسط سمیرا| |

" تاریخ مزخرف است." این جمله خوشبینانه ترین نظری است که روزی هنری فورد درباره ی تاریخ اظهار کرده است  زیرا در عصر کتاب می زیسته . نیل پستمن نویسنده ی آمریکایی با بیان عبارت پیشین در کتاب " زندگی در عیش ، مردن در خوشی " می گوید که واقعیت تاریخ را امروزه پریز برق و آنتن تلویزیون بیان می کنند:" تاریخ اصلا وجود ندارد."
....


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه 17 مرداد1388ساعت 1:57 بعد از ظهر توسط سمیرا| |
کتاب "دود مقدس" شیوا مقانلو را می خوانم. یک مجموعه داستان کوتاه.کند می خوانم. کتاب عجیبی است. تشبیهات دوست داشتنی و فضای متوهمی که سخت می توانم با متنش ارتباط برقرار کنم اما دلم  نمی آید بذارمش کنار. مثل یک معجون قطره قطره می چکانمش در گلو. یک معجون عجیب  و غریب از کلمات.

پ.ن." شب شیطان" اسم یکی از داستانهای مجموعه است.

نوشته شده در سه شنبه 13 مرداد1388ساعت 5:48 بعد از ظهر توسط سمیرا| |

نه این که حرفی برا ی گفتن نباشد که حرف همیشه هست حتی اگر شنونده ای نباشد. مثلا تولد سه سالگی اینجا. چند روزی است هرچه فکر می کنم هیچ چیز برای نوشتن پیدا نمی کنم. چندبار هم جمله های شبیه به اینها را نوشته ام و پاک کرده ام اما... . حرف زیاد داشته ام مثلا در مورد فیلم "حریم"  که اگر چه از شوکهای فیلم خوشم امد ولی بازیهای ضعیفش نقص بزرگی در فیلم بود و پایان بندی اش هم خیلی جالب نبود. اما با تمام این حرفها از آنجا که نمونه ی این فیلم در سینمای ما کم است و کارگردانش به نظر کم تجربه می رسد می شود به ادامه ی کار امیدوار بود به شرطی که خیلی تحت تاثیر فیلم" حلقه " نباشند.

"جنس ضعیف " فالاچی را هم شروع کرده ام اگرچه به نظر می رسد گاهی عقیده اش را تحمیل کرده است به متن ولی خواندنش اذیت نمی کند و البته آشنایی با نگاه فالاچی به زنان جهان و شیوه ی زندگی شان خالی از لطف نیست.

نثر کتاب "ثریا در اغما" را دوست نداشتم اصلا . از آن کتابهایی بود که خواندنش صد سال طول می کشد و اگر کنجکاوی نباشد برای دانستن" بعد چه پیش می آید؟" ترجیحا بر می گردانی سرجایش .و البته از آنجا که دُز کنجکاوی من کمی بیشتر از حد معمول است تا آخرش را خواندم. محتوا: درباره خوشگذرانی ایرانیان خارج از کشور  در زمان جنگ ایران و عراق است . این که می گویم خوشگذرانی و نمی گویم وضعیت ایرانیان خارج از کشور به خاطر قضاوت آشکاری است که نویسنده در تمام طول داستان به مخاطب القا می کند. در واقع بعید می دانم کتاب را بخوانید و نتیجه ای به غیر از این بگیرید. اما به هر حال کنجکاوی بد دردی است. ساختن این وبلاگ هم اولش از کنجکاوی شروع شد اما بعد جدی تر شد و الآن که می خوانید این حرفها را سه سال از نوشتن اولین پست این وبلاگ گذشته است.یکی از بدترین چیزها در وبلاگ نویسی وقتی است که نظرات را چک می کنی و همه اش از این آدرسهای تبلیغاتی است. جواب به این نظرات به شیوه ی برخی از کارگردانان این است که مخاطبهای من کم نیستند شما نمی بینید ! پس لطفا دیگه از این نظرات نگذارید!

نوشته شده در دوشنبه 11 خرداد1388ساعت 7:26 بعد از ظهر توسط سمیرا| |
کانون فیلم و عکس دانشگاه علامه طباطبایی برگزار می کند:

فیلم اول : نقل گُرد آفرید (داستان اولین زن نقال ایرانی)

کارگردان: هادی آفریده

 فیلم دوم : بن بست ( زندگی بابک بیات آهنگساز برجسته و فقید سینمای ایران )

 کارگردان: مصطفی شیری 

 شنبه 2/3/88- ساعت11:30 - خ. شریعتی- سه راه ضرابخانه- خ.شهید گل نبی -سالن مطهری دانشکده ی علوم ارتباطات دانشگاه علامه طباطبایی

نوشته شده در چهارشنبه 30 اردیبهشت1388ساعت 10:53 بعد از ظهر توسط سمیرا| |
دو فیلم مستند پرتره در دانشکده ی ما برگزار خواهد شد . اطلاعات کامل و دقیقش را فردا می نویسم . اما از حالا توصیه می کنم که شنبه را از دست ندهید که حیف است از اولین زن نقال ایرانی و بابک بیات موسیقی دان ندانید و نبینید.

نوشته شده در چهارشنبه 30 اردیبهشت1388ساعت 1:7 قبل از ظهر توسط سمیرا| |
داستان روز ارتباطات و روز جهانی جامعه ی اطلاعاتی( ۲۷ اردیبهشت)  از آن داستانهای نامکرر ناخشنودی است که اگر چه گروهی از دانشجویان و استادان ارتباطی و مرتبط به این حوزه را گرد هم می آورد و اگر چه گروهی را به شوق و گروهی را به افسوس  در پایان آن جلسه وامی دارد اما حضور و گرد هم آمدنمان را فرصت غنیمتی است که شاید به ناچار پاس می داریم.

داستان روز جهانی جامعه ی اطلاعاتی امسال برا ی من از روزی شروع شد که بنر بزرگ وزارت فناوری اطلاعات و ارتباطات را زیر پل سیدخندان دیدم.تصویر بنر بچه ای را نشان می دهد که پای کامپیوتر نشسته است و یک سایه ی سیاه هیولاوار پشت سر بچه است و جمله ی هشدار دهنده ای که از مخاطبش می خواهذ بچه را از خطرات اینترنت حفظ کند و البته بالای بنر نوشته است "روز جهانی ارتباطات و جامعه ی اطلاعات" .

ربط معنایی این سازمان به این روز  به عقیده ی من  "وزارتخانه ساخته" است یعنی که به زور خودش را به دانشکده ی ما چسبانده چرا که وسایل ارتباطی نه همه ی ارتباطات که بخش کوچکی از آن است حالا حتی اگر آدمی مثل مک لوهان هم بیاید بگوید: وسیله پیام است باز هم دلیل نمی شود  آن کسی که کار فنی در این وزارتخانه انجام می دهد بیاید و ارتباطات بخواند و... .

به نظر می رسد طراح این بنر از جمله انسانهایی بوده که نه تنها نمی دانسته کلمه ی   information در ترکیب information society  باید صفت معنی شود و نه هم قافیه ی ارتباطات که حتی به خودش زحمت پرسیدن از یک نفر دیگر را هم نداده است .

از تمام این حرفها که بگذریم نکته ی اصلی باقی می ماند که چرا در روزی که باید برای گسترش و توسعه ی ارتباطات تلاش کرد و فاصله ی مردم را از وسایل ارتباطی روز کمتر کرد وزارت نامرتبط ( تا حدی مرتبط) به این رشته تنها به انعکاس نکات منفی می پردازد؟ اگر بلد نیستیم و فرهنگ استفاده از آنچه به تازگی به دست ما رسیده نداریم آیا این حق را داریم که نگاه غیرواقعی مردم را غیرواقعی تر کنیم و در کنار فوایدی هم که تکنولوزیهای ارتباطی برای ما به همراه داشته است آن تصویر هیولاوار نشان بدهیم تا پدر و مادر از همه جا بی خبر ِبه دنبال یک لقمه نان از ترس به خطر افتادن بچه اش به کابلهای برق هم به چشم دشمن نگاه کند؟ آیا ما حق داریم وقتی تمام سایتهای خوب و غیر خوب را به سلیقه ی خودمان فیلتر کرده ایم باز خانواده ها را از خطرات اینترنت بترسانیم؟ اصلا وقتی هر سایتی که می خواهی فیلتر شده است و سرعت لاک پشتی اش از زندگی پشیمانت می کند -چه برسد به گشتهای معقول و غیر معقول اینترنتی- باز هم خطری وجود دارد که ما این طور با تصاویرمان با ذهن مردم بازی می کنیم؟

پ.ن. گاهی بعضی کارهایی که انجام می دهیم رفع تکلیفی است شبیه جلسه ی امروزی که بچه های دانشکده تشکیل داده بودند. اگر چه دستشان درد نکند برای همان خالی نبودن عریضه که زحمت داشته است حتما اما ... . بی خیال . مریم خوب نوشته است درباره ی استادان دانشکده. بخوانید حتما. 

