تبليغاتX
لحظه های آبی من
لحظه های آبی من

و گاهی نمی توان مانع جریان رود زندگی شد. پائولو کوئیلو

دفعه ی قبل که رفتم و نتیجه نگرفتم به همه ی دوستان و هم اتاقیها گفته بودم که جای دلگیری است . هوا نیست. همه جا تیره و تار است.

دوستی هم بد نگاهم کرده و بعد خندیده بود و گفته بود: فکر کردی چه خبره ! دادگاهه دیگه!

این بار اما فضای سرد و کدرش زود تمام شد . نه فقط به خاطر اینکه زود نتیجه گرفته بودم و خوب هم. شاید بیشتر به خاطر خانم مهربانی بود که سرپرستی یکی از شعبه های اجرای احکام را داشت و به نحوی خودش را قاضی می دانست. نه مرا زجر کش کرد، نه داد زد، نه اخم کرد و نه حتی وقتی گفتم نمی دانم دقیقا چه می خواهم عصبانی شد. تمام مدت لبخند زد و من مدام فکر می کردم : تو را چه به اینجا بانو!

انتخاب پرونده برا ی نوشتن گزارش دقیقا شبیه به این بود که شما بروید توی یک بوتیک و به صاحبش بگویید یک مانتوی ساده می خواهم که تور مور هم بهش آویزان نشده باشد: یه پرونده ی جعل اسناد اگر نیست سرقت که زندانی هم داشته باشد.  و طرفتان هم بگوید: اتفاقا یک سرقت دارم. خوبش رو هم دارم.

بعد از انتخاب پرونده نوبت پرو بود. من کنار میز خانم مهربان نشستم و شروع کردم به خواندن پرونده ی سرقت. و البته هر پرونده ای هم که می آمد از خانم مهربان می پرسیدم که قضیه چی بود؟

نه اینکه فکر کنید من بودم فقط که سؤال می کردم . خانم مهربان جدای از پرسیدن رشته و این حرفها وقت اضافه ای را که پرونده نداشت و اتاق خالی بود قانون آئین دادرسی کیفری را می خواند و جاهایی را که فکر می کرد ممکن است به مطبوعات مرتبط شود برایم می گفت .

راستش را بخواهید دادگاه و دادسرا هنوز هم برایم تلخ است. خاکستری. حتی اگر همه ی کسانی که آنجا می نشینند مثل خانم مهربان باشند. نمی توانم بعضی چیزها را برای خودم حل کنم. مثلا پدر و مادری که آمده بودند پول دیه پسرشان را بگیرند که در تصادفی فوت شده بود و به قول خانم مهربان اگر چه مادر می گفت که فرقی نمی کند بخشی از پول سهم پدر فعلا به حساب مادر باشد اما پدر انگار برای نوشتن رضایت نامه دست و دلش می لرزید!

 

نوشته شده در یکشنبه 23 فروردین1388ساعت 0:54 قبل از ظهر توسط سمیرا| |
نمی دانم چرا؟ ولی من و  البته خیلی از دوستانم فکر می کردیم مصاحبه ی روش تحقیق اگر به جنوب شهر تهران برسد نتیجه ی بیشتری خواهد داشت.

حالا که فکر می کنم هیچ نمی دانم چرا ؟ شاید فکر می کردم استفاده از ماهواره کمتر است و مردم برنامه های تلویزیون را بیشتر می بینند. شاید فکر می کردم جنوب شهریها راحت تر می توانند از آنچه فکر می کنند حرف بزنند یا... . 

نمی دانم چرا؟  ولی امروز وقتی از اول تا آخر "خ. تختی" را رفتم تا نظر آدمهایی را بدانم که سریال روز حسرت را دیده اند حس کردم جنوب شهریها اعتماد به نفس کمتری دارند در بیان نظراتشان. در مورد آنچه فکر می کنند. در مورد آنچه دیده اند. چیزی که وقتی رفته بودم "چیذر" یا "پونک" به این صورت ندیدم . مردمی که شمال شهر زندگی می کردند خیلی راحت تر در مورد فکرهایشان حرف می زدند. هر چه به ذهنشان می رسید در مورد موضوع می گفتند. مدام جوابهای تکراری نمی دادند که "خوب بود." ، "بد نبود." ، " نمی دونم". یا حتی وقتی سوال اول را می پرسیدم پا به فرار بگذارند که :"ببخشید من باید برم. شوهرم منتظره."،" ببخشید دقیق یادم نمی آد."  