نوشته شده در دوشنبه 28 اردیبهشت1388ساعت 11:12 بعد از ظهر توسط سمیرا| |
آسمان ابر دارد اما باران نه. آسمان تیره است و از لابه لای ابرهایش تکه های موازی  آفتاب که انگار با خط کش بیست سانتی مرتبش کرده اند نشسته است روی زمین. یک تکه از آفتاب می خورد روی صورت من . روی صورت من که خیره شده است به یک کتاب . یک کتاب که اسمش هست " ثریا در اغما" . چه جور کتابیست ؟ ۱۰ صفحه بیشتر نخوانده ام ...

 

نوشته شده در شنبه 12 اردیبهشت1388ساعت 10:12 بعد از ظهر توسط سمیرا| |
بس که زیر آفتاب دراز کشیده ایم و آفتاب زده است به سرمان و صدای آب پیچیده توی گوشم و "بازی آخر بانو "خوانده ام  به اطراف که نگاه می کنم همه چیز شبیه فیلتر فیلم"درخت گلابی" داریوش مهرجویی شده است. یک رنگ نارنجی قشنگی که زمان و مکان را از دست می دهی. کتاب "بازی آخر بانو " امروز تمام شد و جالبش آن بود که یک آقایی همراهمان بود در شهرستانک  شبیه شخصیت ابراهیم رهامی داستان و کم مانده بود بروم بگویم حاجی! شما چه قدر ظاهرتان شبیه این شخصیت رمانی است که من دارم می خوانم.

 بلقیس سلیمانی پشیمانم کرد از حرفهای دیشبم. نمی گویم بهتر از این نبود اما حالم بدجوری گرفته است. یاد آن جمله ی رهامی می افتم : سرنوشت گل نتیجه ی بازی من و حاج صادق بود.(مضمون تقریبا این بود) و فکر می کنم سرنوشت چند نفر را بازیهای دیگران رقم زده است؟ ما چه؟ من ؟  و من آیا بازی نخورده ام تمام این روزها را که آمده و می رود و خواهد آمد؟

بخوانید و از دست ندهید جمله های نابش را: ما از دیگران توقعات خودمان را داریم. و یادم می آید چطور رهامی با فکر های خودش گل را متهم می کند و ... .

دلم برای گل بانو ی داستان می سوزد؟ چرا هیچ  کس او را گل بانو نشناخت؟! هر کسی دیگری را آن طور که دلش می خواهد تفسیر می کند: گاهی گل، گاهی بانو.

توی اتوبوس که نشسته ایم و کتاب می خوانم گاهی دلم نمی خواهد کتاب پیش برود. دلم نمی خواهد بدانم :" اگر می خواهید آدمها را بشناسید رمان بخوانید." من نمی دانم چرا هر چه بیشتر می خوانم بیشتر به یاد می اورم که آدمیزاده موجودی است ناشناخته.

نوشته شده در جمعه 11 اردیبهشت1388ساعت 10:50 بعد از ظهر توسط سمیرا| |
دلم لک زده برای خواندن یک کتاب ایرانی درست و حسابی. این دو روزه  که می رم سالن مطالعه تا گزارشم را بنویسم  کنار دستی ام که احتمالا دانشجوی ادبیات باشد روی میز مطالعه اش رمان بلقیس سلیمانی را گذاشته و به امان خدا رفته  است.من هم مدام می بینیم و دلم آب می شود و راستش می دانم که حداقل یک چند روزی را نمی توانم کتاب بخوانم. "پیکر فرهاد" عباس معروفی را هم بعد از عید خواندم اما از آنجا که تو فضای بوف کور بود و  هنوز به درک بوف کور نرسیده ام  خیلی ارتباطی با شخصیتها برقرار نکردم. حسن این کتاب نویسنده اش یعنی عباس معروفی بود که دو چیز نوشته هایش را خیلی دوست دارم: یکی فضای وهم آلود داستان و دیگری افسانه های زیادی که به کار می گیرد و بی دلیل رهایش نمی کند در داستان. 
نوشته شده در جمعه 4 اردیبهشت1388ساعت 10:13 بعد از ظهر توسط سمیرا| |
این یادداشت جواد طوسی را بخوانید حتما. من که کلی حال کردم. به نظرم جواب آقای فراستی را هم داده است تا بداند حسودی به اخراجیها از آن حرفهاست.
نوشته شده در پنجشنبه 20 فروردین1388ساعت 11:1 قبل از ظهر توسط سمیرا| |

بازیگران: هر کسی که در سینمای ایران بازی کرده است یا از در سینماهای ایران رد شده است.

کارگردان:مسعود ده نمکی

داستان: ادامه ی اخراجیهای یک با حضور دسته جمعی ملت ایران در عراق و اسارت همه ی بازیگران قسمت قبل.

به نظر می رسد آقای ده نمکی به شدت خوشحالند و از جمله ی آخری که در پایان بندی فیلم نوشته بودند " این داستان ادامه دارد؟" سرخوشانه  قصد ادامه دارند و احتمالاْ تا سال ۱۳۹۰ پنج شش نسخه ی دیگر از اخراجیها را روانه ی بازار می کنند. شاید هم از این سریالهای ۹۰ قسمتی بسازند و شاید هم قصد داشته باشند تا ازدواج ندیده های " بایرام باقالی " را هم نشان بدهند.به هر حال دیشب کلی خندیدیم. از آنجایی که ما ملتی هستیم به شدت سرخوش و دلمان می خواهد کسی باشد که برایمان مدام شعارهای رنگارنگ بگوید و ما را شارژ کند این فیلم به مذاق همه ی اهالی موجود در سینما ساحل اهواز خوش آمد و ملتِ سرخوشتر از همه ی ایران یعنی اهوازیها با هر جابجایی در فیلم شروع به دست و سوت زدن در سالن سینما نمودند. ناگفته نماند ما نیز کمی تا قسمتی ایشان را به علت جو زدگی همراهی نمودیم. جُک ماجرا آنجا بود که از پنج سینمای موجود در اهواز سه سینما مفتخر به پخش فیلم "اخراجیهای ۲" شدند و  از فیلمهای روز و نصفه روز سینمای ایران تنها "سوپر استار " و " گناه من" به اهواز رسیدند.این باعث افتخار اهوازیهاست که ته مانده ی فیلم تمام ایران به اهواز می رسد و  هیچ جشنواره ی فیلم درست و حسابی  هم به اهواز نمی آید. البته که ما این را از بی عرضگی مسئولین مربوطه می دانیم که بعد از سالها تنها کاری که برای سینماهای اهواز انجام داده اند عوض کردن اسمها به اسم قدیمی( قبل از انقلاب) و تعمیر سالنهای درب و داغون بوده است. اگرچه این تعمیر هم به نظر می رسد نتیجه ی چشم و هم چشمی با سینما ساحل تازه تاسیس ( حدود ۵-۴ سال) بوده باشد و نه تحول فکری .

مرتبط: 

خلاصه داستان "اخراجی ها 2"

گزارش تصویری اخراجی ها2..کاوازاکی جای سوزوکی را گرفت! (به روایت ده نمکی)

 

نوشته شده در یکشنبه 9 فروردین1388ساعت 10:54 قبل از ظهر توسط سمیرا| |

مهران مدیری " باغ گیلاس " خوشبختانه به "مرد۲هزار چهره "ای رسیده است پخته تر از "مرد هزار چهره "ی نوروز سال پیش. عمیق تر و طنازتر از گذشته. طنز ایران باید به وجود آدمهایی این چنین به خود ببالد.

مرتبط:

مرد هزار چهره

 

نوشته شده در جمعه 7 فروردین1388ساعت 1:58 بعد از ظهر توسط سمیرا| |
به گزارش خبرنگار راديو و تلويزيون فارس، در آخرين نظرسنجي مركز تحقيقات سازمان صدا و سيما، مجموعه تلويزيوني «يوسف پيامبر(ع)» پر بيننده‌ترين و جذاب‌ترين سريال سال 87 شد.
...............

به نظرم باید به جای جذابترین(؟) به عنوان جُک سازترین سریال سال ۸۷ شناخته می شد. کی گفته هر سریال پربیننده ای جذاب هم هست؟ یکی از راههای جدید پول دور ریختن ساخت فیلمهای اینچنینی است. خب بله البته که تماشای چنین پول ریختنی جذاب هم هست.

نوشته شده در یکشنبه 25 اسفند1387ساعت 6:38 بعد از ظهر توسط سمیرا| |
کارگردان: مهرشاد کارخانی

بازیگران: حمید گودرزی .... یغما

نیوشا ضیغمی .... باران

داستان : یغما به همراه دوست افغانی اش ماشینها را می دزدند و اوراق می کنند. روزی هنگام برگشت به خانه با دختری آشنا می شود که می خواهد خودش را بکشد . دختری که بعد از نجات دادنش می فهمد با گذشته ی او و مسیر زندگی اش گره خورده است...

-- ازهمان اول با دیدن پوستر فیلم سر در سینما مشخص بود کارخانی کار خودش را خراب کرده است . با انتخاب بازیگرانی که... . فیلم از دو قسمت گذشته و حال تشکیل شده است که البته هر جا رد پایی از حمید گودرزی و نیوشاضیغمی نیست فیلم قوی تر است. اصلا نظر من این است که اگر این دو تا از فیلم حذف می شدند خیلی فیلم بهتری بود. از رجوع به گذشته و برگشت دوباره به حال هم خوشم آمد. گره گشایی فیلم هم خوب بود. اما مشکلش وجود همان دو عنصر اضافه بود که با آن بازیهای ماستشان حال فیلم را هم گرفته بودند.شاید ایراد از ماست که هرکاری با گذشته ی آن قیاس می کنیم. اما ریسمان باز با آن بازیهای جاندارش یک چیز دیگری بود. اشتباه کردی آقای کارخانی... .

نوشته شده در سه شنبه 20 اسفند1387ساعت 6:58 بعد از ظهر توسط سمیرا| |
بارها شنیده بودم آنهایی که کتابی را می خوانند و بعد فیلمی را که از آن کتاب ساخته شده می بینند از فیلم خوششان نمی آید. بعضیهامعتقدند علتش این است که هر خواننده تصویر دیگری از شخصیتها برای خودش دارد تصویری که گاه با آنچه در فیلم می بیند کاملا متفاوت است.بعضیها هم فکر می کنند چون حذف و اضافه هایی در فیلم صورت می گیرد و نقش خواننده را در ساختن داستان کم رنگ می کند و یک نسخه ی دیگری از داستان به خواننده می دهد خواننده از فیلم خوشش نمی آید.

دیدن فیلم "بادبادک باز" برای من و دوستم شبیه مرور کتاب بود. ما از فیلم لذت زیادی نبردیم در واقع این کتاب بود که به یادمان می آمد و جمله های داستان. بعد هم فکر می کردیم  چرا اینجاش رو نشون  نداد؟  چرا امیر زودتر نماز خوند؟ چرا سهراب خودکشی نکرد؟ یک جاهایی هم که دقیقا شبیه داستان بود کلی خوشمان می آمد و به هم می گفتیم:ببین این همون کوچه است که آصف و دوستاش حسن رو می گیرند  و ... . شاید اگر رمان "بادبادک باز با زاویه دید اول شخص نبود هماهنگی داستان و فیلم بیشتر می شد . در داستان خالد حسینی آنچه بیشترین لذت را به مخاطب می دهد روراست بودن راوی با خودش هست . با درونیات و احساسات خودش. اما از انجا که فیلم این امکان را به مخاطب نمی دهد و با زاویه ی سوم شخص به همه چیز نگاه می کند روایت صادقانه ی "امیر" از خودش هم از دست می رود  و ما نمی توانیم بفهمیم امیر وقتی در جشن تولدش مجبور می شود به آصف دست بدهد و از او تشکر کند دقیقا چه احساسی دارد؟

نوشته شده در جمعه 9 اسفند1387ساعت 11:2 قبل از ظهر توسط سمیرا| |
"میلیونر زاغه نشین" اسکار را برد. این دو تا مطلب را هم بخوانید . جالب است . شاید آن روی دیگر سکه:

زاغه نشین میلیونر؛ آبكي بادكنكي

جایزه ی میلیونر نشین

نوشته شده در دوشنبه 5 اسفند1387ساعت 6:51 بعد از ظهر توسط سمیرا| |
میلیونر زاغه نشین تصویری است طبیعی ، زیبا ، اصیل و واقعی از یک زندگی . اگر چه داستان این فیلم هندی است اما به جز تیتراژ پایانی هیچ ربط دیگری به فیلمهای هندی ندارد. انتخاب بازیگرشان هم حرف ندارد مخصوصا کوچولوهای داستان.

مرتبط

میلیونر زاغه نشین 

"میلیونر زاغه‌نشین" برنده هفت جایزه بفتا شد

 

 

نوشته شده در شنبه 3 اسفند1387ساعت 11:44 قبل از ظهر توسط سمیرا| |
نویسنده: خالد حسینی

ترجمه ی پریسا سلیمان زاده و زیبا گنجی

داستان:

مریم دختر حرامزاده ای است که مسیر زندگی اش او را در ۱۵ سالگی از هرات به کابل  و به خانه ی رشید شوهر ۴۵ ساله اش می کشاند. مریم بارها باردار می شود اما هر بار بچه قبل از به دنیا آمدن می میرد.

لیلا دختر همسایه ی مریم در جنگ داخلی و در بمبارانها پدر و مادرش را از دست می دهد و از آنجا که رشید او را از زیر آوار بیرون می آورد به خانه ی مریم راه پیدا می کند.

از فصل سوم تلاقی زندگی این دو زن است و اتفاقاتی که آنها را در یک جبهه قرار می دهد...  

"هزار خورشید تابان " خالد حسینی اگر چه مثل "بادبادک باز"ش به دل نمی نشیند و راحت تر می توانی  خواندنش را به تعویق بیندازی اما این دلیل نمی شود که برای خواندن صد صفحه ی آخرش توی صف سلف دانشگاه کتاب را باز نکنی و نخوانی. نمی توانی توصیف قوی اش را نادیده بگیری. توصیفهایی که گاهی باعث می شود فکر کنی مریم جلویت نشسته دارد موهای عزیزه را می بافد. زلمای با رشید درگوشی حرف می زند و توی مخاطب همانجا یک گوشه ای کنار سفره نشسته ای و می ترسی مبادا باز رشید غاطی کند و یک مشت خرده سنگ را بریزد توی دهان مریم و وادارش کند که بخورد.

نمی توانی ساده و روان بودنش را ندید بگیری. وقتی هر ده صفحه یک بار شماره را نگاه می کنی و هیچ متوجه گذر زمان نمی شوی.

هزار خورشید تابان مثل بادبادک باز پر است از غافلگیریهایی که  گاهی با خودت فکر می کنی نمی توانی خالد حسینی را به خاطرش ببخشی.

   هزار خورشید تابان  باور پذیری بادبادک باز را ندارد و در باور من مخاطب هنوز نگنجیده است که چه طور این همه بدبختی فقط برای دو زن و چرا این زنها این قدر دیر اراده شان را به کار می گیرند؟ این قسمتش به نظرم شده شبیه سریالهای ایرانی که یک آدمی را پیدا می کنند و هر چه بدبختی است و مصیبت سرش آوار می کنند و ... .