پ.ن. وقتی داشتم از پل عابر پیاده ی نزدیک ایستگاه مترو "شوش" رد می شدم فقط توی ذهنم برای یه لحظه قیافه ی چرک و کثیف اون پل رو با پل عابرپیاده ی نزدیک میدون پونک مقایسه کردم  . چرا این قدر تفاوت هست؟!

نوشته شده در پنجشنبه 14 آذر1387ساعت 9:23 بعد از ظهر توسط سمیرا| |
من از شغل آینده ام زیاد نمی دانم شاید اما می دانم این شغل با تمام دوست داشتنی هایش یک چیزی دارد که نمی توانم تحملش کنم آن هم پیاده کردن مصاحبه است!

پ.ن.غصه ی این روزهایم پیاده کردن مصاحبه های انجام شده و نشده ی روش تحقیق است و نوشتن تمام "واو" های با ربط و بی ربطی که گفته شده.

نوشته شده در سه شنبه 12 آذر1387ساعت 0:2 قبل از ظهر توسط سمیرا| |
خیلی تعجب نکردم چون این روزها عادتمان شده که ببینیم  آدمهایی را که کارشان با آنچه خوانده اند از زمین تا آسمان فرق می کند . با این حال وقتی مصاحبه شونده ی طلا فروش بعد از مکث کوتاهی گفت که لیسانس شیمی دارد برایم جالب شد و نتوانستم جلوی خودم را بگیرم که نپرسم:" لیسانس شیمی اینجا چه کارمی کنه؟ " و مرد نگاه کند به دستگاه کوچولوی توی دستهای من و بپرسد : " خاموش شده ؟ این قضیه بازی روزگار بود خانم. شما دوره انقلاب نبودید. به خاطر گرایش... "

عکسش را وقتی هفده هجده ساله بود گرفته بودند همان وقتی که شور جوانی اش روزنامه های  مجاهدین را به دستهای مشتاق دانستن رسانده بود. به همان جرم نتواسته بود درسش را تمام کند.

نوشته شده در جمعه 8 آذر1387ساعت 11:12 قبل از ظهر توسط سمیرا| |
اولش فکر کردم دارد یک سری اطلاعات تاریخی می دهد و تا جایی که خودم شنیده بودم و خبر داشتم تاییدش می کردم و گاهی جمله ها را هم برایش کامل می کردم. اما یک جایی که رسید به آدرس دادن و حرف از امروز کمی شوکه شدم. گفته بود اولش که دانشگاهی است و  من برای اینکه موضوع تحقیق را برایش توضیح بدهم پرسیده بودم که چه رشته ای؟ برای همین وقتی داشت می گفت از نظر حقوقی و قانون را برایم می گفت زیاد تعجب نکردم. اما آن وسطها وقتی حرف از آدرس خانه ی عفاف آمد و وجود فعلی اش و ادامه ی قضایای نماز جمعه و سالهای ۶۰ و ... .

پیرمرد حقوقدان می گفت چون دانشگاهی هستم بهت می گم باید تموم حاشیه را بری و تحقیق کنی ؟ تا بفهمی علت چیه؟

من برایش توضیح می دهم که تحقیق دیگری نیاز هست. من ارتباطات می خونم و می خوام بدونم برداشت مردم از سریال روز حسرت چیه؟ می خوام  بدونم پیامی که کارگردان می خواسته به مخاطبش بگه به همون صورت دریافت شده یا نه؟ چیزهایی هم از رمز گذاری و رمزگشایی می گم .

حقوقدان پیر اما راضی نمی شود .  فکر می کند من باید تمام پس زمینه های ترویج ازدواج موقت و  مجدد در ایران را بدانم .

پ.ن. راستش هیچ فکر نمی کردم رسما جایی به نام خانه ی عفاف باشد اما وقتی حقوقدان پیر گفت که هست و حتی یک اشاره ای کرد به آدرسش شوکه شدم. اگر شما ها چیزی در این مورد شنیدین خبرم کنید. می خوام بدونم این قضیه تا چه حد درسته؟ توی اینترنت که خیلی مطلب پیدا نکردم.

نوشته شده در شنبه 25 آبان1387ساعت 0:57 قبل از ظهر توسط سمیرا| |