مرتبط:

یادداشتی برای بادبادک باز

دانلود فایل صوتی بادبادک باز با صدای نویسنده


 

نوشته شده در دوشنبه 28 بهمن1387ساعت 9:15 بعد از ظهر توسط سمیرا| |
دفاعیه

کارگردان: داوود فتحعلی بیگی

بازیگر: زری اماد

تئاتر دفاعیه تمامش تک گویی های یک زن ۳۷ ساله است که بیوه است و ۵۰ دقیقه ی تمام یک ریز می خندد گریه می کند جیغ می زند کتک می خورد چون نمی خواهد زن آقا تقی بشود که چهارتا بچه ی قد و نیم قد دارد. داد می زند فحش می دهد چون نمی خواهد آقاجون بفهمد که یواشکی صیغه ی محرمیت با یک مرد ۵۵ ساله خوانده است.بعد به خاطر آقاجون شوهر می کند به آقا تقی . بچه هایش را بزرگ می کند...

زیبایی این کار نه در موضوع- که دوستی معتقد بود موضوعش کلیشه شده است- که در بازی بازیگرش بود وقتی تنها توی تالار کوچک تالار مولوی طوری حرف می زد که حس می کردی دارد با مادرش دعوا می کند از آقاجون کتک می خورد با خاله درددل می کند یا وقتی آقا تقی اصرار می کند که باید به (میوه ی به ) را که برای مربا خرد کرده سرخ کند به خاطر نافرمانی اش کتک می خورد. چاقو رابالا می برد و آقا تقی را ... .

..........

پ.ن. "دادگاه هملت" تئاتر ی بود از کورش اسداللهی که به جز بازی فرحناز اصغری سرابی ( نقش هملت) را بازی می کرد بقیه اش خیلی به دلم نچسبید. یه کمی هم دلم برایشان سوخت چون به جز ناهماهنگیهایی که بین خودشان بود و تپق های مدامشان وسایل فنی شان هم مشکل پیدا کرد.

شناسنامه ی کاری زری اماد

سایت تئاتر ایران

 

  

نوشته شده در جمعه 4 بهمن1387ساعت 11:30 بعد از ظهر توسط سمیرا| |
نوشته : اوژن یونسکو

کارگردان : فرهاد آئیش

 بازیگران : مهدی هاشمی، شهاب حسینی، آتنه فقیه نصیری، رامین ناصر نصیر ،صابر ابر ، فرهاد آئیش و ...

 نمی تونم بگم خیلی عالی بود.حتی شاید عالی هم نبود. ولی حتما خیلی خوب بود.

نمی تونم بگم به پای "افرا"ی بهرام بیضایی می رسید یا اصلا در اندازه ای بود که بشه با اون قیاسش کرد یا نه؟

نمی تونم بگم بازیها بد بود.اما فکر می کنم" آتنه فقیه نصیری" تا وقتی "کرگدن" نشده بود خوب بازی می کرد و "مهدی هاشمی" با اینکه خوب بازی کرد اگر با بازیگر بهتری جابه جا می شد اتفاق خاصی نمی افتاد. و البته اگر "شهاب حسینی" با آن گریم پیرمردی اش نقش همکار کمونیست "مهدی هاشمی" را بازی نمی کرد کسی می تونست بازی خوب ( و نه خیلی خوب ) او را داشته باشد ؟ و باز با خودم این جمله را کوتاه و بلند می کنم که اگر کارگردان دیگری کار را اداره می کرد و نه "فرهاد آئیش" ،کار بهتری ارائه می شد یا نه؟

و اماداستان :آیا ما ، مایی که نشسته بودیم که می خندیدیم به قضایای منطقی آقای منطق دان همان کرگردنهای سرگردان در شهر نبودیم؟ زمانی که تنها بازمانده ی آدمیزاده ها (با اعتقاد به برتری آدم بر کرگدن) به بیرون و به ما اشاره می کرد که من چه طور می تونم تنها زندگی کنم؟ شاید بهتره که اونها رو متقاعد کنم که آدم بودن بهتره! اما برای متقاعد کردن باید زبان اونها رو بلد باشم؟ باید  بتونم با اونها حرف بزنم و... .

پ.ن.۱.قضایای منطقی آقای منطق دان :گربه چهار پا دارد. پیشی چهار پا دارد. پس گربه ،پیشی است . و برای همین سگ هم که چهار پا دارد گربه است.

پ.ن.۲.  اجرای "کرگدن" تا بهمن ماه در سالن اصلی تئاتر شهر ادامه دارد.

مرتبط:

کرگدنی که... ما باشیم

گزارش تصویری نمایش "کرگدن"

 

نوشته شده در سه شنبه 19 آذر1387ساعت 1:6 قبل از ظهر توسط سمیرا| |

مرگ تدریجی یک رویا : به نظرم پینوکیو از مارال باهوشتر بود . تا می آیم پای ثابت این سریال بشوم مارال و پینوکیوبازیهایش حرصم را در می آورد و اگر بتوانم کانال را عوض می کنم.

مثل هیچ کس: کامپیوترمان این روزها یک ویروسی گرفته است به اسم کاظم. یک چیزی شبیه همین شخصیت کاظم توی داستان.

ترانه ی مادری: فرخنده و فرخی که هیچ شباهتی به مادرشان ندارند. فرخنده ای که تا اسم پویا می آید مغزش به اندازه ی یک کشمش کار نمی کند و البته به پای مارال نمی رسد.این سریال را دوست داشتم تا وقتی هما روستا و بازی همیشه خوبش و صدای تئاتری خوبترش را داشت. اما بعدش فقط بی خودی کش آمد .

هویت: یک قسمتش را دیدم که به نظرم بیشتر روانی بازار آمد تا یک فیلم ضعیف حتی. به سفارش سیمای خوزستان ساخته شده بود ( علاوه بر شبکه ی استانی اگر اشتباه نکرده باشم شبکه ی 3 هم نشانش می دهد.)و آن یک قسمتی را که دیدم همه اش خلاصه شده بود در نشان دادن مراسم عزاداری و مرثیه های دوست و آشنای مرحوم توی فیلم. فیلمهای ایرانی هر چه بد باشند و هیچی نداشته باشند خوب از پس به گریه در آوردن مردم بر می آیند . برای همین مراسم عزاداری یک بخش ویژه ای دارد توی فیلم و سریالهایمان. یادتان نمی آید نمونه اش را . اگر "هویت" را ندیده اید یادتان بیاید "پس از باران" سعید سلطانی را ،" نرگس" تابستان دو سال قبل را، همین" ترانه ی مادری" تابستان 87 و" زمانی برای پشیمانی" شبهای قدر امسال را از شبکه ی 3. هر چیزی هم حدی دارد آخر.

بزنگاه:  هنوز تمام نشده خیلیها منتقدش شده اند سرسخت. من اما آن قسمت اولش را که مراسم عزاداری را نشان می داد و لایه های تناقضات این مراسم را می شکافت دوست دارم هنوز. آخه آقاجون روز آخر من رو صدا کرد و گفت: صابر! گفتم: بله آقاجون! بذارین دستتون رو ببوسم....

 

نوشته شده در چهارشنبه 3 مهر1387ساعت 11:50 قبل از ظهر توسط سمیرا| |

کارگردان :مهرشاد كارخاني

شخصیتهای اصلی:

میکائیل ( پژمان بازغی)

عسگر  (بابک حمیدیان)

خلاصه: میکائیل و عسگر هر دو در یک کشتارگاه کار می کنند. آنها برای آن که وانتشان را به خاطر بدهی  از دست ندهند باید یک گاو را برای قربانی کردن به شهر برسانند اما ... .

 ريسمان بازشاید برای خیلی ها کسل کننده ترین فیلمی باشد که تا به حال دیده اند چون تمام فیلم داستان گرفتن و به مسلخ بردن یک گاو است اما نکته ی جالب، سکوت و دیالوگهای کم فیلم است. بیشتر فیلم به جای اینکه با دیالوگهای شعاری رنگارنگ پر شود به سکوت می گذرد.دیالوگها فقط داستان فیلم را پیش می برند بدون آن که حاوی قضاوتی باشد اگر چه به قضاوت بیننده کمک می کند.  این نوع فیلم به مخاطب اجازه  می دهد در فیلم غرق شود و خودش را یکی از آدمهایی بداند که همان اطراف در بطن ماجرا دارد وقایع را می بیند. همه چیز در فیلم بیش از آن که گفته شود نشان داده می شود و در نهایت آنچه به جا می ماند تصاویری است که می توانیم با کنار هم قرار دادن آن معنایی را بسازیم زیبا و شاید ژرف.

نوشته شده در چهارشنبه 27 شهریور1387ساعت 8:20 بعد از ظهر توسط سمیرا| |
به شدت زنده ام . نمی نویسم اصلا. یک سررسید جدید برداشته ام برای نوشتن که دارد خاک می خورد چون حوصله ی خودکار به دست گرفتن را ندارم. اما تا دلتان بخواهد توی ذهنم می نویسم و چند باره خوانی می کنم. می نویسم و خیلی راحت پاک می کنم.

" همنام " جومپا لاهیری با ترجمه ی فریده اشرفی دومین رمان هندی است که خوانده ام و اصلا نمی شود با فیلمهایشان مقایسه کرد. داستان بیگانگی آدمها با هم . بازگشت به آنچه اصالت دارد پس از رفتنها و برنگشتنهای بسیار.

پ.ن. لذت خواندنش مطمئنا بیش از این کوتاه جمله های بی روح است که حتما به بی حوصلگی ام خواهید بخشید!

پ.ن.۲. "خدای چیزهای کوچک" آرونداتی روی با ترجمه ی گیتا گرکانی هم خیلی قشنگ است با توصیفهای زیبایی که کم پیدا می شود ! فضای داستان و مکان هر دو با هم متفاوت است اما هر دو در نشان دادن فرهنگ هندوستان موفق بوده اند.

نوشته شده در یکشنبه 27 مرداد1387ساعت 5:23 قبل از ظهر توسط سمیرا| |
ژنرال ژیواگو یکی از مقامهای نظامی روسیه که به دنبال برادر زاده ی گمشده اش می گردد ماجرای زندگی برادرش(دکتر ژیواگو) را برای دختری تعریف می کند که فکر می کند همان برادرزاده ی گمشده اش باشد.

دکتر ژیواگو که در سالهای جنگ جهانی اول پزشک جوانی است در جبهه های جنگ با دختری رو به رو می شود به نام لاریسا که به دنبال شوهرش به آن منطقه آمده است...  

- امشب بالاخره تونستم فیلم رو ببینم . فیلم خوبی بود . داستانش توی روسیه اتفاق می افتاد و در مورد انقلاب ۱۹۱۷ روسیه و جنگ جهانی اول بود . شاید این طوری حرف زدن از فیلمی که هر سال جز ء ۱۰۰ فیلم برتر هالیوود می شه خیلی درست نباشه ولی اگر راستش رو بخواید وقتی می ذارمش کنار فیلمهایی مثل "فهرست شیندلر" و " پیانیست " که هر دو در مورد جنگ جهانی دوم هست می بینم خیلی خوب کار نشده است. مخصوصا فیلمبرداری فیلم که گاهی بدون مقدمه وارد صحنه ی بعد می شد  طوری که صحنه ها با هم تداخل پیدا می کرد و خیلی از نکته ها از دستم می رفت. با این حال فیلم خوبی بود و دیدنش رو توصیه می کنم. البته اگر بتونید پیدا کنید .من که خیلی سخت پیدا کردم. ( به خاطر قدیمی بودن فیلم)

نوشته شده در یکشنبه 6 مرداد1387ساعت 2:52 قبل از ظهر توسط سمیرا| |
خلاصه ی فیلم :

آندریا دختری است که روزنامه نگاری خوانده اما هنوز موفق به یافتن شغل مناسبی نشده است. در همین جستجوهاست که در مصاحبه ی مجله ی مد " ران وی" قبول می شود و با وجود ظاهر متفاوت( نوع لباس پوشیدن ) با سایر کارمندان  به عنوان دستیار دوم میراندا پریستلی ( سردبیر مجله و با بازی مریل استریپ )مشغول به کار می شود. آندریا تمام تلاشش را به کار می گیرد اما نمی تواند رضایت میراندا را جلب کند. در نهایت آندریا که هنوز به سبک خودش لباس می پوشد تصمیم می گیرد تغییراتی ایجاد کند که نتیجه ی اصلا بدی ندارد اما ...

پ.ن.فیلم جالبی بود . داستان آندریا شاید داستان جدال تمام ما آدمها باشد برای حفظ "خود"مان.اما پیروز این جدال همیشگی  کیست؟ آندریا یا میراندا؟

مرتبط:

آفتاب

 

نوشته شده در شنبه 5 مرداد1387ساعت 10:0 قبل از ظهر توسط سمیرا| |

یک آدمی بود پیر . با سبیلهای بزرگ و سفیدی که رو به دوربین لبخند می زد و من تا قبل از اینکه اسمش را زیر عکس بخوانم - که صفحه ی اول یکی از روزنامه های آخر خردادماه کار شده بود -  نمی دانستم " نادر ابراهیمی" ست و اصلاً هم خبر نداشتم که فوت شده است و همین که خط اول خبر را خواندم کلی خورد توی ذوقم که : "آخی! "و بعد یاد تک کتابی افتادم که ازش خوانده بودم : " بار دیگر شهری که دوست می داشتم " و مثل همیشه همان تک جمله ها را یادم آمد که :

 

 "بخواب .

 بخواب هلیا!

 دود دیدگانت را آزار می دهد .

 شب از من خالی ست هلیا...

شب از من، و تصویر پروانه ها خالی ست..."

 

امروز لابه لای کتابها دوباره پیداش کردم و خواندم :

 

"خواب.

 تنها خواب ، هلیا!

 دستمالهای مرطوب تسکین دهنده ی دردهای بزرگ نیستند.

 اینک دستی ست که با تمام قدرت مرا به سوی ایمان به تقدیر می رانَد.

اینک ، سرنوشت ، همان سرافرازی ِ ازلی ِ خویش را پایدار می بیند.

شاید ، شاید که ما نیز عروسکهای کوکی ِ یک تقدیر بوده ایم... نمی دانم... "

نوشته شده در پنجشنبه 3 مرداد1387ساعت 9:55 قبل از ظهر توسط سمیرا| |
خلاصه داستان:

زایرمحمد از اهالی تنگسیر به فریب یکی از اهالی بوشهر تمام پس اندازش را به یکی از بازاریان بندر می دهد ولی بندریها پولش را پس نمی دهند و  شیخ بندر (قاضی) و وکیل زایر محمد را هم با خود همراه می کنند. در نهایت زایر محمد پس از یک سال دوندگی تصمیم می گیرد از حق خودش و البته به شیوه ی خودش دفاع کند ....

  " تنگسیر " صادق چوبک را تازه تمام کرده ام و کلی خوشم آمد . تصویرهای قشنگی داشت و توصیفهای نابتری . آخر کتاب داستان "شیرمحمد" رسول پرویزی را به خاطر شباهت زیاد طرح دو داستان و حتی اسم شخصیت اصلی ضمیمه کرده بودند که شاید بدی شد در حق رسول پرویزی که داستانش را بی شوق و بی حوصله خواندم و مدام قیاسش کردم با " تنگسیر " چوبک و هر بار به چوبک امتیاز بیشتری دادم.   

نوشته شده در پنجشنبه 27 تیر1387ساعت 5:59 قبل از ظهر توسط سمیرا| |

نوشتۀ پیمان هوشمندزاده

مجموعه داستان پیوسته

چاپ چهارم

نشر چشمه

قیمت 1400 تومان

ها کردن روایت تنهایی آدمهایی است که کنار هم زندگی می کنند اما با هم نمی خندند با هم نمی گریند . روایت غربت آدمهاست در جایی که باید آشناترین باشد.

داستان روایتی از  تنهایی ها ، بحثها ، دوست نداشتنها و دوست داشتنیهای راویست!

راوی صادقانه از درونیاتش برای کسی حرف  می زند که نه خودش می شناسد و نه به مخاطب معرفی می شود. برای کسی که شاید همان پرستوی منقوش شده بر کف دستش باشد و شاید برای خودی می گوید با گفتن از درونیاتش هر لحظه زاده می شود و جان می گیرد.

هاکردن از چهار داستان تشکیل شده که اگر چه هرکدام به تنهایی می توانند داستانی جدا محسوب شوند اما با کنار هم گذاشتن آنها روایت انسانی از تنهاییهایش کامل می شود.

"یک بار هم شده «سوسن» گوش بده "، " مثلاً بازی"، " سوراخ لحاف" و " هاکردن" نام چهار داستان این مجموعه است.

نثر " هوشمند زاده " به خوبی توانسته است سردرگمی راوی را به تصویر بکشد. چیدمان اتفاقات به خوبی انجام شده و غم مضمون اگرچه به خوبی به مخاطب منتقل شده اما شیرینی نثر را از مخاطبش نگرفته است.

 

نوشته شده در پنجشنبه 20 تیر1387ساعت 7:52 بعد از ظهر توسط سمیرا| |
نقد کتاب جامعه شناسی نخبه کشی

« احمد جامه دار بیامد سوار و روی به حسنک کرد گفت که خداوند سلطان می گوید... امیرالمؤمنین نبشته است که تو قرمطی شده ای و به فرمان او بر دار می کنند ... آواز دادند که سنگ دهید ، هیچ کس دست به سنگ نمی کرد و همه زار زار می گریستند خاصه نیشابوریان. پس مشتی رِند را سیم دادند که سنگ زنند ، و مرد خود مرده بود که جلادش به رسن به گلو افکنده بود و خبه کرده. این است حسنک و روزگارش و ... » ( بیهقی: صص 236-221)

آنچه کتاب « جامعه شناسی نخبه کشی» بدان پرداخته است روایت مردانی است که در طول تاریخ ایران سرنوشتی چون حسنک یافته اند. مردانی که نه به خاطر کردار زشتشان که به یادآورد اعمال نیکشان زبانزد عام و خاص بوده اند و مانده اند. مردانی که مانند حسنک وزیر به توطئه ای جان خود را از دست داده اند و از نقش آفرینی مؤثر در سرنوشت سرزمینشان بازمانده اند.

کتاب به روایت نویسنده در جواب دوستانی نوشته شده است که تصور می کنند با تغییر یک فرد یا چند نفر و به صورت حاضر و آماده می توان تحولات عظیمی در ساختارهای اقتصادی- اجتماعی –سیاسی ایران به وجود آورد.( رضاقلی، 1377: ص9)

نکتة با اهمیت کتاب در طرح این پرسش است که چرا با وجود افرادی که توانایی و شایستگی ادارة مملکت را داشته اند و تلاشهای این افراد در عرصه های مختلف باز هم تغییری چنان که باید در ساختار بیمار جامعة ایرانی حاصل نشده است؟ آیا توانایی این افراد در زمان خود بیش از سطح جامعه بوده است یا کمتر که نتوانسته تغییری ایجاد کند؟  ماجرای حسنک ها ، قائم مقام ها ، امیرکبیرها و مصدق ها اگر چه بحثی قدیمی است اما آیا چنان که باید تا به حال بدان پرداخته شده است ؟

کتاب « جامعه شناسی نخبه کشی» شاید همان طور که خود نویسنده  در ابتدای کتاب اذعان کرده ، تنها قدمی در این راه بوده است و نه بیشتر. ( همان : ص 7)

رضا قلی با بررسی اقدامات سه سیاستمدار ایرانی ( قائم مقام – امیرکبیر- مصدق) تلاش کرده تا علل عدم موفقیت این افراد و تواناییهای آنان را در زمان خود بیابد . وی با بیان ویژگیهای اجتماعی ایران در زمان هرکدام از این سیاستمداران مسئلة عقب ماندگی ایران را در طی پانصد سال اخیر به نوعی موشکافی کند؟ آیا عقب ماندگی ما تنها ناشی از استعمار  بوده است و یا مردم ما بیش از استعمار در این عقب ماندگی سهیم بوده اند و در واقع به تلاشهای آنها میدان داده اند؟

در تعیین جایگاه کتاب شاید گفتة رضاقلی بهترین معرف باشد : « این کار ، کتاب ژرف و فرهنگستانی به معنی دانشگاهی نیست. وقتی که برای آن گذاشته ام و مدارکی که بر آن استناد کرده ام و کتابهای مرجع و قابل استفاده ، همه و همه شاید درخور این نباشد که این نام برازندة کتاب باشد.»( همان: ص8)

در واقع رضاقلی سعی می کند در گزارش کوتاه با پاسخ به پرسشهای مطرح شده دربارة کاستیهای کتاب، ذهن مخاطب را روشن کند. او یأس مخاطب با طرح مسئله به این شکل را با شناختی  منطبق بر واقعیت  و نه آرمانهای دور موجب عمل اصلاحی واقع بینانه تر می داند که به دفع هرچه بیشتر مفاسد منجر می شود. رضاقلی سختی و تلخی این شناخت را که ناشی از ابعاد گستردة نارساییها می باشد از آرمانهای بدون شناخت مطلوبتر می داند. همچنین در جواب مخاطبی که می پندارد کتاب، غرب را الگوی بی عیب و نقص و مطلوب دانسته است می گوید : « آنچه مسلم است ایرانیها در عمل الگوهای توسعة علمی ، نهادهای مدنی ، الگوهای مدیریتی ، صنعتی و تقریباً حکومتی و همچنین الگوهای مصرفی و در بسیاری از زمینه ها نوع زیستن غربیها را پذیرفته اند؛ ولی خوشتر می دارند که در بیان آنها را تقبیح کنند.»( همان : ص11)

رضا قلی در بخش اول کتاب با عنوان « ویژگی فرهنگ اقتصادی ایران» برای آنکه بتواند بافت فرهنگی و اقتصادی ایران را بهتر بشناساند به شرح آنچه در همان دوره در اروپا گذشته است نیز می پردازد که البته بیشتر به ملال خواننده می انجامد چرا که خواننده نمی تواند ربط مستقیم مسائل مطرح شده را با سرفصل بیابد.  

کتاب اگرچه تلاش کرده تا تحلیل جامعه شناختی و نگاه علمی خود را از مسائل دور نکند اما با صفت دادن به شخصیتها چه در وجه مثبت و چه منفی ، مخاطب را به نوعی جبهه گیری در برابر نظر خود واداشته است. در واقع رضاقلی برای در بستر نشاندن قدرت سیاسی در بافت اجتماعی غیرآمادة ایران ،]گاه با اسطوره سازی و نه با نگاه علمی به بررسی نقش سیاستمداران مورد بحث در وقایع ایران پرداخته است. اگرچه نگارنده نیز حضور و وجود سیاستمدارانی چون قائم مقام ، امیرکبیر و ... را محصول استثنایی بافت اجتماعی جامعه می داند و نه محصول طبیعی ، اما به نظر می رسد رضاقلی در نوشتار خود درگیر همان روابط عاطفی با سیاستمداران شده است که در کتاب به آن پرداخته است.

در نهایت آنچه از کتاب برمی آید رغبت جامعه به تولید افرادی چون میرزاملکم خان ها بیش از امیرکبیرهاست که آگاهانه به سودجویی پرداخته اند و اگر چه گاه از قبل اقدامات آنان اتفاقاتی رخ داده اما هدف اصلاحی در پی آن نبوده است . در واقع از آنجا که جامعه نیازی به نخبگان حس نمی کرده است اگر چنین افرادی در جامعه حضور داشته اند یا به نفع منافع شخصی و نه ملی به سمت وسوی دلالی رفته اند و یا چون امیرکبیرها -که پیش زمینة اصلاحی داشته اند-  حذف شده اند.

 

نوشته شده در سه شنبه 28 خرداد1387ساعت 11:38 بعد از ظهر توسط سمیرا| |

جامعه شناسی نخبه کشی

 

قائم مقام – امیر کبیر – مصدق

 

تحلیل جامعه شناختی برخی از ریشه های تاریخی

استبداد و عقب ماندگی در ایران

 

نویسنده : علی رضا قلی

چاپ دهم - سال 1377- تهران

نشر نی

 

کتاب تشکیل شده است از یک گزارش کوتاه ، یک مقدمه ، چهار بخش و یادداشت .

« واقعیت این است که اگر کسی این نوشته را با این نام به من می داد و می گفت آیا واقعاً کاری به صورت روشمند و جامعه شناسانه و در خور اسم برگزیده برای عنوان کتاب انجام شده ، می گفتم نه.» ( رضاقلی ،1377 : ص 7 ) علی رضا قلی نویسندة کتاب پس از بیان این مطلب که در آغاز گزارش کوتاه آورده است به مخاطب می گوید که کار مقبول خودش هم نیست اما با «کمی گذشت» می پذیرد که « یک قدم برداشته شده در مسیری مشخص ، و نه بیشتر» . ( همان)

رضا قلی پس از آن به طرح بومی کردن علوم انسانی و مسائل آن در جوامع جهان سوم می پردازد و سعی می کند با قیاس بحث نخبگان در جوامع غربی و جهان سوم موضوع کتاب را شرح بدهد.

 نخبگان و شکل گردش آن در ....


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه 28 خرداد1387ساعت 11:32 بعد از ظهر توسط سمیرا| |

نويسنده: خالد حسيني

ترجمه ي زيبا گنجي – پريسا سليمان زاده

انتشارات مرواريد

چاپ دوم 1384

422 صفحه

قيمت:3900 تومان

 

شخصيت هاي اصلي :

             امير: راوي داستان

            حسن: دوست امير و پسر خدمتكارشان علي

 

چند روزي است كتاب "بادبادك باز" خالد حسيني را تمام كرده ام. داستان از همان داستانهاي پركششي است كه تا تمامش نكني وسوسه ي خواندن رهايت نمي كند . نثر ساده و روان كتاب با راوي داستان همراهت مي كند از همان اول كه مي گويد :« در سن دوازده سالگي به آدمي تبديل شدم كه حالا هستم، در روزي دلگير و سرد در زمستان 1975.» (ص 5) و ذهن مخاطب را درگير سؤالاتي مي كند كه تا پايان داستان سعي مي كند به آنها جواب بدهد. مخاطب از خودش مي پرسد بر راوي دوازده ساله چه گذشته كه بعد از 26 سال حس مي كند تمام اين سالها دزدكي به آن كوچه نگاه مي كرده است و اين البته همان شروع موفقيت آميزي است كه كمتر نويسنده اي مي تواند آن را به دست آورد .

راوي اول شخص است و داستان را مثل تكه هاي پاذل كنار هم مي چيند . از دسامبر 2001 روايتش را شروع مي كند و بعد نقبي به گذشته مي زند . به همان روزهايي كه هنوز دوازده ساله نشده و با پسر خدمتكارشان ، حسن بازي مي كنند .

 داستان از نظر زماني به دو بخش قابل تقسيم است قبل از دوازده سالگي و بعد از آن. دوازده سالگي كه امير راوي به خاطر اشتباهي كه در حق حسن مرتكب مي شود تا 26 سال بعد نمي تواند خودش را ببخشد و از قضا هم زمان مي شود با بهم ريختگي افغانستان و مهاجرت امير و پدرش به امريكا.

نثر جذاب راوي خواننده را با خاطرات گذشته همراه مي كند با شيطنتهاي امير ، با بدجنسي هايش در حق حسن ، با تلاشهايي كه براي به دست آوردن محبت پدرش مي كند و حسادتي كه نسبت به محبت علي به حسن دارد و صداقتي كه در بيان اين حسادت به كار مي گيرد:« حسن داشت گريه مي كرد. علي او را به طرف خودش كشيد و با مهرباني به خودش چسباند.بعدها به خودم مي گفتم اصلا هم به حسن حسوديم نشد. به هيچ وجه.»( ص42)

امير با نشان دادن گوشه هايي از زندگي گذشته پلي ميان گذشته و آينده مي زند و هر آنچه كه در داستان گفته مي شود روزي به كار مي گيرد و گره اي مي زند يا گره اي از آن مي گشايد و بر جذابيت داستان مي افزايد.

تكه هاي پاذل را با حوصله كنار هم مي چيند و مخاطبش را به اين باور مي رساند كه اگر اين قسمت نبود حتما نقصي در داستان اتفاق مي افتاد.

گاهي به نظر مي رسد شخصيت اصلي رمان حسن است همان كسي كه از ابتداي داستان راوي با بيان خاطرات گذشته  سعي مي كند او را بشناساند و در تمام كتاب لحظه اي از فكرش خارج نمي شود در تمام سالهاي مهاجرت ، در لحظه ي فارغ التحصيلي از دبيرستان، زمان ازدواج و حتي مرگ پدرش حضورحسن احساس مي شود و سايه وار تمام زندگي امير را تحت تاثير قرار مي دهد. در پايان داستان امير با بازگشت دوباره اش به افغانستان براي يافتن پسر حسن و نجات او  سعي مي كند گذشته اش را ترميم  كند.

بيان تاريخ افغانستان و زمينه ي  مشترك مردمش با ايرانيان كتاب را براي مخاطب فارسي زبان صميمي تر مي كند . همانجا كه امير و حسن زير درخت انار روي تپه شاهنامه مي خوانند و حسن كه از قوم هزاره اي است شيفته ي سهراب پهلوان شاهنامه مي شود.

بايد كتاب را بخوانيد تا بدانيد نوشتن براي اين كتاب و تكه تكه كردن جمله ها چه كار مشكلي است.

كتاب شيرين است و خواندني. از زيباترين كتابهايي كه تا هميشه به ذهن خواهيد داشت... .

پ.ن. كتاب دو ترجمه دارد و ترجمه ي ديگرش را غبرايي انجام داده است كه با وجود آنكه تعريف ترجمه ي غبرايي را زياد شنيده بودم اما فكر نمي كنم اين ترجمه چيزي از آن كم داشته باشد.

نوشته شده در شنبه 17 فروردین1387ساعت 3:8 قبل از ظهر توسط سمیرا| |

كارگردان: مهران مديري

شخصيتهاي اصلي :

              مهران مديري .............. مسعود شصتچي

              فلامك جنيدي ..............سحر جندقي

مسعود شصتچی كارمند ساده ی بايگانی اداره ی ثبت احوال شيراز است و تصميم دارد با سحر جندقی يكی از همكارانش ازدواج كند. پدر سحر ، مسعود را مجبور می كند تا حساب بانكی پسرش سپهر جندقی را ببندد. در بانك متوجه می شوند كه سپهر در قرعه كشی برنده ی يك اتومبیل شده است و مسعود برای انجام كارهای اداری و تحويل گرفتن آن عازم تهران می شوند و آنچه پيش می آيد زندگی او را به نحوی پيش می برد كه مسعود شصتچی را تبديل به مرد هزار چهره می كند و به دادگاه می كشاند... .

   نگاهی گذرا به چند قسمت از سريال نشان می دهد كه اين كار از آنچه تا به حال مهران مديری ساخته به چه ميزان متفاوت است. تيتراژ فيلم بخش جالبی است. برخلاف آنچه تا به حال مرسوم بوده است كه تنها نام بقيه ی كاركنان و عوامل سازنده نوشته شود تصوير آنها نيز در كنار بازيگران به نمايش گذاشته می شود.

مهران مديری كه كارگردانی سريالهای طنز سيما را از سالهاي 70 شروع كرده است با ساخت اين سريال (پس از "باغ مظفر" كه سال گذشته به نمايش در آمد) نشان می دهد  كه طنز مديری  به بلوغ و پختگی نزديك می شود. او اين بار با خلق موقعيتهايی بالذات خنده آور تماشاگر را می خنداند و به كار عمق بيشتری می دهد. مسعود شصتچی را روانه ی خانه ی قشر تحصيلكرده ی مرفهی می كند كه تنها برای كسب اعتبار خويش، او را موقعيتی ويژه می بخشند. لباس قانون برتن می كند و اسطوره ی مردمانی می شود كه او را نمی شناسند و تنها به افسانه های شجاعت سرهنگ غفاری دلخوش اند. شاعر می شود و انجمنهای روشنفكری را به تمسخر می گيرد و تحسينهای رايج و تشريفاتی را رد می كند و در نهايت به گروهی خلافكار می رسد كه سر دسته ی آنها رويای "پدرخوانده" ی ايتاليايی را دنبال می كند. 

مديری در اين سريال روايتگر مردی هزار چهره است كه نه قربانی اشتباهات خود كه قربانی جامعه ای سهل انگار است. جامعه ای  كه با اسطوره سازيهای بی دليل و ساده لوحيهايش فريب مردی را می خورد كه هميشه يك چهره بوده است و 999 چهره ی ديگرش را ديگران برای او ساخته اند. مرد هزار چهره همان عروسك خيمه شب بازی است كه به روايت خود در دفاعيه ی پايانی دادگاه " شريف" بوده است و "ساده" . و تنها به خاطر ضعفی كه زاييده ی شرايط زندگی اش بوده هرگز جرأت" نه" گفتن را پيدا نكرده است. واژه ای كه اگر تنها يك بار قاطع بر زبان می آورد مرد هزار چهره ای را خلق نمی كرد كه سرگرمی تعطيلات نوروز سال 87 ما باشد. شصتچی  بيش از  آنكه ديگران را فريب دهد خود فريب خورده است و با حماقتهايش نه تنها توهم ديگران را از آنچه نيست يا به تعبير خودش" اشتباهي بودنش" بيشتر می كند كه خودش بيشتر فريفته ی آنچه نبوده است می شود. آنچه كه برخلاف مسعود شصتچی كارمند بايگانی ، ديده می شود، موقعيتی ويژه دارد و مورد توجه است . در پايان دادگاه با آنكه می گويد :" من چه دفاعی از خودم بكنم آقای قاضی من بی دفاعم!"  اما نكته  را رها نمی كند :" من مانده ام و تقاص اين همه اشتباه ديگران و بازيگوشی خودم."

پايان بندی نيز جالب است و اين گونه القا می كند كه مسعود شصتچی همانی كه بوده باقی خواهد ماند . مرد يك چهره ی داستان نمی تواند بر آنچه ساليان سال بر قالب وجودش نقش بسته غلبه كند و باز مغلوب آنچه پيش آيد می شود.

نوشته شده در جمعه 16 فروردین1387ساعت 0:20 قبل از ظهر توسط سمیرا| |
نویسنده : ویرجینیا وولف

 مترجم : صفورا نور بخش

سال انتشار: بهار 1385- چاپ سوم

قیمت:1600 تومان

انتشارات:نیلوفر

«"اتاقی از آن خود" سرآغاز یک جریان فکری بسیار انقلابی است که به طور کلی نظریه پردازی فمینیسم و به طور خاص نقد ادبی فمینیسم را شکل می دهد... وولف اولین کسی است که محرومیتهای زن و مشکلات او را در تقابل با گفتمانهای غالب و پیش فرضها بررسی می کند.» (وولف، 1385:ص18) کتاب از سپاس ، پیشگفتار مترجم و شش فصل تشکیل شده است. نوربخش در بخش سپاس شرح کوتاهی از چگونگی ترجمه و انتشار کتاب می دهد و در پیشگفتار به معرفی ویرجینیا وولف و جایگاه او و کتاب" اتاقی از آن خود" در عرصۀ فمینیست و نقد فمینیست می پردازد. « رابطۀ وولف و خصوصاً کتاب او، "اتاقی از آن خود"، با نقد فمینیستی رابطه ای کاملاً دوسویه است. به کلام دیگر ، وولف از یک طرف نقد فمینیستی را تعریف می کند و به آن شکل می دهد و ، از طرف دیگر ، نقد فمینیستی وولف را در مقام نویسنده ای فمینیست از نو تعریف می کند و او را در جایگاهی بسیار رفیع و معتبر قرار می دهد. مطرح شدن نقد فمینیستی به عنوان نگرشی موجه و آکادمیک در دهۀ 1970 در امریکا با مطرح شدن وولف و به ویژه اتاقی از آن خود همراه است. مشکل بتوان نقدی فمینیستی از آن دوران یافت که ...


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه 3 فروردین1387ساعت 6:20 بعد از ظهر توسط سمیرا| |

شخصیت ها :

سانتیاگو ( پیرمرد ماهیگیر )

مانولین ( شاگرد قبلی ماهیگیر )

 پیرمرد و دریا نو شتۀ همینگوی روایتگر زندگی سانتیاگو ، ماهیگیر پیری است که همسرش را از دست داده و به تنهایی در کلبه اش زندگی می کند. مانولین که زمانی شاگرد سانتیاگو بوده به درخواست پدر و مادرش برای ماهیگیری با قایقی همراه می شود که به گمان آنها شانسی بیشتر از پیرمرد دارند. روزی پیرمرد به تنهایی راهی دریا می شود و در جدال با ماهی بزرگ در دریا پیروز می شود. ماهی را به کنار قایق می بندد و به طرف ساحل حرکت می کند اما از حملۀ مدام کوسه ها در امان نمی ماند و در مبارزه با آنها نه تنها وسایل و لوازم ماهیگیری اش را از دست می دهد که ماهی بزرگ را مثله شده به ساحل می رساند. در پایان سانتیاگو زخمی و خسته به کلبه باز می گردد و به خواب می رود و خواب شیرها را می بیند .

زاویه دید داستان سوم شخص ( دانای کل ) است. راوی ذهن تمام شخصیتهای داستان حتی خوابهای پیرمرد را می کاود و هر آنچه را که لازم می داند به خواننده می گوید . داستان کلاسیک است از ابتدای واقعه شروع می کند و در انتهای آن داستان را به پایان می رساند. شکست زمانی و مکانی در آن وجود ندارد و تنها جایی که پیرمرد نقبی به گذشته می زند آنجایی است که در کمین ماهی بزرگ نشسته است و به یاد مسابقۀ مچ اندازی خودش با یکی از قویترین مردان سیاه پوست کازابلانکا می افتد. داستان واقعگراست،تمام وقایع در واقعیت اتفاق افتاده اند و هر چند عده ای در داستان نماد شناسی کرده اند اما خود همینگوی معتقد است: "شما هیچ کتاب خوبی را پیدا نمی‌کنید که نویسندهٔ آن از پیش و با تصمیم قبلی نماد و یا نمادهایی در آن وارد نموده باشد... من کوشش کردم در داستانم یک پیر مرد واقعی، یک پسربچۀ واقعی، یک دریای واقعی، یک ماهی واقعی و یک کوسه‌ماهی واقعی خلق نمایم. و تمام اینها آنقدر خوب و حقیقی از کار در آمدند که حالا هریک می‌توانند به معنی چیزهای مختلفی باشند ." داستان را می توان به دو بخش تقسیم کرد: بخش اول که از ابتدای داستان شروع می شود و تا زمانی که ماهی بزرگ به دام می افتد ادامه دارد و همینگوی جزئیات آن را مثل یک ماهیگیر پیر برای مخاطب توصیف می کند . بخش دوم از شکار ماهی بزرگ تا رسیدن پیرمرد به ساحل ادامه پیدا می کند و نویسنده شرحی حماسی از مبارزۀ پیرمرد با کوسه ها را بیان می کند. این بار اما برخلاف بخش پیشین تلاشهای سانتیاگو به شکست می انجامد . می گویند همینگوی در تمام کتابهایش مخاطب را به این نتیجه می رساند که انسان واقعی شکست می خورد اما نابود نمی شود. با این تفسیر است شاید که وقتی پیرمرد خسته و زخمی از چندین روز دریانوردی به کلبه اش بازمی گردد تحسین مردم بندر را که روزی او را بدشانس لقب داده بودند برمی انگیزد؛ هرچند از ماهی بزرگش با هزار پوند وزن تنها اسکلتی باقی مانده است . رمان پیرمرد و دریا رمان کوتاهی است. عده ای معتقدند از آن جهت که نمی توان کلمه ای را در آن حذف یا جابجا کرد داستان ، مینی مالیسم است . داستان ، داستان ساده ای است آنقدر که به قول یکی از استادان داستان نویسی بعد از خواندنش هوس می کنی یکی شبیه آن را بنویسی اما ... . آنچه من خواندم ترجمۀ عباس کرمی فر بود که انتشارات ارغوان سال 70 چاپ کرده است. ترجمۀ غریبی بود بویژه آنکه با غلطهای املایی و چاپی که در کتابهای آن دوره کم هم نیست به طرز فجیعی کسل کننده شده بود .

کم و بیش منبع و بیشتر مرتبط: 

 نقدی از ماریو بارگاس یوسا بر پیرمرد و دریا

پیرمرد و دریا در ویکی پدیا

نوشته شده در پنجشنبه 1 فروردین1387ساعت 4:58 قبل از ظهر توسط سمیرا| |